تبليغاتX
مقالات بهزاد قاسمي
اشعار و جستار ها و مقاله هاي بهزاد قاسمي
بهزاد قاسمی     فروش عسل طبیعی و گرده ی عسل و ژل رویال و زهر زنبور عسل

شماره ی تماس ۰۹۱۲۴۴۲۳۰۰۸

سبز پوش باوقار

طراوت اسمان صبحگاهی از صدایت جاریست

ابهای جهان را با ترنم دستانت اشنا کن

=+==+============+++=====

اه سیاووشان

علامت استفهام

نقطه

سرخط

اکنون حروف کاغذی همچون اقیانوس می تپند

عزیزکانم

یک نکته

ردی باقی نیست به پرواز درایید........

 

بانوی شرقی اوازhttp://www.cloob.com/profile/blog/list/username/aoz_1971

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:11  توسط بهزاد قاسمي | 

براي مطالعه ي قسمت هاي1 و 2و3و4 منظومه ی اخرین لیلا لطفا به ادرس ازير مراجعه نماييد
www.abrgoon.blogfa.com


بودن يعني همين
سطل به سطل
ليوان به ليوان
دريا به خانه مي ايد
پشت در كيست
نمي داني
دلت اما در امواج مواج ابي غوطه ور است


قاصدك در من چيزي پرسه مي زند
نمادي كه به اندازه ي رگ يك انقلاب در توان من نيست

اما مي شود در جيب گذاشت وهنگامه ي ليس بستني
به صلات ظهر تعارف كرد
نميدانم نيمه هاي شب يا دمدمه هاي صبح
اما براي ديدار امده بودند
سه پرنده ي تاريك
و روي سيم سه فاز برق بروشني اواز مي خواندند
دختركان افتاب هنوز سينه ي زمين خيس است
تنها ياكريم گوشه اي بالاي انسان

لانه ساخته
دم دست كركره عشق مي بازد
تا فرزندانش روي خواب ادم به پرواز درايند
وهنگامه ي اوجي نابهنگام
در يك قوس سمج
روي انتن پشت بام مي نشيند
تا چكامه اي گوش دهد

دريغا
دمي ديگر به اخبار دل سپرده است

جعبه ي جادو
وسلام ماه نو
لزوما منتظر جواب سلامت نمانده است
از لبه ي لبريز فنجان وقتي صدايت ته نشست
بانو
من وشمع داني و شعر

تازه لب سوز شده ايم

دانه هاي گندم
چندشيريني جامانده از عيد
تكه پاره هاي دل
براي تعارف مهيا شده ايم

خرام لحظه ای که نا به گاه
غزاله ای برصفحه ی جم می نشیند
صدای سیاه جامگان
وپرنده ی سپیدی که روی شانه ات لانه کرده است

منقارش مکرراْ بر دست و دلت مهر میسازد
تاشاعر میان شکوفه های سیاه رها شود
وبنویسد
چه دیر
برای خدایان چه دیر به دنیا آمده ایم

برای هستی چه زود
پرندگان تاریک صدای کمانچه می آید
نکند روی حلقومتان تیغی تیز کشیده باشند

آنسوتر
پرسه ای روی لبانت بروشنی آب وآفتابی که ندانستیم کجاست
بیدار شدیم
جیغ بنفش ناخنی به درازای قرن

پیکر احساسم خراشی سخت خورد

در مدرسه رها شدم
چک و
چک و
چک
چکه های خون
گویی

بر بیرق سپید اردیبهشت حس افق می دمند
بخوان
کلمه ی اول در حروف سربی جا نمی گیرد
بخوان اگر نخوانی صدای دل با اندوخته ای ارگانیک سراب می شود
چه تر وتازه می بینمت آی دوشیزه ی شکوفا
کجاست
چین وچروک هستی
دم و باز دم دل واپسی
دغدغه ی روز مبادای بی کسی
نه تو باید حافظه ات را جایی تکان داده باشی

تازه ترين دل يادت نيست
پرتغال مي خورد
وهيچ انگيزه اي نداشت
تا پوستش را لاي نگاهت پنهان كند
وقتي آغشته ي گلاب وسدر و كافور شد
عطر نارنج
يا پرواز پرنده ي غايب از نظر
نه گورستان كم و پيش چيزي كم نداشت
خوشه هاي خرما
سبدهاي ميوه
چند فرش دست باف
اشك
ناله

آه وسكوت

بگذار
دمي در پياله ي چشمانت بياسايم

كلمه ي اول  مادر هم زبان


هم زبان آخرین لیلا شعر اندیشه است   دوستان متشکر می شوم فقط نقد یا برداشت خود را از اثار من خصوصا اخرین لیلا بنویسید  چون من تمام اثارم را مدیون نقدهای استاد بزرگوار وفرزانه ام پدربزرگ تمام این اثار اقای محمد علی شاکری یکتا می دانم  پس مشتاقانه در انتظار نقدهای شما هستم خصوصا در مورد ا ثر  جدیدم بنام شعله ای میان مه وناز که  در این اثر که در چند هفته ی اینده انرا مشاهده خواهید نمود تمام سعی من بر این بوده است که از ساختارهای مرسوم نوشتاری ادبیات فارسی عبور کنم  بدون ترید نقدهای شما چراغی است در ادامه ی راه سختی که برانیم تا فردا بران باشیم  متشکرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:46  توسط بهزاد قاسمي | 

ِِAlone
with
a big croos
on his tired
and wounded
shoulders


he wants to carry up the human sins

and
began
in the Joljotha        at darknaess   
historical time    that day which
promise
by
holy spirit and
continued 
 until yesterday
today
tomorrow

 

 

and
to men enemie's heart
a man
with
a wreath of thorn
on his
head and
a heart's believe
to have faith
in this
tortures

look
god's spirit
drop
by
drop to fall in
drop

and the sun has red hot   by looking one in the face
every body

 was ashamed
to speak

a love
and a 
 health-giving who
has punishment
why?
for sin of yours

and all the human nature

 

والا پيامدار

سبز
سفید
سرخ
متبرک واستوار
قامت به باد داده
نغمه خوان وسرفراز
بیشمار سحرگاهانیست
به نماز ایستاده است

اینجا مناره های اذان به گلبانگ کبوتران نشسته اند
مصطفی چمران
مهدی باکری
محمد جهان ارا
چالش چلچله ها کنار شیروانی مدارس
وه غوغای چه حماسه ای
در کوچ عارفانه ی جان به پرواز برخواهند خاست
تا اروند کنار
شلمچه طلاییه
جزایر خلیج همیشه فارس
واین مشق های شبانه بارها به تکرار خواهند نشست
تا هیچ نگاه عاشقانه ای
وضوع نساخته باشد مگر
برنگ کوچه های بم بست
وپلاک های لب فرو بسته

اه لاله های بی نام ونشان وسرخ فلات ایران
نگارتان به مکتب نرفته بود
حالیا
به غمزه اموزگار صد مدرس است

 

 

 

دیوانه 

۱ 

صبحانه
چای شیرین
پنیر
قرص نان
وبه ناگاه
یک نفر
به شعاع نخستین دم بشر
کسی مشابهه اولین نوشداروی قرن
نخ نمائی دوره گرد وشب نما
تلخ
تلخ
تلخ
به هیئت یک هاشور جا مانده از کوچ نابهنگام عزیزترینت
روبرویت بیدار می شود
درونت چیزی میکارد ومی گذرد    ۲

۲  نمی توانستم  تنها انچه نوشته بودی باشم

به ناچار افسون آينه

 را بر چهره ات پاشيدم

اكنون فصل تماشاست

لنگه ي گم شده ي نگاهم

و جستار بي سرانجام و آغازت

جیغ بنفش سرزمین خاکستری من   ادرس    http://www.abrgun.persianblog.ir/                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:17  توسط بهزاد قاسمي | 


i didn't a film-fan
but
your lighting eyes to take my soul
in the cinematograph
now
this pictures
to cause to
my heart a like
butterfly

 

ًًWhen
film-taking
with
a look
she
to leave my hand in a muddle
and

garden balsam
to grow up
in my heart

 

This moment
i want to take your hand
but
the film to leave into the light
oh sorry
i'm sitting in the chair
at this darkness

 

هفت شعر از بهزاد قاسمي

(1)

اگر قرار است تنها با عشق بتابد

پنداري

وسط معركه‌ي گنجشكها

هميشه

كمي دورتر از من

لب و نگاه و صدايش هر روز نوشتن دارند

(2)

و باز خواهم نوشت

حتي اگر تمام مشقهايم

درون دستانت

يك تخم هم نگذاشته باشند

(3)

با همين بهانه‌ي مختصر

خواهي و نخواهي

قاصدك در اين حوالي پرسه خواهد زد

فقط كافي است پنجره بسته نباشد

نه شمعداني چيزي نمي‌داند

(4)

اين سالنامه‌ي سخت صخره‌هاست

تا دوست

ترد و تازه باشد

راستي كجاي جهان مثال رويت بود

(5)

چنديست دور از پروازم

مقداري دانه برمي‌چينم

باقي همه چكامه

اين لباس اندازه من نيست

چقدر تنگ شده‌ام

(6)

با مقداري تخم شروع شد

فصل زايش

بي‌آب

بي‌دانه

اكنون پس و پشت رويا انتظاريست

سخت

مادر

به بچه‌ها جواب مي‌دهي

يا

جوانه‌هاي دلت

(7)

ديرگاهي است

پدر به دل سرك نمي‌كشد

مادر معده را بو نمي‌كند

من مدام نگاهت مي‌كنم

شايد

قد كشيده باشي

روز بروز سايه‌ي چشمم

سنگين‌تر مي‌شود

تو همانجا

مات مانده‌اي

با زمين‌، با

علي قامت بلند عاشقي 

www.abrgun.persianblog.ir

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:59  توسط بهزاد قاسمي | 

ِِA man
a love
and
the honour rood road national
my dear  oh high flying
Lord
look up
heart of world's freedom-living
filled to the brim your name  people
when
by American military
lranian democratic force
prime minister to be up side down
 my god oh
free to fall under the dictator's high-boots
do you see
augh is up from
dragon's-blood

۲ 

An eagle is coming hair'swind
do you see
oh my dear free
tall
taller
tallest
high-flying
as tall as
 sun's flame in my blue sky plase at once with a kiss
she'll be washing me
in
 hot's blood

 ۳

Wake up again my dear Lord
heart of our mother palpitation
in your tomb and remember so
in our country
drop by drop
a lark has to leak through
the corn-poppies'blood
but
we can't see except
the rain seeped through the roof

4

as far as the eye can reac  
desert
sea
forest
mountain
sky
cities and
people who on the point of death
my love
my live
isn't some one to tell out one's
fellow-traveller man  fellow-country man

baby
sooner
or
late
when to be snowed
under snow
arm
in
arm
together
we will be
building a new world

۵ 

مثل هر ثانیه ی سخت نفس گیر
ساعت همان است که بود
ترا به میله وبند می سپارند
تا قافیه ی همیشه ی ناز باشی بر آستانه ی این خاک

 

برای عزیزم نسترن 

 

ای قیرمیزی اوز
قپوز چالان قیز
جیران دییر سن اما
آل الوه سازون
چال تا اوخیوم
سنین ساچلارونین یلندا
گوی گوروشوم آتاملا
سنین سازوین سوزوندا
عاشق چال اخوسان امان
تا دورالسون یوردومین اوجاداغلار باشه
گوی گروشسون هاچاخ بو ایل قالده یردا
سرداروموزدا سورا دوماندو قالدوخ یامان
اورکیمیز
گوزلریمیز
آخیرلر
سماوارلر سوزی تک قلوب قلوب داشیلر

ایشخیم
گونوم
رخشیلن چوخ گدیرسن یوردوموزین گویوندا
اما امان
گورمیسن بیزیم اولره
سنین سازین سسین له
گوره سن
قیرمیز آق یاشول
ستارین گوزل بیرقه
آچاجاخ
اوچاجاخ
یوردومین چیچک لرینی گوزوندا
آى یامان دنیا آى امان دونیا
آى کیمسه لری توپراقونه بیر ایلیان دونیا
بیر نچه گون اولور بو سوز اوجالسون
بیز توپراقوموزونه اوپوشان زامان
دامچه دامچه

نماز آپارسون
سوگلیمه مشروطه سویلیان ازادیاشین
ایران تک بارسین باشون اوجالدان
اولکمین اورکیندا طپن قان
آنایوردوم آذربایجان
بابکیم
ارومیه اناسه سورن سرداروم
ملی سالاروم
اوشاعرلرین شهریاره
اراز اراسوندا سبلان باشوندا
آتام دورنایا
وطن شهیدلارینین قانیلن گویرن لاله لرا
چالداراندا
خرمشهردا
سردشت دا
شیمیائی بمب لریین آلتوندا
تهران دانشگاهوندا آذری اون آلتوسی مدرسه دوسلارومه
صدامین اسکات موشکلارینین التوندا توکولن قانلارا
محمد خیابانیه

تبریزین امیر خیز محله سیندا
ستارین بیرقینین آلتوندا
اون یتمیش دانا
دوشی قیرمیز گورچین لرمی
اندولسون ایران توپراقوینی اوجا انده دماوندا
قادسیه سردارلارون دار باشونا آپاران
رستمه دکتر چمران با کری تک مین مین چیچک لرا

آِی ساچه قیرمیز تلی اوزون
هر یرشده قازلاره دیقلدان قیز
کهلیک دییر سن اما
بولاق باشوندا باخ اورکیوین التوندا اووجوما
قوی قورتوم قورتوم

بوقازوم سویلیا ندا سووی
بیر ایوق پنجره دا
بیوک لشیم دوداغلاریمدا
خارولیا
خارولیا
جالانیم
اوجا سهندیمی آق باشونا
نوروز چیچک لرین ییسینله گویران
اوشاخلاری دیلینه
 داوار ساقان قالچه توخویان
آی امان او گوزل باخوشون مفته ی ساتان نسترنی یادونا

تارادا قسمت اولسا
اورمیه دنیزینین یانوندا
بیر بهار گون اویانوم
دغدوخانم
چیچکلرین آراسوندا آچاندا
سوروشوم
گوروم
آشو اوشاخلوخدا هانگی قوشی چوخ سویندرالمیش
چوخ سورمیش
یاخشی سوزی
یاخشی ایشی
یاخشی اندامانه
او قوش سویندرن چیچکی پیالسندن ایچیم

آی قیرمز ی بلوز
هر صبح تندیردا
گونیی سوتون یاپان قیز
بیر آ خشام تک قالسای دومان آراسوندا
ظالم یاندورسا آرزولرئن
ایاق استوندا
اوزامان که تک اولموشان اندامیانلارین اولکسیندا
دیلنی هر نه اولسا
ترک فارس عرب لاتین اینان
بیر دونیا سوزویله قویویلادا دانوشامیجاخسان
آندولسون گوزلریوی قاراسونا بیر تک
اورگین اوتون سن فستو بربکعبه یله
یل علی دیا دیا گچیر داچاخسان

یا علی علی علی دین قیز
چال تا سنین سازیله امان امان امان
مولانین قوئیا سویلین سوزلره منیم سنین اونون
بوگون
صاباح
یاواردا
بیر نچه پله بو دنیا دا  ارتوخ
اورگیمیزدا
گوزلریمیزدا
محراب لارده گویرسین

 

از گذشته در رسای مولا 

 

خواندن نداشت
شب را همه از حفظ بودیم
صدایئ رسید
فزت برب الکعبه
وآفتابی از سایه ها جهید
2
چاشنی چند غم نورس
در هر خروس خوان
نوای تازه ای نیست
بر آسمان کوفه اما این بیت سخت بوی عدالت می دهد
3
بوته ای بودم
وصدایت رسید
اکنون تا فرات ریشه دوانده ام
4
حضورش را عطسه بز گرامی تر از حکومت دنیاست
مگر دمی برای عدالت
به یکی جرعه
قرعه ی من راه نشین دیوانه
 

چه بی مقدار افتاده است

 

 

 

 

جستارهای بهزاد قاسمی

 حدیث روی شمس الدین

چشم اسفندیار ادرس

http://www.abrgun.persianblog.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:54  توسط بهزاد قاسمي | 

مرگ پايان كبوتر نيست..... سهراب...

land

dust

cultures

languages

and

national native countries

oh baby

these earths and customs aren't my home

always

in the world-wide

aspecially

today

in the our little planet

yeah

man place is freedom

listen to me

baby do you know

you're my only home

wake up

and look

the brids often are flying in to the spring

to smell of flowers

no some times but seldom

a swallow alik Benazir Bhutto

my heaven

she is going to the winter's cold weather

to give hot blood

in

the poeple heart

اشعار بعدي

1-آي يا علي يا علي دين قيز براي نسترن عجم پور

2-dragon's-blood ویژه ی سال روز ملی شدن صنعت نفت ایران

۳- آخرین لیلا قسمت پنجم- شعر اندیشه- برای مطالعه ی قسمت های اول و دوم وسوم وچهارم  به آدرس زیر مراجعه نماییدhttp://www.abrgoon.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:6  توسط بهزاد قاسمي | 

My ancient sacred place

This is no bady

But

Some one is inside me

He efforts to touch your face

A beloved of mine

My live all of yours

A minstrel of mine

Fame to call out a melody

Baby

My heart of thirsty

And

My soul is dejection

A singer

Tunder-like

Thou has to set fire to world’s existence

Hafez's old fire worshipper

Please

Call to me

What difference does it make

Zoroastrian Mussulman Cristian Jew Buddist

Wath…..for

Toy –man didn't understand yet

We're banishment and our spirits effort to ascent at the time union

These're the poems from Maulawi

Where does is your voice

And

One who can play the Tar

With

Sound of the Tambourine

Who sings lyric poems

Whom

To descent from empyrean

Please

Show me that your lovely place

Where does is tunder-like

Which

To set fire to your doubts

And

My fears

I'm going to drink a glass of gnostic's wine

Where is your eyes

Baby

before flight
touch me
and
look
I'm in house of worship with
the holy spirit
here is'nt Joljota
and som one
isn't to carry up in the cross
anthropoid doesn't understand yet
mosqe
church
or
fire temper
wath difference does it make
messiah to carry up in the cross
for the sin of mine
the crime of yours
and
all of the human nature
terrorists
dictators
military government
despotics
and
these 'are man-eater
to sit in their new
idol-tempers
for

to cause to be killed their spirit
because
they're killing some one else
or
to instruct general massacre
did'nt they read in the koran
some one is killing a man
he has killed all of the mankind
Do you know
of the keyan Dynasty Royal
he abandoned government
and
mundane royal
because
persian ancient king's
belived to other woldly
keykosro
wants to grow up with world's spirids
and monarch’d like to fly
antil
empyrean
we did'nt thought hitherto
yes
commander of the faithful
lion of god
when
to in flict a blow on his head in altar
excellency

to suffer martyrdom
crying
i swear by god
i'm to be saved
why
we can't see Budda
when
he to abandon monarchy
and
government
because
prince'd like to grow up
with
water-lily
every time
i know your whises perhaps thy
has changed to powerman
or
politician and
lot of money the imperative of a
but you dose'n't to call on your spirit
with soul ugliness
thou to expect for me
and
other one else
does who love your face
oh my god
this is thuth in it
only deliverance'sman or
heroine to be able to call thier spirit's
in the mirror's world
ancient sacred place my
i'm no bady
but
some one is with me
she to play on the harp
and
she songed
to
pay a visit to our souls
we should effort to fly
with

her voice

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:39  توسط بهزاد قاسمي | 

 

the most dear present of our god
freedom
we don’t want live
without
your smile in our soul
do you know
am i not?
without
intoxicate dance of verse and blossom
at my home bosom’s
days
nights
months
years
every moment
wonderful
since
the historical tablet formost
for the sake of
mankind legal rule
had written so beautifully
by
cyrus Achaemenhan
how surprising it is?
the interhational Lord
which
to sive from despotic

All the world’s people

Wow!

Sun of the earth!

Philanthropic Iranian’s master
as most as

Aryan King freedom-loving

In the carnellio epoch’s

And

Persian perhistorical  prophet zoroaster

Human leader said:

Good speech

Good thought

Good act

Until mazdaism the  empyrean  and liberty’s paradise

Oh ; our beloved made an epoch!

Thousandth anninersaies

Centuries

Years

Every time

Belonging to the white Race

Dark – skinned

Red .skin

Yellow –skin

With

Voice of an invisible speaker

And

The champion’s Ferdowsi

In

“Book of kings”

Please calls:

Our dear free :

Please

Please

Come to heart of our plase

And

All the human nature

 

 

 

*********

2

 

I love you
but
i don’t understand
why
you didn’t believe me yet?
look
thou and i
arm in arm
at the garden
talking about flowers
but
i do not know
you are kiss me
or
a asp
i wake up  with
a lot of poson
in my soul

,
3 -
for last time
I’m going to read your heart
oh wath!
i do not understand
that is empty
or
ican not see any thing
except eyes of mine
try again
who did call me
red blood
or hoopoe’s noice
which
that is trem ble   in her breast

*********

4

 

I toched her hair and breast

but she doesn’t come to me
oh ,my fawn
give me your red laughing lips
because
the aged heaven  waits your eyes
 
5
without thy
the world is too small and resemble a prison
 baby come to me
and look
brave heart Rustam son of zal
grow up
in my love-song

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:39  توسط بهزاد قاسمي | 

I  always remember so

Your eyes

Your hair

And your song

I am going to fly

Because

I would like to have a bird in your voice

Call me again

My dear wish

How am I now?

Without

Your spirit

And

That is beautiful paradies in your heart!

2

In my dreams

The songs invite me to visit her

Who is she?

An angle

A princess

Or

Some one else

Which

I love her too much!

What is her name?

Nastaran

Ana

Pardis

Or

A woman is her sweet nameSheerin

 

Oh! she has a soul

And

She can give me

A blue sky

Or

A lot of fresh air

And what am I now?

An engineer is name his Farhad

A king is name his Khosro Parviz

Or

A poat withouth

Any name

Or

Money

I am not going to break Bistoon's pride

Or

King's horse Shabdiz

I am going to looking for to a nice word

For praise her

For peresent her

And

For you

my friend's Jim

3

Listen

Her voice is coming

I know this noise very well

When my mother did not burn me

I have been heard her songster

In heaven

4

She is not an angel

She is a mother

But i love her too much

Because

I'd like paradies

5

I am alone

God is alone

Sun

And

Earth are alone too

But with me

Oh! bravo the princess

She songed

And gave me a lot of stars

I have many beautiful radiant friends now

6

Thou and I are together

But we are alone

Between us

Night

Days

And

Our god

I am walking into your heart

You are drives into my eyes

Oh my dear lord we are alone yet

And we don’t song together

Because

The air therein our aspirations

It is not from

The empyrean

And the sky

By behzad ghasemi 3\7\1386

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:5  توسط بهزاد قاسمي | 

 

یاشول یارپاقلارین باشوندا

بنوشه گوی آق ساره چیچکلر

بیر قیرمیزه چارقدی بلنده

گوره سن ایشاریله یا منه گاش گوز آتیللر

قالچه توخویان قیز

قاره تلن توکوپ دوشووه دالوه

یوخلیوب

باش قویوب دار باشونه

من قاپو دالونده

گیزلینجک

باخا باخا

قمریه

طرلانه

طاووسه

جان دیه دیه

پوزالده دوداخلاریمین سوه

قالموشم بو قاره پالچوخله زنداندا

هاچاخ

منیم قوشلاریم بیر سولیمان قالچاسی تک قالچینه اوچاجاخلار

۲

گیب گوله گوله تومانه

باخیر

قالخیر

آخیر

گوله گوله اولمیا گونشده بو

گلده

گده

جانمی آرسوندا گشته

قالوب دیلیمی آلتوندا اما

او اریک طامه ورن دوشووی اوینمسه

اویانا

بویانا

قیرمیز آلما آتماسه

سویود آلستونده قوریان بولاخ اولموشام

سوله رم سارالیرم یانا یانا قارلیرم

نه دیر سن نه بیلیر سن من نجه اومموشم

بو چولین یازوخ ماراله اولموشام

۳

چولده چمنده

یاشول یارپاقله چیچکلر

یتمیش رنگینه اوینیان زامان

یاروم اوجا

بله اینچه

داغ تکین داغولیر خیالومدا دوشه

خمار گوز

چاتما گاش

او غاز یریشینه

آتی

توتی

قان وری پارا یالغوز جانما

منده اوجیشی

الشی

منه باشوندا آچی

قارا گجلرین یارالاسی ام من

آی گون منه نجه آقارتمیسن.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:27  توسط بهزاد قاسمي | 

 

شعله

آتش

اخگر

اکنون ققنوس هم از آواز خالی است

نام رستم

راه رستن

خط قرمز

چکامه شدن درون سیاه چال

 

ترنم این صدا نوشداروی سهراب بود

دیریاست

بیهوده سیمرغ را بهانه کرده ای مادر

سیاووشان

کنار منشور پدر

همین جا

پاسارگاد

دل و خون ورگ تهمتن

 

آه مام میهن

روشنای ستایش ونیایش

بهشت نغمه وسرود

مهرابه ی

خاک وخورشید

قلب اذر

تیر ارش

چه یوزپلنگانی که از چشمانت تا اهورا دویده اند

 

 آنسویت آی یاد ماندگار

دیرینه سال

کتیبه ای به خط زرتشت

با خون مزدک

به رنگ مانی

گمانه ای  اما نه به هر سو

سمت وسویم آمودریاست وغزاله ی هیمالیا

حالیا بیژن بی گمان در چاه اژدهاست

روزگاری همراه پیر هرات

وقتی سبزینه ها هنوز بوی باروت نمی دادند

از طعم نافه ات لرزیده وحیرت گزیده ام

کهن بوم وبر اریائی

آ نروز های نم نم باران

کاتیوشا بر دل شهرهایت نباریده بود

وبر دامان البرز

نریمان

سیمرغ

کاوپر مایه

فریدون

 

کاوه

نگاه کن رودابه گیسو می فشانده است

 

به خانه ی دوست رسیده ایم

باد بود

یا عقاب

بگذریم

بابک ترنم سکوت را ترانه می کرد

آنسوتر

گیسوان پریشان باد

کمرکش وتقاطع جاده های شمال

بلندای رویای مازیار

آه قامت سترگ دوست معنای زندگی است

نه درس عاشقی بود

وگرنه میرزا

پشت همین بغض ژولیده موی وآ زاده خوی به کمین اهریمن است

ودر شعله ی هزار وچندم عاشقی مردانی از جنس مروارید وامام قلی

از آغوش خلیج همیشه فارس سر براوردند سرفراز

با هر شکست موج هر روز

این صدای ریئس علی دلواریست که با باد می پیچد

بر دل وگونه دختران بندر

 

هنوز بر بلندای مه الوده ی شعر ایستاده ام

امیر حشمت

سهند با لا بلند همین روبروست

با داغ ودرد برمی خیزد

اذرخش

تندر

وبا صدهاستاره ی دیگر در اسمان وطن پرسه می زند

نه کجای این خاک لاله نمی روید

کدام چشمه به ستار خان به مصدق به امیر کبیر نمی رسد

جهان حماسه نیست

بگذار از تو بنویسم روینه تن

از تمام تار وپوتت چشمی بما رسید خونچکان

ومهرابه هایئ با هفت پله

نگارا

امروز خوان چند می

با مادها به مهستان رفتیم

 از مردم چشمت به اریوبرزن دیده دوختیم

زایند رودی بود جاری

ونفس می کشید مثل لاله واین شقایق ها

وقتی پیش از تاریخ وپس از ان هم سنگرم بودند

نه این قلب کهن تر از من وما نیست

هزاره ای

کم وبیش با سرفه ی جوهرین قلمهای به خون نشسته ی قرن

تا هنوز تپیده ایم

درفش کاویان

منشور نخست حقوق بشر

شاه جنگ ایرانیان در چالداران ویونان

دریای سرخ

وتنگه ی تروموپیل

دریغا بر گرده ی تاریخ تازیانه حرف تازه ای نیست

 

آن روی روشنای یار بهانه ی خرامانی می خواست

گمانه ای اما نه به هر سو

سمت وسویم سپندارمذ است وامشاسپندان

آب دیده ی چشمانم

مهناز فریده پریدوخت نخلهای آبادان

محمد ، مهدی، مصطفی لاله های  دشت خوزستان

تمام سردارانت وطنم ایران

اه بلندای قامت یاران

این سینه سرخهای گمنام

امروز

مهراب تماشاست

می گذریم ودریغا نمی دانیم

زال سپید بر کدام کرانه ی هامون ایستاده است

رستم کجاست  در این های وهوی دشنه ها

هر روز چند فروهر از چاه سر بر می آورند

بال وپر از سیمرغ می گیرند تا دماوند

تا آستانه ی مقدس نامت ایران

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:3  توسط بهزاد قاسمي | 

اینانما ، سن

بوگون آیدون دوگول

ایلدریم ، یاقوش ، قاردا آرتوخ

بهار گویون بویی یان َال

امّا هامو آیلار

اوینیا اوینیا

اُخور گوزلرینده

بوردا یتمیش رنگنه اورگیمه بویاموسان سن

قالخار جانومدا مبارک آدون

قارا بلوت سسلننده

آتولّوب

دوشوب

هامو یانا

گوله گوله

اوت سالندا

اورگیمیز

توپرا قوموز

زلزله ی دوشنده

داغ دوشیوین گوبلک لری چیخان زامان

تارودا قسمت اُولسا

بوگجه نی شامو تک کور اوغلودا تاپامّاز

تل لرینه ورمنه ، ورمه سن یله

بیر آخشام الیم بلینده اولسا

باخ گوروم نجه اولماز اولماز

سوروم دوداغلر یوین قیرمز نارون

بیر کنده آرو گوزلر یمده اوخورلار

آی دنیامی قیرمیزآلماسی

هاچاخ

بوی یاجاخسان یور دومو

آق ، گوی ، یاشول ، قیرمیز ، سارو

چوخ جان ورمیشم

یوسقول لوخدا

یازوخ لوخدا

آیرولو خدا

آمان جانا

سن سیز لوخدا

سسیم داغلارا دولاشوب

کولش

کولش

باشومدان آشوب

 

گنه گاوار سن سیزاولموشام

قورخورام

أولوم

دومان دولا دوشووه

دامچون

دامچون

آخا سان

آرخامجا

سس وره سن داغ سسینه

گوز قویاسن یول گوزونه

آی أوزون سوینن سویندیرن یار

باخ گور نه تز

سون سوز اولده جیران گوزین

سارالدو باغچا لار

آلچالار

چیچک لرین

 

عمر قورتاردی قالدی بیر باخوش یادی

 

اورکده بیر مارال آدی

آردونجا

قاچی ، اوچی ، آشی

داغدان ، باغا

باغدان ، داغا

بوقارا زنداندا

گونش هاوا سوندا

بلوت آرا سوندا

یا نا

یانا

یاقا

یاقا

قوش اولماموش

یاش اولموشوخ

دای گون یوخ گده جاخ زامان

 

هانی قنت اوچماقا

سوگیلیم گل بودینانی آت چوله

اوچما اولماسا

ال ور الیمه

آل منه قوجا قووا

 

قوی اوزانسون دوداغلاروون نقیلی

ایشیتمینده سسوی

گور مینده ایزیوی

دومان نیم

یالان اولموشام اینان یالان


 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:58  توسط بهزاد قاسمي | 

گاتها سروده های زرتشت            بهزاد قاسمی

گاتها سروده های زرتشت هستند این الهامات را هر کس می تواند مطالعه نماید بودن اینکه به عضویت جامعه ی زرتشتی درآید و این اندیشه ها همه معنوی هستند و باید در آن تامل نمود.

یک هزار و دویست تا یکصد سال پیش از میلاد حضرت مسیح  اشو  زرتشت در جائی در شمال ایران می زیست  ، حتی گفته می شود در بلخ توسط تورانیان به شهادت می رسد. آریائیان ایران و هند در زمان زرتشت به پیشرفت های قابل توجهی رسیده بودند و دانشمندان متعددی در رشته های پزشکی و اجتماعی و ستاره شناسی در این جوامع ظهور کرده بودند ، این اقوام ستارگان و بعضی از مظاهر طبیعت را سزاوار پرستش می دانستند و با موسیقی آنها را می ستودند ، در آن دوران مادیت کاملا بر معنویت چیره بود ، برخی از مورخین عصر زرتشت را عصر اندیشمندان فلسفه ی اوپانیشادی می دانند و بعضی زرتشت را مصلح اندیشه ی  ودائی می دانند( رجوع شود به مقاله ی رستگاری در ادیان شرقی شماره 66 نشریه ی ابرچای). در اوستا فقط گاتها مستقیما با زرتشت مربوط هستند و می توان جوهر پیام او را با آنها مرتبط دانست . اشو زرتشت به سازگاری آشتی تن و روان معتقد بود و آموزش او بر خلاف ادیان هندی در جهت نفرت از زندگی و تن نیست و از رهبانیت و آزار تن پرهیز داشت و پیروانش را به مبارزه با این اکوان دیو فرا می خواند و ترک دنیا را آموزش نمی داد . او زندگی تنی را بدنما می دانست اما بد نمی دانست در پیام اشو زرتشت اهورا مزدا که از  دو کلمه  ی اهورا به معنای خداوند زیست و مزدا دانش ترکیب شده و پیش از ظهور زرتشت نیز مورد احترام بوده و پرستش می شده است به معنای سبز و خرم کننده ی زمین و گرداننده ی ماه و همچنین اهورا به معنای آقای وجود و مزدا آقای خرد ،  که نه آغاز دارد و نه انجام ،  ذکر شده است . مسیحیان به او پدر می گویند و در اسلام الله به عنوان  فعال  المایشاء معرفی می گردد که عاملی هست که هر چه می خواهد در توان دارد  و در گاتها او دوست است و از او امید دوستی دارند در گاتا اهورا مزدا دارای صفاتی است که گاهی به او پیوسته و گاهی جدا هستند و امشا سپندان یعنی نمیرندگان پاک نامیده شده اند .  امشا سپندان صفات شش گانه ی ایزدی به ترتیب اشا به معنای مایه ی حیات  ، گوهر راستی و درستی ،  اصل سکون و خرسندی و هومنه به معنای مایه ی دانش ، عقل کل، سرچشمه ی علم و خشترو یریا به معنای قدرت یا مشیت الهی مقام ویژه دارند ، سه دیگر گویا امتداد یا مفهوم این سه هستند که نمیرندگی ، امرداد متمم مفهوم اشا و خورتات امتداد و هومنه ( خرداد تندرستی است) و سپنتا ارمایتی به مفهوم تسلیم و گیرنده ی امتداد و خشترویریاست . اینها و قتی از اهورمزدا جدا ذکر می شوند مفهوم مستقلی می گردند و هرگاه به ذات اهورامزدا می پیوندند فوق ادراک بشری می گردند .

آتش مورد احترام زرتشتیان است و روشنائی یا آتش به انواع متعدد تقسیم می شود که عبارتند از:

1-  عالیترین آن با نام   Spehishta  آتش بهشتی مجرد و پاک

2- فر و شکوه    Khvarana   نسبتا ناسوتی ولی بدون جسم

3- روشنائی ظاهر چون در برق و ستارگان بنام vazishta

4- حرارت طبیعی که نشان حیات است  Vohufrayana

5- حرارتیکه در نباتات است و عامل شادابی آنهاست Urvazishta

6- حرارتیکه در جمادات و سنگ است Berezisavanjha

7- آذر آتش معمولی.

رستاخیز از دو کلمه ی رست ،  مرگ و خیز به معنای بیداری تشکیل شده است ، ایرانیان باستان معتقد بودند که جهان روشن بالا و جهان تن بر زمین تاریک و میان آنها اثیر است .  هندوان عقیده دارند نه مجرد محض است نه ماده ،  بلکه ترکیبی میان آن دو است  . یونانیان آنرا جوهر لطیف نامیده اند . ایرانیان معتقد بوده اند که در آخر زمان ستاره ای بنام گوچهر بر زمین می افتد و زمین آتش می گیرد و پس از آن اهریمنان از سپاه اورمزدی شکست می خورند و به تاریکی می روند .  بر اساس روایات زرتشتی با مرگ، روان پاینده و اورمزدی از تن پلید جدا می شود و تن اهریمنی می شود تا سه روز روان به تن علاقه دارد و بعد از آن مرگ قطعی سر می رسد اگر فرد اورمزدی باشد در شب نخست اندیشه های نیک بر او پدیدار می شوند و او اندک آرام می یابد در شب دوم سخنان نیک و در شب سوم کارهای نیک او را کاملا راحت می کنند  ، اما اگر فرد اهریمنی باشد اندیشه و سخن و کار او آزار می رسانند و بجای سروش یکی از اهریمنان با او می آمیزد .  در شب سوم هنگام بر آمدن روشنائی روان اورمزدی به همراه سروش از بین اهریمنان می گذرد و به صورت جدائی زیبا مشاهده می شود در حالی که روان اهریمنی به هیکلی زشت و  مهیب  دچار می شود روز چهارم بعد از مرگ داوران آسمانی یعنی مهر و سروش و رشن کارنامه ی او را بررسی می کنند و نیک و بد باید از پل چنوت بگذرند.

لازم به ذکر است که در زبان پهلوی اهورمزدا به اورمزد تبدیل شده است که همان معنا را دارد. رشن ترازو بدست دارد و به اندازه ی مو اشتباه نمی کند،  روان نیکان به یاری سروش به آسانی می گذرند و روان بد در دوزخ سر نگون می شود.

بهشت زرتشتی به نام گروتمان یا گرودمان نامیده می شود. ومعنای آن  جای نغمه وسرود است و البته فقط روانی به آن جایگاه دست یابد که اندیشه و سخن وکارش اشائی و هومنی باشد و به زبان آشناتر و بنا به روایات زرتشتی بهشت در هفت مدارج است و به ترتیب :

1- بهشت اندیشه ی  نیک  2- بهشت سخنان نیک 3- بهشت کارهای نیک و برترین بهشت گووتمان جای نغمه و سرود است . گوئی آنجا مکان اورمزدی است بهترین  آهنگها را می شنوند و سکوت کامل می بابند و در میان بهشت و دوزخ جائی است که آنجا را همستگان می نامند و میان زمین و ستارگان قرار دارد و مخصوص افرادیست که کارها ی خوب و بدشان برابر است . سروش محبوب ترین فرشته ی زرتشتی است مکان او میان زمین و آسمان است  او جامه ی سبز می پوشد و الهام ایزدی را بر دل بشر فرومی آرد و دومین فرشته  مهر یا میترا که ایزد راستی و داد و پیمان است و خورشید نیز ایزد محبوب ایرانیان بوده است که به همراه آب و آتش مقدس می پنداشته شده و این سه قبله ی زرتشتی هستند و همچنین باد که آوردند ه ی باران و فراوانی است ، در این دین روزانه پنچ بار نماز می گذاردند.  خورشید و ماه و آب وباد وآتش مورد ستایش هستند و  در دین زرتشتی با توجه به تفاسیر متعدد مذاهب تازه ای پیدا شدند که یکی عقیده ی زروانی بود که مؤسس آن دانشمندی به نام ارشاک بود که هدف آن گریز از ثنویت و رسیدن به وحدانیت بود که بحث جداگانه ای دارد . دوره ی انتشار دین زرتشتی در چهار دوره است . دوره ی زرین که به  عصر اسفندیار مشهور است و دین مزدیسنی تازه ، جوان وبالنده است . دوره ی سیمین ، کم کم فساد حاکم می شود و نماد بارز آن عصر ساسانی است و دین زرتشتی نشاط  و بالندگی عصر گشتابی را ندارد و دوره ی پولادین که این دین رو به انحطاط می رود و نهایتاً دوره ی آهنین که این انحطاط باعث سقوط کامل و انقراض این فرهنگ در عصر ساسانی است. اما زرتشتیان معتقدند که یکی از فرزندان اشو زرتشت به عنوان نجات دهنده روزی دوباره بشر را به روشنی رهنمون خواهد کرد که اولی اوشیدر نام دارد یا هوشوار ، اوسی ساله خواهد بود و به نشان او خورشید ده  روز در  آسمان بر یک جا ساکن خواهد شد.  دومین اوشیدر  ماه یا هوشد ار ماه نام دارد ودر زمان اوخورشید بیست  روز ساکن می ماند و سومین فرزند سوشیانت یا سوشیوس است که در سی سالگی ظهور می کند چون پانزده سالگی سن آرمانی زرتشتیان است.  همه ی این نجات دهندگان از دوشیزگان باکره ی 15 ساله متولد خواهند شد و تحولات آینده با گریز ازی  دهاک یا ضحاک از بند و بیدار شدن گرشاسب با یاری سروش و کشتن ضحاک توسط گرشاسب است .  نفس یا احساس در این نحله ی فکری به دو نوع تقسیم می شود اولی نفس سپنتا یا سپنیاو دیگری انگرا یا اهریمن ، اینها بهم می آمیزند و از آمیزش این دو نفس جهان تن تشکیل می شود ولی در عین آمیزش استقلال خود را از دست نمی دهند و کاهش یا افزایش این نفوس باعث تحولات روحی مشخص می شود ، بنابر آموزش اوستا بشر دارای ساختی است که از ترکیب به تجرد عبارت می شود از :

1- تن  2- گیتی یا اعضای حیاتی 3- اعصاب   4- تن لطیف  5- نیرو یا نگهدارنده ی زندگی 6- نیروی اندیشه 7- روان که تن را روشن می کند  8- شعور یاور روان 9- وجدان یاور شعور یاعقل 10- فره وشی یا فروهر ـ  حقیقت که بسیط و مجرد است ، گذشته از این هر فردی یک همزاد دارد وبعد از مرگ همزاد او که جنبه ی ذهنی دارد پایدار می ماند تا وقت  معین که نابود شود و براساس این دین روان پیش از تن آفریده شده است .  ای مزدا بنابراین به من بهترین اندیشه وسخن وکار را بیاموز یعنی سه اصل معروف کیش زرتشتی هومت ( اندیشه ی نیک)  هوخت    سخن نیک و هورشت ( کار نیک) که توسط امشا و هومن پدید آوردنده ی آرزوی نمازهای من خواهند بود .

در  قسمت دوم این جستار   بعد از خلاصه ای از اعتقادات زرتشتیان که  ذکر شد به گاتها و   چکیده ای از ترجمه ی آنها می پردازیم . در سرود 29 اعلام پیامبری زرتشت است ،  در سرود 28 زرتشت به درگاه ایزدی سپاسگزار است و در سرود 30سخن از دو نیرو است و این دونیرو باعث تنوع در اندیشه ها و قیافه و اعمال می شود ، زرتشت معتقد است که اندیشه  وعمل انسان باید اساس دانش باشد  ودوم اینکه تا باطن روشن  نباشد ظاهر روشن و پاک نمی شود و همچنین رهبران دیویسنی بنامهای بندوه وگر همه که مخالف تعالیم زرتشت بوده اند و معنویت مزدیستی را بر نمی تابیدند،  هر چند به اهورامزدا ( اورمزد)اعتقاد داشته اند ،هر چند که گفته اند تعالیم دیویسنی مطابق ادیان  هندی بوده است .  به هر صورت برای زرتشت امشاسپندا ن خصوصاً اشا و هومن مهم بوده و ظاهراً دیویسنی ها نوعی دیگر فکر می کردند ، اشو  زرتشت در سرود 43 به اصول زرتشتی اشاره می کند که عبارتند از :

1- یگانه پروردگار اهورمزد است.

2- اشا   یعنی نظم وراستی است و وسیله ی تندرستی و سکون ذهن می شود.

3- وهومن عقل یا وجدان است که ذهن ما را روشن می دارد و روان را از آلودگی پاک می سازد .

4- ارمایتی  تسلیم و رضاست که وسیله ی سکون و  آرامش  باطن است .

5-   خشتر    تقویت اراده است ،  بشر هر چقدر آرزوی نیک بودن داشته باشد تا اراده ی قوی نداشته باشد  نیک نمی شود.

اشو زرتشت آرزو دارد که با هومت ( اندیشه ی نیک ) هوخت ( سخن نیک) و هورشت ( کار نیک) به دو نعمت برسد : 1- سکون باطنی 2- پیوستن به پروردگار ، زرتشت نعمت واقعی را پیوستگی به خرداد و امرداد  یعنی تندرستی و زیست جاوید معنوی می داند و از تشریفات و جشنهای پر زرق و برق دیو ستنی ها گله مند است  .زرتشت جدائی کامل سپنتا مینو و اهریمن را اعلام می کند واین دورا تاریکی در روشنایی می نامد که عکس هم هستند و وجود یکی نابودی دیگریست و آموز ه های خود را الهام ایزدی می نامد .

در آموزه های زرتشت جهان تن که در دیگر ادیان جای درد و رنج است ، آورنده ی شادیست و پبامبر امید دارد که با امشاسپندانی که به سوی او خواهند آمد و چیزی جز الهام ایزدی نیست ،  از جهان بلند ، شادی باشد که بر دل انسان بنشیند ، او جوانان را فرا می خواند که در عنفوان جوانی و غلبه ی  احساس تنی راستی و درستی را از دست ندهند و مادی محض نگردند بلکه ظاهرشان تنی و مادی و باطن شان روانی و معنوی باشد

منبع  :

گاتهای زرتشت، پرفسور محسن هشترودی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:38  توسط بهزاد قاسمي | 

    ابر

                   بهزاد قاسمي

 

     دستانت بهانه بود

     اناري ترک برنداشت

     صليبي به سينه نشانديم

     و به گرد واژه اي

  *( قاه قاه گريستيم)

     دستي بر نيامد

 

 

     بيدار بوديم

     به راه زديم

     پلکي بالا رفت:

               ماه

                   ماه

                       ماه

     تا چشم شويم

     پرده اي تازه نواخت:

                    ابر

                       ابر

                          ابر

     از تو تنها ردّي خواهد ماند:

                      در سينه

                             بر باغچه

                                   در آبي

     سپيدار بوده ايم:

                بلند و

                     بلند و

                        بلند

     سايه ي غمي بر قواره ي غروب

     به قلّه وقتي شديم

     آسمان خالي بود . شهر چراغاني

     اينجا در تلألو واپسين دم هستي

     نشانه اي گم کرده ام و نمي دانم چيست

     دوباره بر بام شديم:

               با گلاب و

                      آينه و

                             دف

     نردباني مي خواستم

     دستي اما ستاره نمي چيند

     نه دستانت بهانه بود

     پلاکي گم کرده ام:

                بي راه

                      بي نام

                            بي نشان

     خاطره مي بافتم تا باران شوم

     ابر

        ابر

           ابر

     دريغا بي تعارف است

     وقتي بيايد

     براي همه گلايه مي کند

 

 

* (۱) تعبيري از شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:37  توسط بهزاد قاسمي | 

فانوس گويده، من يرده

باخ گور سن سيز ليقده

نجه قسمت اولموشام دومانا

آي تلي توماني قير ميز

يوخومدا اوخيان قيز

سس ور سسيمه

گوز قوي گوزومه

سنين الين اليمده اولسا

گون آچار بلوت قاچار

من أوزوم قارا يرده

نگاروم ايشيخلی گويده

جانا باخوشون

سنين گوروشون

نه دیير سن‏، او كهليك یريشين

گونه بنزير

بال كيمين

شهدي

شكردي

تارونان

قارمانونان

اوجا

اوجا

اوجا

اوچي دره لرده درين سوزونن

چيچگيم قانلو شراب سن

سينه مي ايسيديرسسن

بهشتم قيرمیز گولوشينن

اورگيمي

سرينديريرسن

قربان آدونا

توك

ائل يادونا

پياله پياله گوزلريوي

پيمانه پيمانه سوزلريوي

دولدور تا ساق ياشاسين

ياشول آلاقيرمز بيرق لی يوردوم

دده كوروش اولكه سي

آنام ايران

 

 

(2)

بير مارال خاطره سينن

نه دييم هاچاندان

هاردا قالموشدوم

بوردا دونيا دولو دوماندور

اوچماسان اورگيم آماندور

گوورچين آمّا گويده سوينر

سوينديرر

نجه اوچماسون

(3)

اوقدر سن سيز اوخودوم

نه بيلديم هاچان

آمّا قوش اولموشام

آخ آي جيران بالاسو

سوزلريوي

گوزلريوي

بوردا آرتوخ

ورسله

تاپو شدور يله

آت چوله

(4)

گون قون ماموش گوزووه

من قون موشدم

يل اوچماموش تلينن

من اوچموشدوم

سودا گلن سرمه لی قيز

منه ده آيدون دي

 

(5)

بوچولون مارالي سن

بو داغين خيالی سن

ايزيوه

سسيوه

گوزلريوه

اوقدر اوخ آتو بلار

بله بنزديرم

هر صبح سنين قانينن چاي ايچير

(6)

يامان ورولموشام سنه

أوزووه

گؤزووه

دوداغووه

ايلدريم سن گاوار

منم بوردا اياقيزين آستوندا

آمان ور يار

(7)

سو سپديم قاپيه

اوت سالدوم سماواره

گوز قويدم كوچه يه

ياواش

ياواش

ايل گلدی اگلشدي

بوردا گوزلريمين آرا سوندا

بير استكان چايي ايچدي

باخ بير گور نجه توز قالخار

آيلار گدن زامان

سنه چوخ گوز ياشوم قالوب

شيرين عمرم يار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:44  توسط بهزاد قاسمي | 

بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند                          که مکدر شود آئینه ی مهر آینم

تاثیر موسیقی بر روح و روان انسان موضوعی قابل مشاهده است و هر کس به فراخور حال خود آن را تجربه نموده است ، یکی از دلایل این امر از دید و چشم انداز یک آیین کهن ایرانی با استفاده از نوشته های استاد ارجمند و فرزانه دکتر میر جلال الدین کزازی به صورت مختصر در این مجال ارائه می شود.

اسطوره را در کاملترین معنای آن میرچاالیاده چنین تعریف می کند : اسطوره نقل کننده ی سرگشتی قدسی و مینوی است ، راوی واقعه ای است که در زمان نخستین زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده است ، اسطوره بیان می کند که با کمک نیروهای فوق طبیعی یک واقعیت یا قسمتی از یک واقعیت پا به عرصه ی وجود نهاده است پس اسطوره متضمن روایت یک خلقت است ،  در واقع اسطوره افسانه نیست . داستانی است که به اعتبار محتوای خود از وقایع بزرگ ازلی مثل آغاز جهان ، آغاز بشریت ، آغاز زندگی و مرگ و آغاز آیین صحبت می کند. البته محققین غربی اخیراً مدعی شده اند که آیین مهر از یونان به ایران راه یافته و استناد آنها چند نماد و سنبل بوده است در حالی که ریشه ی عقاید مهرپرستی یعنی اعتقاد به وجود نور و ظلمت به عنوان دوقطب متضاد ، در ایران باستان نهادینه و ریشه دار بوده است حتی در عقاید اشو زرتشت به عنوان اهورا مزدا و اهریمن قابل مشاهده است .  آیین مهر از قدیمی ترین آیینهای ایرانی است. مهر در باور ایرانی با خورشید پیوند خورده است و نام او در اوستا میثره و در گاتها ( سروده های زرتشت ) میتره و به زبان لاتین «میترا » است . در اوستا مهر یکی از خدایان بیست و هشت گانه است ، او فرزند اهورا مزد است و مکانگاه اودر کوه « هرا » است . پیش از طلوع خورشید بر می آید و حتی بعد از غروب خورشید پابرجاست « او هم بام است و هم شام » . جنگاوریست که با تاریکی و پدید آورندگان آن می ستیزد ، ده هزار چشم و ده هزار گوش  دارد و از تمام رمز و راز زمین آگاه است  از دروغ سخت بیزار است ، او خدای راحتی است ، او پیوند های خانوادگی را استوار می دارد ، پاسدار پیمانهاست ، توانگری وبار آوری را می گسترد و دوست رامشگر است ، او خدای مرغزاهای پهناور آسمان است ، او در روز واپسین روانها را از پل چینوت می گذراند از این روی کردار هایشان را می سنجد، مهر در روزگار اشکانی بسیار گرامی و ارجمند بوده است و در آن روزگاران ظاهراً خدای میهن او بوده است در آن زمان به روم می رود و آیین رسمی امپراتوری روم می شود و  بد ین سان بین آیین رسمی عیسوی که پس از آن رومیان بدان گرویدند وآیین مهر همانند یهای بسیاری وجود دارد.

25 دسامبر جشن زایش مهر است که با شکوه بسیار همراه بوده و زاد روز مسیح هم شمرده می شود . نان و شراب که برای مسیحیان کاتولیک بسیار گرامی است در نزد مهریان نیز عزیز شمرده می شده است و به جای شراب آنان نان را با آب  به صورت نمادین گرامی می داشته اندو پیوندهائی از این گونه چندان زیاد بوده که  سلس دانشمند افلاطونی قرن  دوم می گوید « کسی که می خواهد رازهای آیین ترسائی را در یابد می باید  آنها را با آیینهای راز آمیز ایرانیان بسنجد ».

و ملیتون ساری مسیح را خورشیدی که از خاور برخاسته است می نامد و سن آمبر واز آنگاه که می خواهد جشن زاد روز مهر را با تولد مسیح یکی بگیرد می نویسد « چگونه می توان در شگفت بود از اینکه روشنی در این روز فزونی می گیرد روزی که خورشید نو از درستی و داد برجهان تافته است روزی که پرتو شکوهمندراستی  زمین را روشنی بخشیده است . خداوند در یک زایش روشنائی را هم برای مردمان به ارمغان آورده هم برای روزها ».

مهریان اعتقاد داشته اند که روان انسان وقتی که از جایگاه نور و روشنائی به تیرگی زمین فرو می افتد و به تیرگی تن آلوده می شود در این هبوط روان انسان از هفت اختر یکی پس از دیگری می گذرد و به همان گونه روانی که از جهان خاکی ره به مینو می برد باید از هفت اختر بگذرد ، همانگونه که در قوس نزولی روان انسان آلوده به ماده می شود در قوس صعودی ستانده های خود را واپس می دهدو همانگونه که در قوس نزولی آماده ی پیوند گرفتن با تن وماندن در گیتی شده است این بار مینوی می شود و از قید ماده پاک ، تا به آن حد که بتواند به روشنائی جاوید بپیوندد به همین گونه برج خرچنگ را در آسمان برجی می پنداشته اند که روان ها از آن به زمین فرود می آیند و برج بز  (جدی) که از آن روان ها از زمین به آسمان پرمی کشیدند ، برج خرچنگ را در شمالی ترین بخش آسمان ودر گرمای تابستان گمانه می زدند و برج بز را در جنوبی ترین بخش آسمان و در اوج سرمای زمستانی و چون برج خرچنگ به زمین نزدیک بوده است آنرا « به ماه باز می خوانده اند  » و برج بز را به کیوان که دورترین ستاره با زمین بوده است . این دو پیکره را دروازه ی آسمان می دانسته اند.

در این آیین گروندگان باید از هفت پله که نماد هفت طبقه ی آسمان بوده است بگذرند و برای گذر از طبقه باید به مرگی نمادین تن بدهند و بدین وسیله زندگی درونی تازه ای را آغاز نمایند که با زندگی پیشین بسیار متفاوت است . این آیین را مرگ در زندگی می گویند باعث بوجود آمدن خوی و منش نو در گرونده می شده است .  همان گونه که مولانا می فرماید.

 بمیرید بمیرد  در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید وز این مرگ مترسید

کزین خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید

که این نفس چو بند است شما چون اسیرید

یکی تیشه گیرید پی حفرزندان

چو زندان شکستید همه شاه ومیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه شهیرید

بمیرید بمیرید وز ین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی چو مرگ است

هم از زندگی است این زخاموش نفیرید

هفت مرحله ای که مهر پرست از آنها می گذرد نمادیست از هفت آسمان و اوج این آسمان رسیدن به رهایی است و تمام پریشانی ها و آرمانخواهی ها در این آیین به خاطر برآمدن از زندان تن و بال گشودن به سوی نور و روشنایی است . در نگاره های بجا مانده از مهر می بینیم که میترا گاوی را می کشد چرا که گاو نماد آفرینش جهان مادیست و میترا با کشتن گاو، آفریدگان در بند تن و آلوده به گناه را می رهاند همچنین در این نگاره ها مار دیده می شود که نماد اهریمن است، میترا با کشتن گاو، افسون مار را تباه می کند و گیتی را به مینو می رساند . همچون آیین میترا، صوفیان نیز سعی بر آن دارند تا جان را از بند تن برهانند و وقتی همه جان شدند رهائی ممکن می شود در این نحله های فکری پیر دارای اهمیتی فراوان است، بازتاب هفت مرحله ی مهری در آیینهای پهلوانی هفت خان را پدید آورده است و در آیین های نهان گرایانه و عرفانی هفت وادی طریقت را.

در آیین های پهلوانی، برای غلبه بر ناتوانی انسانی پهلوان از هفت خان می گذرد و عارف برای فنا فی الله باید از هفت شهر عشق بگذرد در آیین مهری این هفت مرحله عبارتند از : 1ـ سرباز  2 ـ شیر    کلاغ  4 ـ شاهین 5ـ پارسی  6ـ خورشید  7ـ پدر یا پیر.

پیر یا پدر آخرین مرحله از مراحل هفتگانه ای است که مهرپرست از آن می گذرد. برای رسیدن به این جایگاه بلند مهرپرست پیش از آن مرگ در زندگی را آزموده است، او با مرگی نمادین از نو پوست می اندازد و خوی  ومنش تازه می گیرد ، حتی نامی دیگر بر او می نهند انگار دگر باره متولد شده است .  چنین کسی به تن  ، مرگ را استقبال می نموده تا به جان زندگی از سر گیرد . او با این مرگ نمادین از تن و خواهش های نفسانی رها می شده و به جان ره می برده است و یله و رها از دروازه ی آسمان می گذشته و در بهشت جانهای پاک و تابناک می آرمیده است، مرگ در آیین مهری با فنا فی الله که در نحله های عرفانی مرسوم است برابر پنداشته شده که نهایتاً عارف بعد از نوزائی و دوباره شدن و مینوی گشتن به بقا بالله می رسد و چنین کسی در آیین درویشی پیر نامیده می شود و مسیحیان که از آیین مهری بهره ها برده اند، نام پیشوای خود را پاپ می نامند که واژه ایست دیگر برای پدر . براساس عقیده ی مهریان نخستین مرحله ی خدائی شاهین بوده است و جانی که از زمین و آلایش گیتی رسته است همچون شاهین به سوی سپهر بی کران بال می گشاید.

چنانکه گفته شد مهریان را عقیده بر این است که جان وقتی از جایگاه آسمانی خویش پائین می آید یعنی از گرو تمان  به زیر می آید تا به جهان خاکی برسد هفت بار آلوده می شود تا آمادگی ماندن در کنار تنگنای خاک و در تخته بند تن را بیابد و بعد از عبور از دروازه ی ماه به زمین می اید، این فرو آمدن را کاتا باز نامیده اند و هنگامی که مهرپرست با تلاش و رنج جان را از آلایش های این هبوط پیراسته می گرداند و بعد از گذر از هفت مرحله راه آمده را بعد از گذر از هفت مرحله  ی راه  آمده را پس می رود تا شایستگی بازگشت به جایگاه آسمانی خود را داشته باشد .  این عمل را آنا باز می نامیده اند . شاهین که در آئین مهر ارج بسیار دارد و نماد میتراست در فرهنگ یونانی و هلنی نیز ارجمند است  . زمانی که هرکول پهلوان نیمه خدای هلنی، آتش می گیرد تا از گناهان خویش پاک شود به صورت شاهین به سوی  المپ  پر می گشاید یعنی جایگاه خدایان و اما گرو  تمان آن بهشت جانها جایگاه سرود موسیقی کیهانی است و در آیین های عرفانی و نهانگرایانه از آن به عنوان وسیله ای برای پیوند به خداوند ،  که جان جهان است ،  یاد می شود.

و هم آن  عارفان معتقدند كه موسيقي كه ما مي شنويم بازتابي رنگ و رو باخته و دگرگون شده از آن موسيقي كيهاني است و به همين خاطر است كه گفته اند هنگامي كه كلام به پايان مي رسد موسيقي آغاز مي شود و چون اين موسيقي را نشاني از آن موسيقي مي پنداشته اند، عارفان با سماع مرغ جان را سروشي از آسمان مي زنند  و چندي از بند تن و ماده مي رهند و تا كهكشان بال مي گشايند. همانگونه كه فيثاغورث گفته است من صداي اصطكاك افلاك را شنيدم و از آن علم موسيقي را نوشتم و مولانا جلال الدين چنين فرموده است :

ناله ی سرنا و تهديد دهل

چيزكي ماند به آن ناقور كل

پس حكيمان گفته اند اين لحنها

از دوار چرخ بگرفتيم ما

بانگ گردشهاي چرخ است اينكه خلق

مي سرايندش  به طنبور و به حلق

ما همه اجزاي آدم بوده ايم

در بهشت آن لحنها بشنوده ايم

 و…

عطار موسيقي را لحن خلقت مي نامد و سلطان ولد مي خواهد با تننن جان و دل را از تن گل برهاند:

زين تن و جانم برهان دل با تننن

تا برهد جان و دلم از تن گل با تننن

اين موضوع كه موسيقي عرفاني و چيزي كه تفاوت بنياديني با موسيقي بازاري امروز دارد و قالب موسيقي سنتي ما يا موسيقي كلاسيك جا گرفته است مي تواند روان انسان را از تن جدا كند و براي لحظاتي به جايگاه اثیریش يعني گروتمان  باز گرداند در آزمونهاي فرا روان شناسانه باز يافتني است يعني انديشه و تفكر مي تواند به صورتي عميق و ژرف شود كه بازتاب بيروني و قابل مشاهده داشته باشد همچون راهبان عیسوی در قرون وسطی آنقدر  در ديرها به نيايش مي گذرانده اند كه نهايتابا نيروي نيايش و انديشه بر دست و پاي آنها زخمهايي همچون زخمهاي مسيح پديدار مي شد.اين راهبگان بعد از آن تبديل به قديسه مي شدند و در ازدواجی نمادین «عروس عیسی»  ناميده  مي شدند . اين شگفتي       stigmatisation ناميده مي شود.

همانطور كه گفته شد در قوس نزولي روان انسان از دروازه ي ماه یا  مردمان مي گذرد تا آمادگي زيستن در خاك و جا شدن درون زندان تن را بيابد و در قوس صعودي كه بعد از گذشتن از هفت آزمون سخت و دشوار آمادگي صعود به آسمان را يافته است همچون شاهيني از دروازه ي خورشيد يا دروازه ي خدايان مي گذرد.

مهريان مراسم خود را در غار انجام مي داده اند و مي توان بين غار افلاطون و غار مهريان پيوندي محكم يافت. همچنين زادن عيسي در غار و مهرابه هاي مهريان كه در غار بوده است، انجام یافته است. در ایران باستان پرندگان به علت نزدیکی به آسمان جایگاه ویژه ای داشتند چنانکه در اوستا نقش است ،  اورمزد به زرتشت گفت: آسمان آفریده خداوند، زمان بیکرانه و پرندگانی را فراخوان که در فراز نا کار سازند...

و خواجه ی غیب بین و غیب گوی شیراز نیز همچون تیری که از کمان رسته شاهین وار به آسمان بال می گشاید:

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده  ها دادست

که ای بلند نظر شاهباز سد ره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آباداست

تراز  کنگره ی عرش می زنند صفیر

ندانمت در این دامگه چه افتاداست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزار داماد است

منابع:

حافظ و اندیشه های مهری، دکتر میر جلال الدین کزّازی

خروس پرنده ی سپند خورشیدی، دکتر میر جلال الدین کزّازی

شاهین مرغ پسند خورشیدی، دکتر میر جلال الدین کزّازی

سوزن عیسی، دکتر میر جلال الدین کزّازی

پیری و پیروی در آئین های عرفانی، دکتر میر جلال الدین کزّازی

آناهیتا، سوزان کویری

اسطوره، حماسه، رویا       دکتر میر جلال الدین کزّازی

     

         

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:38  توسط بهزاد قاسمي | 

«چيزي از نگاهت كم شده است

كه مرا تا نهايت استفهام مي‌برد

آيا هميشه در خلاء قدم خواهيم زد»

چشمانت نماد آفتاب است

آمده اي؟

تا در مه نگاهم كني

آنروزها:

هواي ابري

برف

مه و كولاك سمج

و خالي شدن كلاسها از غوغاي خنده.

نه هيچگاه پنجره‌ي اميد بسته نمي شد

و هميشه ذهن سماور سرشار از زمزمه زيستن بود

مادرم

سپيده را در جوي آب مي شست

كنار اجاق خشك مي كرد

و اطاق

ازبوي سرخش مي شگفت

آخ كرسي هم عالمي داشت

بارها وقتي

پنجره ي خوابم بروي باغچه تان گشوده شد:

مرغ تخم گذاشت

و لوله كرد

و بيدار شدم

 

به خلوت لانه

اگر آن خروس مزاحم سر نمي زد

تخم مرغ عسلي چه حالي داشت!

™œŸ

شب آمده بود

با چكه هاي اندوه:

بر سقف خانه.

اگر تنها بود

آه اگر تنها بود

مي نوشيدمش و سحر مي شدم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط بهزاد قاسمي | 

سني سويرم يار             از: بهزاد قاسمي

 

(1)

اولدوزوم

 

سني چوخ سو ميشم

 

سويندير ميشم

 

هر آخشام سن قاش گوز آتان زامان

 

گور نجه‌ اوت توتوب كول اولموشام يانا يانا

 

(2)

 

تبريزده

 

تهراندا

 

باكودا

 

سوگيليم نه دييم هارداسان

 

اورگيم آمًا چوخ چالوشير بوگون

 

گوره سن كوچه ميزه سوسپميشم!؟

 

(3)

 

آي آپاردي مني

 

سو آپاردي مني

 

يادون آمًا اوت ووردي يانديردي قيزارتدي مني

 

اوجا سؤزوم

 

گورنه سن سيز ورولموشام:

 

چوللره

 

چايلارا

 

داغلارا

 

(4)

 

بير اووج توپراخ اولدوم

 

يادون مني آلاندا

 

باخ گور نه قدير بويوك سن يار

 

(5)

 

بير سن‏، بير من، بير آلله

 

آراموزدا بو دنيا

 

يامان آشي، يامان داشي

 

گله جاقدان دانوشما، گده جاقدان دانوشما

 

قوي قورتولوم گوزلريوين ياشوندا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 19:10  توسط بهزاد قاسمي | 

غم غربت دل          پيشكش استاد فرزانه محمد علي شاكري يكتا            بهزاد قاسمی

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

ساكنان حرم  ستر و عفاف ملكوت

با من راه نشين باده‌ي مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه ی كار بنام من ديوانه زدند

جنگ هفتادودو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد

صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند

شيخ محمود شبستري در مورد اين شعر مي‌گويد: مدام كه پشت آئينه تاريك و مكدر نباشد صورت آدمي را در خود منعكس نمي‌نمايد، اكنون اگر نفس ناطقه انسان را آينه ی صفات الهي بشمار آوريم ظلوم بودن و جهول بودن همانند تاريكي و مكدر بودن پشت اين آئينه خواهند بود.

ظلومي و جهولي ضد نورند

وليكن مظهر عين ظهورند

چوپشت آيينه باشد مكدر

نمايد روي شخص از روي ديگر

امانت الهي همان صفات الهي است كه به انسان به عنوان خليفه ی خداوند بر روي زمين داده شده و چون انسان ظلوم و جهول است و بنا به تعبير شيخ همچون آينه است آن را قبول نموده اما انسان با قبول اين امانت همواره با غم غربت روبروست و داستان هبوط روح از شرق وجود عالم علوي به درون عالم سفلي كه غرب هستي است و نهايتاً زندان تن آغاز شده است غربت انسان و اسير بودن او در دام تن درون مايه‌ي اصلي بسياري از داستانهاي عرفاني است و رابطه ی نفس ناطقه‌ با بدن انسان از نوع رابطه ی يك ظرف با مظروف خود نمي‌باشد بلكه انسان آن چنان موجودي است كه هم داراي حيثيت محسوس و جنبه ی جسماني بوده و هم از صورت معنوي كه از عالم امر است برخوردار مي‌باشد، انسان از يك جهت به عالم خلق و از جهتي به عالم امر وابسته است. عالم روحاني را از آن جهت عالم امر مي‌خوانند كه تنها به امر حق تبارك تعالي موجود

گشته و از ماده و مدت منزه و مبرا مي‌باشد. در اين عالم موجودات آنچنان در احاطه‌ي نور حق فاني هستند كه تو گوئي جز امر حق چيز ديگري به شمار نمي‌آيند بدين ترتيب انسان فرآورده‌اي متشكل از دو عالم امر و خلق است، هم داراي جنبه ی تعلق و وابستگي و هم از جنبه ی تجرد و وارستگي برخوردار است. با توجه به شرايط تكوين انسان، صرف بودن بشر در عالم هيولائي و جهان مادي موجب غربت وي نمي‌باشد چون انسان از هر دو جهان داراي نشان مي‌باشد بلكه دليل غربت انسان اين است كه وي عالم امر و يگانگي خويش را فراموش كرده و در عالم ماده و پراكندگي محصور مانده است در واقع كسي كه خدا را فراموش كند خداوند او را نسبت به خودش نيز به فراموشي مي كشاند و فراموشي خود، منجر به از خود بيگانگي مي‌شود.

كي ير كيكارد فيلسوف دانماركي بر اين عقيده است كه زمان گذرا تز يا نهاد بوده و جاودانگي آنتي تز يا برابر نهاد مي‌باشد در نظر وي سنتز يا بر هم نهاده‌ي اين دو عامل جز لحظه‌ چيز ديگري نمي‌باشد. فلاسفه‌ي غرب بيشتر از اين موضوع به عنوان مسئله‌اي اجتماعي در مورد گفتار و كردار و پيشه‌ي آدمي ياد كرده‌اند ابونصر فارابي معلم ثاني كه در عهد ظلم و ستم عباسيان مي‌زيست و انديشمندان زمان او يا بايد همچون حلاج از هويدا كردن اسرار نمي‌هراسيدند و جان بر سر حق بنهند تا با حقيقت نهاد خويش يگانه بمانند و روحشان از تفرقه حفظ شود يا كه قسمتي از شخصيت خود را به خاطر معاش يا عيش قرباني كنند تا توانائي آفرينش‌هاي فكري را داشته باشند، فارابي به مدينه ی فاضله و مدينه ی ضاله اشاره مي‌كند كه اشاره‌اي به از خود بيگانگي انسان‌ها در زمان حكومت‌هاي جور است. هر چند بناي كيش زرتشتي نيز بر كردار نيك، گفتار نيك و پندار نيك نهاده شده است اما دين حكومتي ساساني كاملاً مغاير آرمانها و عقايدي بود كه اشوزرتشت در گاتها بيان نموده است.

فلك به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس

خواجه با وجود آشنائي عميق با آيين‌هاي ملي ايران باستان چنين مي‌سرايد:

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد

ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حكام، ظلمت شب يلداست

نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد

سهروردي بر اين عقيده است كه نفوس ناطقه پس از اين كه در پرتو علم و عمل به مرحله ی كمال رسيدند از عالم صورت و جهان ظلمت رهائي يافته و از لذات انوار عقيله برخوردار مي‌گردد. وي كه نفس ناطقه را نور اسپهبد مي‌خواند روي اين نكته تأكيد مي‌كند كه اگر در اين عالم بدن آدمي مظهر نور اسپهبد به شمار مي آيد در عالم علوي عقول مجرده مظاهر آن نور را تشكيل مي‌دهند.

هگل در اوديسه روح و حركت روح به سوي كمال سه دوره‌ي گذار را نام مي برد 1. هنر نمادين در اين نوع هنر دون مايه‌ي انديشگون و روحاني بر عنصر حسي چيره نيست و مقصود هنرمند در پيكر شكل جايي نمي‌گيرد پس زبان نمادين است نه سخن مي‌گويد نه پنهان مي‌كند تنها اشاره‌اي مي‌كند. 2. هنر كلاسيك در اين نوع هنر درونمايه ی انديشگون با عنصر حسي همخواني مي‌يابد و روح نيازمند نماد يا اشاره نيست 3. هنر رمانتيك، در اين نوع هنر توازن هنر كلاسيك از بين مي‌رود و درون مايه ی انديشگون فراتر و مقتدرتر از شكل حس پذير است و در واقع روح راغب است و جسم ناتوان.

از ديدگاه هگل جهان بدان گونه نيست كه بر ما ظاهر مي‌شود بلكه جهان واقعي جهاني است كه از طريق انديشه ی فلسفي درك و فهميده شده و به مرحله دانش مطلق رسيده باشد از اين نظر حقيقت حاصل فرآيند پديدار شناسي عقل در تاريخ است و يك داده‌ي عقلي يا حسي نيست در واقع محور اصلي پديدار شناسي هگل ديالكتيك تاريخ است و ديالكتيك بنا به تعريف يك ديا لوگ و گفتگوست و ... در نهايت جهان به منزله ی ذهن يا روح درمي‌آيد. در نتيجه هگل معتقد است آنچه مردم حقيقت مي‌پندارند درست بر خلاف حقيقت فلسفي است.

خواجه نيز همچون هگل شهد و شيريني جهان را خلاف آمد عادت مي‌داند، در نظر او رسيدن به آرامش و در واقع كسب جمعيت خاطر را در پريشاني زلف معشوق بايد جستجو شود.

اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت

اجر صبري است كه در كلبه‌ي احزان كردم

از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من

كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

حافظ از درون كثرت و پراكندگي‌ها نور وحدت را مشاهده كرده و از ميان انبوه خارها به مشاهده‌ي گل نشسته است. البته در زندگي اجتماعي، انسان‌ها معناي تعريف شده‌اي از خوشبختي دارند و اين معنا در كالبد خرد ابزاري جا مي‌گيرد. اين گونه عقل سودپرست همواره مورد نکوهش عرفا بوده است. غم غربت دل با آن لطيفه ی نهائی كه باعث انسانيت انسان شد پيوند ناگسستني دارد اما تا زماني كه روح در كالبد بدن است رسيدن به آن ناممكن به نظر مي‌رسد. اما سروشي از آن همواره در دل بيدار رساست:

كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست

آنقدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد

اما منشأ اين بانگ جرس جا و مكانی است كه خواجه مي‌بيند:

سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرونست

طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد

مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش

كو به تأييد نظر حد حل معما مي‌كرد

حكيم سهروردي كيخسرو را اهل خلسه و مشاهده‌ي انوار ملكوت دانسته و او را از طرفداران تقدس و عبوديت بشمار مي‌آورده و او را با جهان غيب مرتبط مي‌دانسته است. همچنين او رسيدن به معرفت را در سايه‌ي حكمت ذوقي و كشفي و حكمت بحثي و نظري مي‌ديده است و به دل عارف در مسير حق اهميت بنيادي مي‌داده، خواجه نيز گمشده‌ي انسان را دل او مي‌داند و براي رهايي انسان از غم غربت داروئي جز پناه جستن در عمق وجود خود تجويز نمي‌كند كه هركس خود را شناخت خدا را شناخت و گذار از اين دير خراب آباد را چنين كه مي‌آيد بايسته و شايسته مي‌داند:

آشنايان ره عشق درين بحر عميق

غرقه گشتند و نگشتند بآب آلوده

بودا مي‌گفت: رهرو صافي به قوئي مانند است كه از بركه‌ي خود دور افتاده است.

رابطه ی نفس علوي و روح مجرد با شعر حافظ البته در غالب اشعار خواجه مشخص است:

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند

آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست

سخن شناس نئي جان من خطا اينجاست

سرم به دنیي و عقبي فرو نمي‌آيد

تبارك الله از اين فتنه‌ها كه در سرماست

در اندرون من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

اما هبوط روح به عالم سفلي و درگير بودن او با تن، انسان را آلوده‌ي درد غربت نموده است:

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

بآب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

هولدرلين معتقد است كه شعر با معصوميتي جديد به جهان مي‌نگرد و اين موضوع زبان شعري را بر اشكال عادي سخن گفتن كه داراي قيد و بند‌هاي دست و پاگير بيشتري است، برتري مي‌بخشد. علاوه بر اين شعر صرفاً خيال پردازي و داستان سرائي خيالي نيست بلكه اساساً محصول تماس شاعر با خدايان و ميانجيگري او ميان خدايان و آدميان عادي است. اما رسالت شعري خالي از خطر نيست زيرا شاعر عريان و بي‌حفاظ در برابر تصوير خيالي ايستاده است كه مي‌تواند مانع بازگشت وي به جهان گردد و او را از سهیم شدن در صلح و آرامش همنوعانش باز دارد. آرامش كه ثمره ی از خودگذشتگي و قرباني شدن او در آوازش است، پس شعر هديه‌اي خداوندي است كه هم حقيقت و هم نيرومندي را با خود دارد اما از ديد شوپنهاور حقيقت هنر امري فرا تاريخي يعني جاودانه و ابدي است و ملكوتي بودن آن نيز بدين معناست كه هنر نوعي تعليق يا توقف اراده ی دنيوي است. هايدگر اعتقاد دارد كه حقيقت از بيخ و بن امري تاريخي است.

 شاعر با لحن ناب حساسيت اصيل خود را در حكميت دروني و بيروني زندگيش گرفتار حس مي‌كند و به گرداگرد جهان خود نظر مي‌افكند. درست بدين گونه همه چيز برايش تازه و ناشناخته است مجموع تمامي تجربيات، معرفت، ادراك و خاطره‌اش همه ی آنچه در برون و درون وي متجلي است، همه چيز چنان مي‌نمايد كه انگار براي نخستين بار ديده مي‌شود. پس براي شاعر هيچ چيز داده شده و مسلم فرض نمي‌شود پس زبان شعري نهايتاً عبارت است از تعليق گزاره‌هاي خبري عادي و جهان عادي. پس شعر جهان نوين را مطرح مي‌كند، شعري از خواجه را اين بار با درك مفاهيم مطرح شده از سوي هلدرلين شاعر بزرگ آلماني به تماشا مي‌نشينيم.

حجاب چهره ی جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست

روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم

دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم

چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس

كه در سراچه ی تركيب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوي شوق مي‌آيد

عجب مدار كه هم درد نافه ی ختنم

طراز پيرهن زركشم مبين چو شمع

كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم

بيار هستي حافظ ز پيش او بردار

كه با وجود تو كس نشنود كه منم

اگر چه حسين اين حلاج نيشابوري با حماسه‌ي خود عالم معنا را تا ابد تحت جاذبه و تأثير شگرف خود قرار داد اما خواجه در قله‌اي سترگ‌تر آتشفشان عظيم‌تري را در خود پيدا و نهان مي‌كند.

افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع

شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت

زين آتش نهفته كه در سينه ی منست

خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت

مي‌خواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست

از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت

بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند

كانكس كه پخته شد مي‌چون ارغوان گرفت

حكيم سهروردي مي‌گويد: كسي كه به ذات خود شعور نداشته باشد به غير خود نيز شاعر نمي‌باشد. در نظر او ادراك غير چيزيست كه مستلزم ادراك ذات خويش مي‌باشد. به اين ترتيب حضور و ظهور، اساس ادارك بوده و علم اشراقي نيز ناظر به همين معني مي‌باشد بهر صورت ادراك چيزي جز التفات نفس نيست و مشاهده انسان به يك صورت کلی انجام نمي‌گيرد.

خواجه ی غيب‌گو و غيب‌بين شيراز در مواجهه ی خود با حلاج اين التفات دروني را كما بيش گزارش داده است، وقتي كه جوان است و همچون حلاج بي‌محابا مي‌سرايد.

حلاج بر سردار اين نكته خوش سرايد

از شافعي نپرسيد امثال اين مسائل

اما هر چقدر كه سوز و گداز حافظ در مسير حق ادامه مي‌يابد وسعت روحش نيز افزايش مي‌يابد و اتوريته ی حلاج در نظرش كوچك و كوچكتر مي‌شود:

گفت آن يار كز و گشت سردار بلند

جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد

اما حافظ نهايتاً در قله‌اي از معرفت مي‌نشيند كه حلاج مي‌تواند قطره‌اي از دريائي باشد كه او در آن غرق است و نبايد به آن دنيا راه پيدا كند به اين دليل كه:

گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان

كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد

همچنان كه شوريده‌اي همچون شمس تبريزي مي‌گويد: ( حلاج را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود و اگر نه«انالحق» چگونه گويد!؟ حق كجا و انا كجا!! اين انا چيست؟ اين حرف چيست؟ او در عالم روح نيز اگر غرق بودي حرف كي گنجيدي نون كي گنجيدي گفت! خدا يكي است. گفتم اكنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌اي، صد هزار ذره‌اي در عالم ما پراكنده پژمرده فرو فسرده ا‌ي او خود هست وجود قديم او هست تو را چه چون تو نيستي«الفقر فخري» خواجه كه در همه عالم نمي‌گنجد آن چه فخر مي‌كند فقير است مسكين است پيش نور حق عاجز شده سينه‌ي او در نور حق مي‌سوزد و مي‌گويد كاشكي صد سينه بودي هر روز مي‌سوختي در اين نور و مي‌ريختي و مي‌پوسيدي و ديگري رويانيدي).

اگر چه حلاج از جانب متشرعان نفرين و طرد شده ولي از طرف عارفان حمايت و تأييد. اما كمتر عارفي همچون شمس پرنده و لسان الغيب شيراز به او از قله‌هاي بزرگتري نگريسته‌اند قله‌هائي كه جايگاه رفيع حلاج از آن منظر همچون تپه‌اي به نظر مي‌رسيده است. هم او مي‌گويد! كه چون حلاج را برآويختند فرمان شحنگان شرع بود كه بعد از آويختن هر يكي از اهل بغداد سنگش بزنند و هر يكي چند سنگ منجنيقي مي‌زدند دوستانش را هم الزام كردند چاره نبود دسته گل عوض سنگ مي‌انداختند و حال در ناله آمد آن نظر كه آن حالت را درك مي‌كرد به تعجب سوؤال آغاز كرد كه بدان همه سنگ‌ها نناليدي به دسته‌هاي گل زدند ناليدي گفت:

اَما عَلِمتم ان الجَفا مِنَ الحبيبِ شديدُ آيا نمي‌دانيد كه تحمل جفا از سوي دوست سخت است.

منابع:

1.                               شعاع انديشه ی شهود در فلسفه ی سهروردي. دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني 

  1. تراژدي حلاج. قاسم ميراخوندي
  2. حقيقت و زيبائي. بابك احمدي
  3. ديوان حافظ
  4. دور هرمونتيك. مراد فرهادپور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:59  توسط بهزاد قاسمي | 
فروغ تولدي تازه

فروغ تولدي ديگر


                                                     از : بهزاد قاسمي



پنجره سهم تو بود



مي خواستي



صدايت را بياويزي



كنار همين شمعداني ها



كه به آفتاب رو كرده اند



فروغ شاعريست تکرار ناپذير، براي رسيدن به عمق اين جمله بايد به معناي کلمه ي شاعر راه پيدا کنيم.



شاعري کشف تازه اي در جهان واژه هاست. به قدم نهادن در سرزمين کشف ناشده ي راز آلوده وناآشنا مي ماند.



هرچند کاشفان دنياي جديد ايماني سترگ به رويايشان داشته اند اما به همان اندازه اضطراب از آينده ي



نامعلوم. دقيقاً اين روحيه برخلاف روحيات افرادي است كه بعداً همان سير را خواهند پيمود.



(شاعر نمي داند که به کجا خواهد رسيد و مقلد مسير خود را از حفظ است) خواننده اکنون به سادگي مي تواند



دليل کشف نشدن و گمنام ماندن گويندگان بزرگ را در عصر خود دريابد. ويژگي ديگر شاعران سرايش در



پيرامون مانيفيستي خاص و منحصر به فرد است. از دم گذراي خيام تا پرواز بلند واژه هاي مولانا و عرفان



رندانه ي حافظ تا جهان آرمانگراي شاملو و درونمايه‌ي تفکرات شرقي سهراب ... هر گوينده اي جهاني ويژه و



منحصر به خود دارد كه شباهت و اختلاف خاص خود را با ديگران نيز يدک مي کشد. ويژگي ديگر شاعر



گريز از روزمره گي است .غالب مردم به سرنوشت محتوم و يکنواخت خود عادت مي کنند و زندگي مردم در



مسير موفقيتهاي اجتماعي و مادي است ، درحالي که آثار ماندگار نوشتاري غالباً با شکست در زندگي متعارف به



دست آمده است . شاعري خطر کردن هر روزه است و گريز مداوم از حصار تنگ منيت، مگر نه اينکه بعد از



حاکميت مدرنيته و عقل تک گفتار نحله هاي ديگر فکري اگر نمرده باشند به حاشيه رانده شده اند. آيا وظيفه



ي عقل آن نيست که از منافع ارگانيسم دفاع نمايد!





آزمودم عقل دور انديش را



بعد از اين ديوانه سازم خويش را



اگر چه حضرت مولانا ديوانگي را دوگونه مي پندارد: جنون قبل از رسيدن به عقل (اسکيزوفرني) و جنوني بعد



از رسيدن به نهايت تفکر و انديشه و چوبين ديدن آن انسان را احاطه مي کند.





پاي استدلاليان چوبين بود



پاي چوبين سخت بي تمکين بود



شاعري همانگونه که بزرگان فرموده اند چيزي جز از خود بدر شدن و کالبد تنگ جسماني را دريدن نيست.



در اندرون من خسته دل ندانم کيست



که من خموشم و او در فغان و در غوغاست



اين تکرار هر روزه ي از خود بدرشدن، واردکالبد ميوه ها و حيوانات گرديدن و دوباره برگشتن به زندگي



متعارف رنجي است که فقط آنان که سروده اند و زندگي بخشيدن به کلمات بي جان را تجربه نموده اند از آن



آگاهند... به همين خاطر است که بنيان افکنان سترگ متافيزيک، نيچه و هايدگر بعد از اينکه بزرگترين



تکيه گاه آدمي در طول قرنها يعني متافيزيک را از او گرفتند در برابر نيهيليسم پيش روي انسان معاصر



آفرينش هنري را قرار دادند ، اين غواصان اقيانوس انديشه با وجود اينكه در برابرزمين و زمان سر فرود نياورند



همواره شاعران را ارج نهاده اند. ارادت گوته به حافظ، شيفتگي هايدگر هلدرلين را و عشق نيچه به واگنر. به قول



نيچه شاعران دروغگوترين مردمانند چون خود از اين خصيصه آگاهند پس اين حسن آنهاست. آنان همچون سياوش



هرروز از آتش مي گذرند و دوباره سر در زندگي روزانه مي گذراند...





اما تكرار ناپذير بودن فروغ ويژگي خاص زمانه ايست كه او در آن مي زيست، فروغ از جمله روشنفكران اين



جامعه است جريان منور الفكري در كشور ما كاملا متفاوت است با آنچه در اروپا به وقوع پيوست ايرانيان در



عصر تحولات بزرگي همچون رنسانس جنبش اصلاح ديني و يا انقلاب صنعتي درخوابي سنگين فرو رفته



بودند. وقتي تعطيلات خوش ما به سر رسيد جهان كاملا تغيير كرده بود و ما در برهوتي گرفتار بوديم كه نه



سرزمين نياكانمان بود و نه آب و خاك اربابان جديدمان . الزاماً غرب و تفكر حاصل از مدرنيته جهان را تسخير



نمود. منور الفكران ما در برابر غرب سه گزينه ي متفاوت را در طي ادوار متعدد انتخاب نموده اند: شيفتگي به



غرب و نفرت از غرب و خودسنجي و غرب شناسي با بازآفريني سنت براساس نيازهاي زمان.





فروغ همچون هر متفكر بزرگ دو دوره و دومرحله ي كاري كاملا متفاوت دارد. فروغ اوليه كه بيشتر ساختارگراست



و با توجه به اينكه همواره از چاپ آثار اوليه اش ناراحت بوده و سعي در جمع كردن آنها داشته ما را مصمم تر مي



كند كه اين فروغ را جدي نگيريم . تحول فكري و عاطفي فروغ با «وهم سبز»آغاز مي شود. فروغ به دوره هايي از



تفكر فمينيستي تعلق خاطر دارد اما اين وابستگي مانع از زنانه بودن شعر فروغ نمي شود. اين شعر صددرصد زنانه



است و براي اولين بار در زبان فارسي زني با تمام احساس و عاطفه اش و با بار زنانگي كه مطمئناً در جامعه ي



مردسالارانه ي ما چندان دلپذير نيست، نمايان مي شود. شعر فروغ شعري عدالت خواهانه است. فروغ حتي از



سينماي فردين هم عدالت را مي‌طلبد. او در پي عدالت اجتماعي يا سياسي نيست؛ عدالتي كه فروغ در پي اوست



عدالت جنسيتي است يعني مرد فقط به خاطر مرد بودن برتر و زن به خاطر زن بودن كمتر نباشد. فروغ شاعري



بومي گراست. غالبا روشنفكران در جامعه ي ما يا شيفته ي غرب بوده اند يا شيفته ي تفكرات ماركسيستي و يا



بعضا بازخواني بسيار سطحي از سنت داشته اند اما رويكرد فروغ به سنت با استحاله شدن و تزريق خون به رگ بي



رمق آن بوده است. او به چكاوك جاروها با فرش به صداي چرخ خياطي و به حبابهاي كف صابون و به زندگي ملا



ل آور يكنواخت زن در خانه فضايي شاعرانه مي بخشد.





شعر فروغ شعري غنايي است. اين گونه شعر يادگار حافظ و مولانا و سعدي بوده است و همچنين



تاثيرگذارترين اشعار در طول تاريخ. فروغ عاشقانه با سلولهاي جامعه رابطه برقرار مي كند عشق فروغ در



معناي متداول آن خلاصه نمي شود بلكه او به شب، چراغ، پنجره، كوچه، شمعداني و آينه عشق مي ورزد و اين



استحاله ممكن نمي شود مگر با گسترش زندگي اجتماعي فروغ تا گذار از مرز زندگي با جزاميان ... همچون



مولانا كه وقتي مريدان بركه اي را براي استحمام حضرت آماده كرده و قبل از شيخ جزاميان به درون بركه



وارد شده بودند در ميان حيرت ياران مولانا با جزاميان استحمام كرده بود. شعر فروغ دردوره ي بلوغ فكري



او شعريست محتوا گرا در جامعه اي كه ساختار همواره برسنت شعري او حاكميت داشته است، خصوصاً در



دوراني كه در برابر ره گشاييهاي نيما چارپاره هاي مرسوم رمانتيسم مغموم «توللي ، نادرپور و ... » باب شده



بود ، جسارت فروغ گامي نو و حرفي تازه در زبان شعري ما بود.





استحاله شدن ، استعلا يافتن و نياز به جاودانگي را حتي بشر اوليه در غارها به تصويركشيده است. كارل



ياسپرس دوران محور را در ميان سالهاي 200 تا 800 پيش از ميلاد مي داند در اين دوران فرهنگ شفاهي به



فرهنگ نوشتاري تغيير شكل مي دهد. در چين كنفوسيوس و لائوتسه، در هندوستان اوپانيشادها و بودا، درايران



زرتشت نحله هاي فكري را براي استحاله شدن و يافتن جاودانگي نهادينه مي كنند. در ايران زمين، اشراقيگري



را مي توان از دوران گاتها و سرودن اوستا، ميترائيسم و نهايتاً شاهنامه ي فردوسي پي گرفت و سپس در



حكمت شرقي ابن سينا و حكمت اشراقي سهروردي به شكل بارور شده اي نظاره كرد. در آيين ميترا و زرتشت



ما با دوگونه زمان بيكرانه و كرانه مند روبرو هستيم . باورود اسلام كلمه ي صوفي كه براي اولين بار به عده



اي از مردم كه توجه شديدي به دين داشتند اطلاق شد و نحله ي عميقتري از معنويت گرايي را با توجه به



سرازير شدن ثروت اقوام مغلوب به طرف حكام اموي به عنوان اعتراضي سياسي مذهبي عليه حاكمان وقت



بوجود آورد اين تفكر از آموزه هاي اسماعيلي و ساير فرقه هاي باطني سيراب شد تا توجه به ايده هاي نو



افلاطونيان توسط ابن سينا معرفي گرديد. نهايتا به معناي خاص خود در تفكرات سهروردي ظهور و بروز



يافت. محوري ترين گزينه ي اشراق گرايان تمسك به باورهاي شخصي و الهامات فردي است. با شروع



مشروطيت و آشنايي ايرانيان با مدرنيته اين نوع خردورزي سنتي به چالش گرفته شد و كارآمدي آن زير سؤوال



رفت روشنفكران ما يا درگير عقايد سوسياليستي شدند يا غرب را بدون نقد و بررسي پذيرفتند يا با پنهان شدن



پشت تمام سنتها تمام دگرگوني در محيط زيست انسانها را ناديده انگاشتند. فروغ اما با استحاله شدن و رسيدن به



عمق وجودي كه دردها و مصائب اجتماعي انسان را لمس كرده بود از سرزمين كوتاه قدان مي گسلد و او با



استحاله شدن در دردها و مصائب زندگي اجتماعي رنگ تبار خوني گلها را به خود مي گيرد و نيمه ي گمشده ي



روح از حنجره ي زني كه سلولهاي ملتهب جامعه اي متورم، تمام عشق و هستي او را به يغما برده است،



دوباره سر بر مي آورد





خطوط را رها خواهم كرد





و هم چنيني شمارش اعداد را رها خواهم كرد



و از ميان شكلهاي هندسي محدود



به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد



من عريانم عريانم عريانم



مثل سكوتهاي ميان كلامهاي محبت عريانم



و زخمهاي من همه از عشق است



از عشق، عشق، عشق



من اين جزيره سرگردان را



از انقلاب اقيانوس و



انفجار كوه گذر داده ام



و تكه تكه شدن راز وجود ملتهبي بود



كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد



با وجود رسيدن به زمان بي كرانه و گشايش نوعي جاودانگي هنوز اما اسارت جاري زبان اوست.



ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست



چرا نگاه نكردم!



همچون حضرت مولانا كه نقل است روزي اسرار مي گفت كه غوكي صدا كرد و حضرت خاموش شد و در



برابر اعتراض مريدان گفت شايد او از ما بهتر اسرار مي داند من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان



زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت است



اما فروغ با تمام اشراق درونيش وقتي از پنجره بيرون را مي نگرد چيزي نمي بيند منهاي گنجشكها كه



همزبان فروغ بوده اند و در كارخانه مرده اند. فروغ پناهگاه ديگري هم دارد.



مرا پناه دهيد اي زنان ساده ي كامل



كه از وراي پوست سرانگشتان نازكتان



مسير جنبش كيف آور جنيني را دنبال مي كند



و در شكاف گريبانتان هميشه هوا به بوي شير تازه مي آميزد



اما در آسماني كه دروغ وزيدن گرفته است باور چه اهميتي مي تواند داشته باشد. الزاماً بايد به آغاز فصل سرد



ايمان آورد و با مرگ پرنده به پرواز نگريست چرا كه آفتاب همان نيمه گمشده ي انسان است اگرچه هميشه دم



دست است، اما همواره پنهان است، شعر فروغ نوستالژيك مي شود و در روياهاي كودكانه غرق مي شود



زماني كه جسم چندان پاك و بي ريا بوده كه براي روح تحملش چندان سخت نبوده است.



كوچه اي هست



كه قلب من آن را



از محله هاي كودكيم دزديده است



فروغ آن وزن اثيري را احساس نموده



اين كيست



اين كسي كه روي جاده ي ابديت



به سوي لحظه ي توحيد مي رود



اما هنوز منقولات ذهنش را رها نمي كند:



و ساعت هميشگي اش را



با منطق تفريق ها و تفرقه ها كوك مي كند



اما آن صدا، همان صدايي كه فروغ مي گويد:



تنها صداست كه مي ماند



دوباره شاعر را به اثرات تازه اي رهنمون ميشود و در بي وزني تمام مي سرايد:



و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي خوانند



و اين صدا همان صداست :



پري كوچك غمگيني



كه شب از يك بوسه مي ميرد



و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد



وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود



و در تمام شهر قلب چراغهاي مرا تكه تكه مي كردند



دريافتم كه بايد ، بايد، بايد



ديوانه وار دوست بدارم



منابع:



پله پله تا ملاقات خدا دكتر عبدالحسين زرين كوب



زير آسمانهاي جهان دكتر شايگان



در عصر مولانا دكتر سروش



افسونگري جديد دكتر شايگان



حقيقت و زيبايي بابك احمدي



مقاله اي از دكتر براهني چاپ شده در كاج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:38  توسط بهزاد قاسمي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اشاره :
دوستان به باور حقير دو سوم شعر در ذهن خواننده فهيم آن شكل مي گيرد و آن چه شاعر نوشته است تنها يك سوم آن است پس دست خط زيباي شما ادامه شعر آينده آن و آينده و بلوغ آن است و براي من اتفاقي مهم تر از نوشته هاي شما نيست كه از آنها الهام گرفته و خواهم گرفت.
ضمن عرض پوزش ژرف از اينكه جوابي دريافت نمي نماييد با شرمندگي باور نماييد كه از ناتواني است نه بي توجهي يا سهل انگاري.
اين قصور را بر من ببخشيد.
با تشكر :
بهزاد قاسمي

پیوندهای روزانه
بهزاد قاسمی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
استاد شاکری یکتا
مرتضی قاجارگر(با زندگی کنار بیائید)
ت
علی اکبر عباسیان
بهزاد قاسمی (ابرگون)--منظومه ی شعر آخرین لیلا و سایر اشعار فارسی شاعر
اسرافیل اسدی (شعر طنر اجتماعی ترکی)
بررسی نظریه فضانوردان باستانی و حیات فرازمینی
هوای تازه می خواهم
علی مقدم کوهی
لیلی شبهای تار
مرتضي خرمي وآْلبوم عكس من
عباس غلامي
علي رضا بازرگان
l
استاد مرسلي
جستارهاي سياسي , اجتماعي , فرهنگي بهزاد قاسمي
البوم مسافرت هاي ما
گیاه شناسی عارف عطائی
بهزاد قاسمی ,وب کلوپ
فانوس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 


www.irLearn.com