![]() |
![]() |
|
| اشعار و جستار ها و مقاله هاي بهزاد قاسمي |
|
شماره ی تماس ۰۹۱۲۴۴۲۳۰۰۸ سبز پوش باوقار طراوت اسمان صبحگاهی از صدایت جاریست ابهای جهان را با ترنم دستانت اشنا کن =+==+============+++===== اه سیاووشان علامت استفهام نقطه سرخط اکنون حروف کاغذی همچون اقیانوس می تپند عزیزکانم یک نکته ردی باقی نیست به پرواز درایید........
بانوی شرقی اوازhttp://www.cloob.com/profile/blog/list/username/aoz_1971 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:11 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
براي مطالعه ي قسمت هاي1 و 2و3و4 منظومه ی اخرین لیلا لطفا به ادرس ازير مراجعه نماييد
خرام لحظه ای که نا به گاه تازه ترين دل يادت نيست بگذار كلمه ي اول مادر هم زبان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:46 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
ِِAlone
and
والا پيامدار
سبز
دیوانه ۱ صبحانه ۲ نمی توانستم تنها انچه نوشته بودی باشم به ناچار افسون آينه را بر چهره ات پاشيدم اكنون فصل تماشاست لنگه ي گم شده ي نگاهم و جستار بي سرانجام و آغازت جیغ بنفش سرزمین خاکستری من ادرس http://www.abrgun.persianblog.ir/ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:17 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
ًً Whenfilm-taking with a look she to leave my hand in a muddle and garden balsam to grow up in my heart
This moment
هفت شعر از بهزاد قاسمي (1) اگر قرار است تنها با عشق بتابد پنداريوسط معركهي گنجشكها هميشهكمي دورتر از من لب و نگاه و صدايش هر روز نوشتن دارند (2) و باز خواهم نوشت حتي اگر تمام مشقهايم درون دستانت يك تخم هم نگذاشته باشند (3) با همين بهانهي مختصر خواهي و نخواهيقاصدك در اين حوالي پرسه خواهد زد فقط كافي است پنجره بسته نباشد نه شمعداني چيزي نميداند (4) اين سالنامهي سخت صخرههاست تا دوست ترد و تازه باشد راستي كجاي جهان مثال رويت بود (5) چنديست دور از پروازم مقداري دانه برميچينم باقي همه چكامهاين لباس اندازه من نيست چقدر تنگ شدهام (6) با مقداري تخم شروع شد فصل زايش بيآب بيدانه اكنون پس و پشت رويا انتظاريست سخت مادربه بچهها جواب ميدهي ياجوانههاي دلت (7) ديرگاهي است پدر به دل سرك نميكشد مادر معده را بو نميكند من مدام نگاهت ميكنم شايدقد كشيده باشي روز بروز سايهي چشمم سنگينتر ميشودتو همانجا مات ماندهاي با زمين، با علي قامت بلند عاشقي |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:59 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
ِِA man ۲ An eagle is coming hair'swind ۳ Wake up again my dear Lord 4 as far as the eye can reac ۵ مثل هر ثانیه ی سخت نفس گیر برای عزیزم نسترن ای قیرمیزی اوز ایشخیم نماز آپارسون تبریزین امیر خیز محله سیندا آِی ساچه قیرمیز تلی اوزون بوقازوم سویلیا ندا سووی تارادا قسمت اولسا آی قیرمز ی بلوز یا علی علی علی دین قیز از گذشته در رسای مولا خواندن نداشت چه بی مقدار افتاده است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:54 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
مرگ پايان كبوتر نيست..... سهراب... land dust cultures languages and national native countries oh baby these earths and customs aren't my home always in the world-wide aspecially today in the our little planet yeah man place is freedom listen to me baby do you know you're my only home wake up and look the brids often are flying in to the spring to smell of flowers no some times but seldom a swallow alik Benazir Bhutto my heaven she is going to the winter's cold weather to give hot blood in the poeple heart اشعار بعدي 1-آي يا علي يا علي دين قيز براي نسترن عجم پور 2- dragon's-blood ویژه ی سال روز ملی شدن صنعت نفت ایران ۳- آخرین لیلا قسمت پنجم- شعر اندیشه- برای مطالعه ی قسمت های اول و دوم وسوم وچهارم به آدرس زیر مراجعه نماییدhttp://www.abrgoon.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:6 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
My ancient sacred place This is no bady But Some one is inside me He efforts to touch your face A beloved of mine My live all of yours A minstrel of mine Fame to call out a melody Baby My heart of thirsty And My soul is dejection A singer Tunder-like Thou has to set fire to world’s existence Hafez's old fire worshipper Please Call to me What difference does it make Zoroastrian Mussulman Cristian Jew Buddist Wath…..for Toy –man didn't understand yet We're banishment and our spirits effort to ascent at the time union These're the poems from Maulawi Where does is your voice And One who can play the Tar With Sound of the Tambourine Who sings lyric poems Whom To descent from empyrean Please Show me that your lovely place Where does is tunder-like Which To set fire to your doubts And My fears I'm going to drink a glass of gnostic's wine Where is your eyes Baby before flight to cause to be killed their spirit to suffer martyrdom her voice |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:39 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
the most dear present of our god All the world’s people Wow! Sun of the earth! Philanthropic Iranian’s master Aryan King freedom-loving In the carnellio epoch’s And Persian perhistorical prophet zoroaster Human leader said: Good speech Good thought Good act Until mazdaism the empyrean and liberty’s paradise Oh ; our beloved made an epoch! Thousandth anninersaies Centuries Years Every time Belonging to the white Race Dark – skinned Red .skin Yellow –skin With Voice of an invisible speaker And The champion’s Ferdowsi In “Book of kings” Please calls: Our dear free : Please Please Come to heart of our plase And All the human nature ********* 2 I love you ********* 4 I toched her hair and breast but she doesn’t come to me |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:39 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
I always remember so Your eyes Your hair And your song I am going to fly Because I would like to have a bird in your voice Call me again My dear wish How am I now? Without Your spirit And That is beautiful paradies in your heart! 2 In my dreams The songs invite me to visit her Who is she? An angle A princess Or Some one else Which I love her too much! What is her name? Nastaran Ana Pardis Or A woman is her sweet nameSheerin
Oh! she has a soul And She can give me A blue sky Or A lot of fresh air And what am I now? An engineer is name his Farhad A king is name his Khosro Parviz Or A poat withouth Any name Or Money I am not going to break Bistoon's pride Or King's horse Shabdiz I am going to looking for to a nice word For praise her For peresent her And For you my friend's Jim 3 Listen Her voice is coming I know this noise very well When my mother did not burn me I have been heard her songster In heaven 4 She is not an angel She is a mother But i love her too much Because I'd like paradies 5 I am alone God is alone Sun And Earth are alone too But with me Oh! bravo the princess She songed And gave me a lot of stars I have many beautiful radiant friends now 6 Thou and I are together But we are alone Between us Night Days And Our god I am walking into your heart You are drives into my eyes Oh my dear lord we are alone yet And we don’t song together Because The air therein our aspirations It is not from The empyrean And the sky By behzad ghasemi 3\7\1386
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:5 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
یاشول یارپاقلارین باشوندا بنوشه گوی آق ساره چیچکلر بیر قیرمیزه چارقدی بلنده گوره سن ایشاریله یا منه گاش گوز آتیللر قالچه توخویان قیز قاره تلن توکوپ دوشووه دالوه یوخلیوب باش قویوب دار باشونه من قاپو دالونده گیزلینجک باخا باخا قمریه طرلانه طاووسه جان دیه دیه پوزالده دوداخلاریمین سوه قالموشم بو قاره پالچوخله زنداندا هاچاخ منیم قوشلاریم بیر سولیمان قالچاسی تک قالچینه اوچاجاخلار ۲ گیب گوله گوله تومانه باخیر قالخیر آخیر گوله گوله اولمیا گونشده بو گلده گده جانمی آرسوندا گشته قالوب دیلیمی آلتوندا اما او اریک طامه ورن دوشووی اوینمسه اویانا بویانا قیرمیز آلما آتماسه سویود آلستونده قوریان بولاخ اولموشام سوله رم سارالیرم یانا یانا قارلیرم نه دیر سن نه بیلیر سن من نجه اومموشم بو چولین یازوخ ماراله اولموشام ۳ چولده چمنده یاشول یارپاقله چیچکلر یتمیش رنگینه اوینیان زامان یاروم اوجا بله اینچه داغ تکین داغولیر خیالومدا دوشه خمار گوز چاتما گاش او غاز یریشینه آتی توتی قان وری پارا یالغوز جانما منده اوجیشی الشی منه باشوندا آچی قارا گجلرین یارالاسی ام من آی گون منه نجه آقارتمیسن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:27 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
شعله آتش اخگر اکنون ققنوس هم از آواز خالی است نام رستم راه رستن خط قرمز چکامه شدن درون سیاه چال ترنم این صدا نوشداروی سهراب بود دیریاست بیهوده سیمرغ را بهانه کرده ای مادر سیاووشان کنار منشور پدر همین جا پاسارگاد دل و خون ورگ تهمتن آه مام میهن روشنای ستایش ونیایش بهشت نغمه وسرود مهرابه ی خاک وخورشید قلب اذر تیر ارش چه یوزپلنگانی که از چشمانت تا اهورا دویده اند دیرینه سال کتیبه ای به خط زرتشت با خون مزدک به رنگ مانی گمانه ای اما نه به هر سو سمت وسویم آمودریاست وغزاله ی هیمالیا حالیا بیژن بی گمان در چاه اژدهاست روزگاری همراه پیر هرات وقتی سبزینه ها هنوز بوی باروت نمی دادند از طعم نافه ات لرزیده وحیرت گزیده ام کهن بوم وبر اریائی آ نروز های نم نم باران کاتیوشا بر دل شهرهایت نباریده بود وبر دامان البرز نریمان سیمرغ کاوپر مایه فریدون کاوه نگاه کن رودابه گیسو می فشانده است به خانه ی دوست رسیده ایم باد بود یا عقاب بگذریم بابک ترنم سکوت را ترانه می کرد آنسوتر گیسوان پریشان باد کمرکش وتقاطع جاده های شمال بلندای رویای مازیار آه قامت سترگ دوست معنای زندگی است نه درس عاشقی بود وگرنه میرزا پشت همین بغض ژولیده موی وآ زاده خوی به کمین اهریمن است ودر شعله ی هزار وچندم عاشقی مردانی از جنس مروارید وامام قلی از آغوش خلیج همیشه فارس سر براوردند سرفراز با هر شکست موج هر روز این صدای ریئس علی دلواریست که با باد می پیچد بر دل وگونه دختران بندر هنوز بر بلندای مه الوده ی شعر ایستاده ام امیر حشمت سهند با لا بلند همین روبروست با داغ ودرد برمی خیزد اذرخش تندر وبا صدهاستاره ی دیگر در اسمان وطن پرسه می زند نه کجای این خاک لاله نمی روید کدام چشمه به ستار خان به مصدق به امیر کبیر نمی رسد جهان حماسه نیست بگذار از تو بنویسم روینه تن از تمام تار وپوتت چشمی بما رسید خونچکان ومهرابه هایئ با هفت پله نگارا امروز خوان چند می با مادها به مهستان رفتیم از مردم چشمت به اریوبرزن دیده دوختیم زایند رودی بود جاری ونفس می کشید مثل لاله واین شقایق ها وقتی پیش از تاریخ وپس از ان هم سنگرم بودند نه این قلب کهن تر از من وما نیست هزاره ای کم وبیش با سرفه ی جوهرین قلمهای به خون نشسته ی قرن تا هنوز تپیده ایم درفش کاویان منشور نخست حقوق بشر شاه جنگ ایرانیان در چالداران ویونان دریای سرخ وتنگه ی تروموپیل دریغا بر گرده ی تاریخ تازیانه حرف تازه ای نیست آن روی روشنای یار بهانه ی خرامانی می خواست گمانه ای اما نه به هر سو سمت وسویم سپندارمذ است وامشاسپندان آب دیده ی چشمانم مهناز فریده پریدوخت نخلهای آبادان محمد ، مهدی، مصطفی لاله های دشت خوزستان تمام سردارانت وطنم ایران اه بلندای قامت یاران این سینه سرخهای گمنام امروز مهراب تماشاست می گذریم ودریغا نمی دانیم زال سپید بر کدام کرانه ی هامون ایستاده است رستم کجاست در این های وهوی دشنه ها هر روز چند فروهر از چاه سر بر می آورند بال وپر از سیمرغ می گیرند تا دماوند تا آستانه ی مقدس نامت ایران |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:3 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
اینانما ، سن بوگون آیدون دوگول ایلدریم ، یاقوش ، قاردا آرتوخ بهار گویون بویی یان َال امّا هامو آیلار اوینیا اوینیا اُخور گوزلرینده بوردا یتمیش رنگنه اورگیمه بویاموسان سن قالخار جانومدا مبارک آدون قارا بلوت سسلننده آتولّوب دوشوب هامو یانا گوله گوله اوت سالندا اورگیمیز توپرا قوموز زلزله ی دوشنده داغ دوشیوین گوبلک لری چیخان زامان تارودا قسمت اُولسا بوگجه نی شامو تک کور اوغلودا تاپامّاز تل لرینه ورمنه ، ورمه سن یله بیر آخشام الیم بلینده اولسا باخ گوروم نجه اولماز اولماز سوروم دوداغلر یوین قیرمز نارون بیر کنده آرو گوزلر یمده اوخورلار آی دنیامی قیرمیزآلماسی هاچاخ بوی یاجاخسان یور دومو آق ، گوی ، یاشول ، قیرمیز ، سارو چوخ جان ورمیشم یوسقول لوخدا یازوخ لوخدا آیرولو خدا آمان جانا سن سیز لوخدا سسیم داغلارا دولاشوب کولش کولش باشومدان آشوب گنه گاوار سن سیزاولموشام قورخورام أولوم دومان دولا دوشووه دامچون دامچون آخا سان آرخامجا سس وره سن داغ سسینه گوز قویاسن یول گوزونه آی أوزون سوینن سویندیرن یار باخ گور نه تز سون سوز اولده جیران گوزین سارالدو باغچا لار آلچالار چیچک لرین عمر قورتاردی قالدی بیر باخوش یادی اورکده بیر مارال آدی آردونجا قاچی ، اوچی ، آشی داغدان ، باغا باغدان ، داغا بوقارا زنداندا گونش هاوا سوندا بلوت آرا سوندا یا نا یانا یاقا یاقا قوش اولماموش یاش اولموشوخ دای گون یوخ گده جاخ زامان هانی قنت اوچماقا سوگیلیم گل بودینانی آت چوله اوچما اولماسا ال ور الیمه آل منه قوجا قووا قوی اوزانسون دوداغلاروون نقیلی ایشیتمینده سسوی گور مینده ایزیوی دومان نیم یالان اولموشام اینان یالان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:58 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
گاتها سروده های زرتشت بهزاد قاسمی گاتها سروده های زرتشت هستند این الهامات را هر کس می تواند مطالعه نماید بودن اینکه به عضویت جامعه ی زرتشتی درآید و این اندیشه ها همه معنوی هستند و باید در آن تامل نمود. یک هزار و دویست تا یکصد سال پیش از میلاد حضرت مسیح اشو زرتشت در جائی در شمال ایران می زیست ، حتی گفته می شود در بلخ توسط تورانیان به شهادت می رسد. آریائیان ایران و هند در زمان زرتشت به پیشرفت های قابل توجهی رسیده بودند و دانشمندان متعددی در رشته های پزشکی و اجتماعی و ستاره شناسی در این جوامع ظهور کرده بودند ، این اقوام ستارگان و بعضی از مظاهر طبیعت را سزاوار پرستش می دانستند و با موسیقی آنها را می ستودند ، در آن دوران مادیت کاملا بر معنویت چیره بود ، برخی از مورخین عصر زرتشت را عصر اندیشمندان فلسفه ی اوپانیشادی می دانند و بعضی زرتشت را مصلح اندیشه ی ودائی می دانند( رجوع شود به مقاله ی رستگاری در ادیان شرقی شماره 66 نشریه ی ابرچای). در اوستا فقط گاتها مستقیما با زرتشت مربوط هستند و می توان جوهر پیام او را با آنها مرتبط دانست . اشو زرتشت به سازگاری آشتی تن و روان معتقد بود و آموزش او بر خلاف ادیان هندی در جهت نفرت از زندگی و تن نیست و از رهبانیت و آزار تن پرهیز داشت و پیروانش را به مبارزه با این اکوان دیو فرا می خواند و ترک دنیا را آموزش نمی داد . او زندگی تنی را بدنما می دانست اما بد نمی دانست در پیام اشو زرتشت اهورا مزدا که از دو کلمه ی اهورا به معنای خداوند زیست و مزدا دانش ترکیب شده و پیش از ظهور زرتشت نیز مورد احترام بوده و پرستش می شده است به معنای سبز و خرم کننده ی زمین و گرداننده ی ماه و همچنین اهورا به معنای آقای وجود و مزدا آقای خرد ، که نه آغاز دارد و نه انجام ، ذکر شده است . مسیحیان به او پدر می گویند و در اسلام الله به عنوان فعال المایشاء معرفی می گردد که عاملی هست که هر چه می خواهد در توان دارد و در گاتها او دوست است و از او امید دوستی دارند در گاتا اهورا مزدا دارای صفاتی است که گاهی به او پیوسته و گاهی جدا هستند و امشا سپندان یعنی نمیرندگان پاک نامیده شده اند . امشا سپندان صفات شش گانه ی ایزدی به ترتیب اشا به معنای مایه ی حیات ، گوهر راستی و درستی ، اصل سکون و خرسندی و هومنه به معنای مایه ی دانش ، عقل کل، سرچشمه ی علم و خشترو یریا به معنای قدرت یا مشیت الهی مقام ویژه دارند ، سه دیگر گویا امتداد یا مفهوم این سه هستند که نمیرندگی ، امرداد متمم مفهوم اشا و خورتات امتداد و هومنه ( خرداد تندرستی است) و سپنتا ارمایتی به مفهوم تسلیم و گیرنده ی امتداد و خشترویریاست . اینها و قتی از اهورمزدا جدا ذکر می شوند مفهوم مستقلی می گردند و هرگاه به ذات اهورامزدا می پیوندند فوق ادراک بشری می گردند . آتش مورد احترام زرتشتیان است و روشنائی یا آتش به انواع متعدد تقسیم می شود که عبارتند از: 1- عالیترین آن با نام Spehishta آتش بهشتی مجرد و پاک 2- فر و شکوه Khvarana نسبتا ناسوتی ولی بدون جسم 3- روشنائی ظاهر چون در برق و ستارگان بنام vazishta 4- حرارت طبیعی که نشان حیات است Vohufrayana 5- حرارتیکه در نباتات است و عامل شادابی آنهاست Urvazishta 6- حرارتیکه در جمادات و سنگ است Berezisavanjha 7- آذر آتش معمولی. رستاخیز از دو کلمه ی رست ، مرگ و خیز به معنای بیداری تشکیل شده است ، ایرانیان باستان معتقد بودند که جهان روشن بالا و جهان تن بر زمین تاریک و میان آنها اثیر است . هندوان عقیده دارند نه مجرد محض است نه ماده ، بلکه ترکیبی میان آن دو است . یونانیان آنرا جوهر لطیف نامیده اند . ایرانیان معتقد بوده اند که در آخر زمان ستاره ای بنام گوچهر بر زمین می افتد و زمین آتش می گیرد و پس از آن اهریمنان از سپاه اورمزدی شکست می خورند و به تاریکی می روند . بر اساس روایات زرتشتی با مرگ، روان پاینده و اورمزدی از تن پلید جدا می شود و تن اهریمنی می شود تا سه روز روان به تن علاقه دارد و بعد از آن مرگ قطعی سر می رسد اگر فرد اورمزدی باشد در شب نخست اندیشه های نیک بر او پدیدار می شوند و او اندک آرام می یابد در شب دوم سخنان نیک و در شب سوم کارهای نیک او را کاملا راحت می کنند ، اما اگر فرد اهریمنی باشد اندیشه و سخن و کار او آزار می رسانند و بجای سروش یکی از اهریمنان با او می آمیزد . در شب سوم هنگام بر آمدن روشنائی روان اورمزدی به همراه سروش از بین اهریمنان می گذرد و به صورت جدائی زیبا مشاهده می شود در حالی که روان اهریمنی به هیکلی زشت و مهیب دچار می شود روز چهارم بعد از مرگ داوران آسمانی یعنی مهر و سروش و رشن کارنامه ی او را بررسی می کنند و نیک و بد باید از پل چنوت بگذرند. لازم به ذکر است که در زبان پهلوی اهورمزدا به اورمزد تبدیل شده است که همان معنا را دارد. رشن ترازو بدست دارد و به اندازه ی مو اشتباه نمی کند، روان نیکان به یاری سروش به آسانی می گذرند و روان بد در دوزخ سر نگون می شود. بهشت زرتشتی به نام گروتمان یا گرودمان نامیده می شود. ومعنای آن جای نغمه وسرود است و البته فقط روانی به آن جایگاه دست یابد که اندیشه و سخن وکارش اشائی و هومنی باشد و به زبان آشناتر و بنا به روایات زرتشتی بهشت در هفت مدارج است و به ترتیب : 1- بهشت اندیشه ی نیک 2- بهشت سخنان نیک 3- بهشت کارهای نیک و برترین بهشت گووتمان جای نغمه و سرود است . گوئی آنجا مکان اورمزدی است بهترین آهنگها را می شنوند و سکوت کامل می بابند و در میان بهشت و دوزخ جائی است که آنجا را همستگان می نامند و میان زمین و ستارگان قرار دارد و مخصوص افرادیست که کارها ی خوب و بدشان برابر است . سروش محبوب ترین فرشته ی زرتشتی است مکان او میان زمین و آسمان است او جامه ی سبز می پوشد و الهام ایزدی را بر دل بشر فرومی آرد و دومین فرشته مهر یا میترا که ایزد راستی و داد و پیمان است و خورشید نیز ایزد محبوب ایرانیان بوده است که به همراه آب و آتش مقدس می پنداشته شده و این سه قبله ی زرتشتی هستند و همچنین باد که آوردند ه ی باران و فراوانی است ، در این دین روزانه پنچ بار نماز می گذاردند. خورشید و ماه و آب وباد وآتش مورد ستایش هستند و در دین زرتشتی با توجه به تفاسیر متعدد مذاهب تازه ای پیدا شدند که یکی عقیده ی زروانی بود که مؤسس آن دانشمندی به نام ارشاک بود که هدف آن گریز از ثنویت و رسیدن به وحدانیت بود که بحث جداگانه ای دارد . دوره ی انتشار دین زرتشتی در چهار دوره است . دوره ی زرین که به عصر اسفندیار مشهور است و دین مزدیسنی تازه ، جوان وبالنده است . دوره ی سیمین ، کم کم فساد حاکم می شود و نماد بارز آن عصر ساسانی است و دین زرتشتی نشاط و بالندگی عصر گشتابی را ندارد و دوره ی پولادین که این دین رو به انحطاط می رود و نهایتاً دوره ی آهنین که این انحطاط باعث سقوط کامل و انقراض این فرهنگ در عصر ساسانی است. اما زرتشتیان معتقدند که یکی از فرزندان اشو زرتشت به عنوان نجات دهنده روزی دوباره بشر را به روشنی رهنمون خواهد کرد که اولی اوشیدر نام دارد یا هوشوار ، اوسی ساله خواهد بود و به نشان او خورشید ده روز در آسمان بر یک جا ساکن خواهد شد. دومین اوشیدر ماه یا هوشد ار ماه نام دارد ودر زمان اوخورشید بیست روز ساکن می ماند و سومین فرزند سوشیانت یا سوشیوس است که در سی سالگی ظهور می کند چون پانزده سالگی سن آرمانی زرتشتیان است. همه ی این نجات دهندگان از دوشیزگان باکره ی 15 ساله متولد خواهند شد و تحولات آینده با گریز ازی دهاک یا ضحاک از بند و بیدار شدن گرشاسب با یاری سروش و کشتن ضحاک توسط گرشاسب است . نفس یا احساس در این نحله ی فکری به دو نوع تقسیم می شود اولی نفس سپنتا یا سپنیاو دیگری انگرا یا اهریمن ، اینها بهم می آمیزند و از آمیزش این دو نفس جهان تن تشکیل می شود ولی در عین آمیزش استقلال خود را از دست نمی دهند و کاهش یا افزایش این نفوس باعث تحولات روحی مشخص می شود ، بنابر آموزش اوستا بشر دارای ساختی است که از ترکیب به تجرد عبارت می شود از : 1- تن 2- گیتی یا اعضای حیاتی 3- اعصاب 4- تن لطیف 5- نیرو یا نگهدارنده ی زندگی 6- نیروی اندیشه 7- روان که تن را روشن می کند 8- شعور یاور روان 9- وجدان یاور شعور یاعقل 10- فره وشی یا فروهر ـ حقیقت که بسیط و مجرد است ، گذشته از این هر فردی یک همزاد دارد وبعد از مرگ همزاد او که جنبه ی ذهنی دارد پایدار می ماند تا وقت معین که نابود شود و براساس این دین روان پیش از تن آفریده شده است . ای مزدا بنابراین به من بهترین اندیشه وسخن وکار را بیاموز یعنی سه اصل معروف کیش زرتشتی هومت ( اندیشه ی نیک) هوخت سخن نیک و هورشت ( کار نیک) که توسط امشا و هومن پدید آوردنده ی آرزوی نمازهای من خواهند بود . در قسمت دوم این جستار بعد از خلاصه ای از اعتقادات زرتشتیان که ذکر شد به گاتها و چکیده ای از ترجمه ی آنها می پردازیم . در سرود 29 اعلام پیامبری زرتشت است ، در سرود 28 زرتشت به درگاه ایزدی سپاسگزار است و در سرود 30سخن از دو نیرو است و این دونیرو باعث تنوع در اندیشه ها و قیافه و اعمال می شود ، زرتشت معتقد است که اندیشه وعمل انسان باید اساس دانش باشد ودوم اینکه تا باطن روشن نباشد ظاهر روشن و پاک نمی شود و همچنین رهبران دیویسنی بنامهای بندوه وگر همه که مخالف تعالیم زرتشت بوده اند و معنویت مزدیستی را بر نمی تابیدند، هر چند به اهورامزدا ( اورمزد)اعتقاد داشته اند ،هر چند که گفته اند تعالیم دیویسنی مطابق ادیان هندی بوده است . به هر صورت برای زرتشت امشاسپندا ن خصوصاً اشا و هومن مهم بوده و ظاهراً دیویسنی ها نوعی دیگر فکر می کردند ، اشو زرتشت در سرود 43 به اصول زرتشتی اشاره می کند که عبارتند از : 1- یگانه پروردگار اهورمزد است. 2- اشا یعنی نظم وراستی است و وسیله ی تندرستی و سکون ذهن می شود. 3- وهومن عقل یا وجدان است که ذهن ما را روشن می دارد و روان را از آلودگی پاک می سازد . 4- ارمایتی تسلیم و رضاست که وسیله ی سکون و آرامش باطن است . 5- خشتر تقویت اراده است ، بشر هر چقدر آرزوی نیک بودن داشته باشد تا اراده ی قوی نداشته باشد نیک نمی شود. اشو زرتشت آرزو دارد که با هومت ( اندیشه ی نیک ) هوخت ( سخن نیک) و هورشت ( کار نیک) به دو نعمت برسد : 1- سکون باطنی 2- پیوستن به پروردگار ، زرتشت نعمت واقعی را پیوستگی به خرداد و امرداد یعنی تندرستی و زیست جاوید معنوی می داند و از تشریفات و جشنهای پر زرق و برق دیو ستنی ها گله مند است .زرتشت جدائی کامل سپنتا مینو و اهریمن را اعلام می کند واین دورا تاریکی در روشنایی می نامد که عکس هم هستند و وجود یکی نابودی دیگریست و آموز ه های خود را الهام ایزدی می نامد . در آموزه های زرتشت جهان تن که در دیگر ادیان جای درد و رنج است ، آورنده ی شادیست و پبامبر امید دارد که با امشاسپندانی که به سوی او خواهند آمد و چیزی جز الهام ایزدی نیست ، از جهان بلند ، شادی باشد که بر دل انسان بنشیند ، او جوانان را فرا می خواند که در عنفوان جوانی و غلبه ی احساس تنی راستی و درستی را از دست ندهند و مادی محض نگردند بلکه ظاهرشان تنی و مادی و باطن شان روانی و معنوی باشد منبع : گاتهای زرتشت، پرفسور محسن هشترودی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:38 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
ابر بهزاد قاسمي دستانت بهانه بود اناري ترک برنداشت صليبي به سينه نشانديم و به گرد واژه اي *( قاه قاه گريستيم) دستي بر نيامد بيدار بوديم به راه زديم پلکي بالا رفت: ماه ماه ماه تا چشم شويم پرده اي تازه نواخت: ابر ابر ابر از تو تنها ردّي خواهد ماند: در سينه بر باغچه در آبي سپيدار بوده ايم: بلند و بلند و بلند سايه ي غمي بر قواره ي غروب به قلّه وقتي شديم آسمان خالي بود . شهر چراغاني اينجا در تلألو واپسين دم هستي نشانه اي گم کرده ام و نمي دانم چيست دوباره بر بام شديم: با گلاب و آينه و دف نردباني مي خواستم دستي اما ستاره نمي چيند نه دستانت بهانه بود پلاکي گم کرده ام: بي راه بي نام بي نشان خاطره مي بافتم تا باران شوم ابر ابر ابر دريغا بي تعارف است وقتي بيايد براي همه گلايه مي کند * (۱) تعبيري از شاملو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 20:37 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
فانوس گويده، من يرده باخ گور سن سيز ليقده نجه قسمت اولموشام دومانا آي تلي توماني قير ميز يوخومدا اوخيان قيز سس ور سسيمه گوز قوي گوزومه سنين الين اليمده اولسا گون آچار بلوت قاچار من أوزوم قارا يرده نگاروم ايشيخلی گويده جانا باخوشون سنين گوروشون نه دیير سن، او كهليك یريشين گونه بنزير بال كيمين شهدي شكردي تارونان قارمانونان اوجا اوجا اوجا اوچي دره لرده درين سوزونن چيچگيم قانلو شراب سن سينه مي ايسيديرسسن بهشتم قيرمیز گولوشينن اورگيمي سرينديريرسن قربان آدونا توك ائل يادونا پياله پياله گوزلريوي پيمانه پيمانه سوزلريوي دولدور تا ساق ياشاسين ياشول آلاقيرمز بيرق لی يوردوم دده كوروش اولكه سي آنام ايران (2) بير مارال خاطره سينن نه دييم هاچاندان هاردا قالموشدوم بوردا دونيا دولو دوماندور اوچماسان اورگيم آماندور گوورچين آمّا گويده سوينر سوينديرر نجه اوچماسون (3) اوقدر سن سيز اوخودوم نه بيلديم هاچان آمّا قوش اولموشام آخ آي جيران بالاسو سوزلريوي گوزلريوي بوردا آرتوخ ورسله تاپو شدور يله آت چوله (4) گون قون ماموش گوزووه من قون موشدم يل اوچماموش تلينن من اوچموشدوم سودا گلن سرمه لی قيز منه ده آيدون دي
(5) بوچولون مارالي سن بو داغين خيالی سن ايزيوه سسيوه گوزلريوه اوقدر اوخ آتو بلار بله بنزديرم هر صبح سنين قانينن چاي ايچير (6) يامان ورولموشام سنه أوزووه گؤزووه دوداغووه ايلدريم سن گاوار منم بوردا اياقيزين آستوندا (7) سو سپديم قاپيه اوت سالدوم سماواره گوز قويدم كوچه يه ياواش ياواش ايل گلدی اگلشدي بوردا گوزلريمين آرا سوندا بير استكان چايي ايچدي باخ بير گور نجه توز قالخار آيلار گدن زامان سنه چوخ گوز ياشوم قالوب شيرين عمرم يار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:44 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند که مکدر شود آئینه ی مهر آینم تاثیر موسیقی بر روح و روان انسان موضوعی قابل مشاهده است و هر کس به فراخور حال خود آن را تجربه نموده است ، یکی از دلایل این امر از دید و چشم انداز یک آیین کهن ایرانی با استفاده از نوشته های استاد ارجمند و فرزانه دکتر میر جلال الدین کزازی به صورت مختصر در این مجال ارائه می شود. اسطوره را در کاملترین معنای آن میرچاالیاده چنین تعریف می کند : اسطوره نقل کننده ی سرگشتی قدسی و مینوی است ، راوی واقعه ای است که در زمان نخستین زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده است ، اسطوره بیان می کند که با کمک نیروهای فوق طبیعی یک واقعیت یا قسمتی از یک واقعیت پا به عرصه ی وجود نهاده است پس اسطوره متضمن روایت یک خلقت است ، در واقع اسطوره افسانه نیست . داستانی است که به اعتبار محتوای خود از وقایع بزرگ ازلی مثل آغاز جهان ، آغاز بشریت ، آغاز زندگی و مرگ و آغاز آیین صحبت می کند. البته محققین غربی اخیراً مدعی شده اند که آیین مهر از یونان به ایران راه یافته و استناد آنها چند نماد و سنبل بوده است در حالی که ریشه ی عقاید مهرپرستی یعنی اعتقاد به وجود نور و ظلمت به عنوان دوقطب متضاد ، در ایران باستان نهادینه و ریشه دار بوده است حتی در عقاید اشو زرتشت به عنوان اهورا مزدا و اهریمن قابل مشاهده است . آیین مهر از قدیمی ترین آیینهای ایرانی است. مهر در باور ایرانی با خورشید پیوند خورده است و نام او در اوستا میثره و در گاتها ( سروده های زرتشت ) میتره و به زبان لاتین «میترا » است . در اوستا مهر یکی از خدایان بیست و هشت گانه است ، او فرزند اهورا مزد است و مکانگاه اودر کوه « هرا » است . پیش از طلوع خورشید بر می آید و حتی بعد از غروب خورشید پابرجاست « او هم بام است و هم شام » . جنگاوریست که با تاریکی و پدید آورندگان آن می ستیزد ، ده هزار چشم و ده هزار گوش دارد و از تمام رمز و راز زمین آگاه است از دروغ سخت بیزار است ، او خدای راحتی است ، او پیوند های خانوادگی را استوار می دارد ، پاسدار پیمانهاست ، توانگری وبار آوری را می گسترد و دوست رامشگر است ، او خدای مرغزاهای پهناور آسمان است ، او در روز واپسین روانها را از پل چینوت می گذراند از این روی کردار هایشان را می سنجد، مهر در روزگار اشکانی بسیار گرامی و ارجمند بوده است و در آن روزگاران ظاهراً خدای میهن او بوده است در آن زمان به روم می رود و آیین رسمی امپراتوری روم می شود و بد ین سان بین آیین رسمی عیسوی که پس از آن رومیان بدان گرویدند وآیین مهر همانند یهای بسیاری وجود دارد. 25 دسامبر جشن زایش مهر است که با شکوه بسیار همراه بوده و زاد روز مسیح هم شمرده می شود . نان و شراب که برای مسیحیان کاتولیک بسیار گرامی است در نزد مهریان نیز عزیز شمرده می شده است و به جای شراب آنان نان را با آب به صورت نمادین گرامی می داشته اندو پیوندهائی از این گونه چندان زیاد بوده که سلس دانشمند افلاطونی قرن دوم می گوید « کسی که می خواهد رازهای آیین ترسائی را در یابد می باید آنها را با آیینهای راز آمیز ایرانیان بسنجد ». و ملیتون ساری مسیح را خورشیدی که از خاور برخاسته است می نامد و سن آمبر واز آنگاه که می خواهد جشن زاد روز مهر را با تولد مسیح یکی بگیرد می نویسد « چگونه می توان در شگفت بود از اینکه روشنی در این روز فزونی می گیرد روزی که خورشید نو از درستی و داد برجهان تافته است روزی که پرتو شکوهمندراستی زمین را روشنی بخشیده است . خداوند در یک زایش روشنائی را هم برای مردمان به ارمغان آورده هم برای روزها ». مهریان اعتقاد داشته اند که روان انسان وقتی که از جایگاه نور و روشنائی به تیرگی زمین فرو می افتد و به تیرگی تن آلوده می شود در این هبوط روان انسان از هفت اختر یکی پس از دیگری می گذرد و به همان گونه روانی که از جهان خاکی ره به مینو می برد باید از هفت اختر بگذرد ، همانگونه که در قوس نزولی روان انسان آلوده به ماده می شود در قوس صعودی ستانده های خود را واپس می دهدو همانگونه که در قوس نزولی آماده ی پیوند گرفتن با تن وماندن در گیتی شده است این بار مینوی می شود و از قید ماده پاک ، تا به آن حد که بتواند به روشنائی جاوید بپیوندد به همین گونه برج خرچنگ را در آسمان برجی می پنداشته اند که روان ها از آن به زمین فرود می آیند و برج بز (جدی) که از آن روان ها از زمین به آسمان پرمی کشیدند ، برج خرچنگ را در شمالی ترین بخش آسمان ودر گرمای تابستان گمانه می زدند و برج بز را در جنوبی ترین بخش آسمان و در اوج سرمای زمستانی و چون برج خرچنگ به زمین نزدیک بوده است آنرا « به ماه باز می خوانده اند » و برج بز را به کیوان که دورترین ستاره با زمین بوده است . این دو پیکره را دروازه ی آسمان می دانسته اند. در این آیین گروندگان باید از هفت پله که نماد هفت طبقه ی آسمان بوده است بگذرند و برای گذر از طبقه باید به مرگی نمادین تن بدهند و بدین وسیله زندگی درونی تازه ای را آغاز نمایند که با زندگی پیشین بسیار متفاوت است . این آیین را مرگ در زندگی می گویند باعث بوجود آمدن خوی و منش نو در گرونده می شده است . همان گونه که مولانا می فرماید. بمیرید بمیرد در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید وز این مرگ مترسید کزین خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید که این نفس چو بند است شما چون اسیرید یکی تیشه گیرید پی حفرزندان چو زندان شکستید همه شاه ومیرید بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو مردید همه شاه شهیرید بمیرید بمیرید وز ین ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید خموشید خموشید خموشی چو مرگ است هم از زندگی است این زخاموش نفیرید هفت مرحله ای که مهر پرست از آنها می گذرد نمادیست از هفت آسمان و اوج این آسمان رسیدن به رهایی است و تمام پریشانی ها و آرمانخواهی ها در این آیین به خاطر برآمدن از زندان تن و بال گشودن به سوی نور و روشنایی است . در نگاره های بجا مانده از مهر می بینیم که میترا گاوی را می کشد چرا که گاو نماد آفرینش جهان مادیست و میترا با کشتن گاو، آفریدگان در بند تن و آلوده به گناه را می رهاند همچنین در این نگاره ها مار دیده می شود که نماد اهریمن است، میترا با کشتن گاو، افسون مار را تباه می کند و گیتی را به مینو می رساند . همچون آیین میترا، صوفیان نیز سعی بر آن دارند تا جان را از بند تن برهانند و وقتی همه جان شدند رهائی ممکن می شود در این نحله های فکری پیر دارای اهمیتی فراوان است، بازتاب هفت مرحله ی مهری در آیینهای پهلوانی هفت خان را پدید آورده است و در آیین های نهان گرایانه و عرفانی هفت وادی طریقت را. در آیین های پهلوانی، برای غلبه بر ناتوانی انسانی پهلوان از هفت خان می گذرد و عارف برای فنا فی الله باید از هفت شهر عشق بگذرد در آیین مهری این هفت مرحله عبارتند از : 1ـ سرباز 2 ـ شیر 3ـ کلاغ 4 ـ شاهین 5ـ پارسی 6ـ خورشید 7ـ پدر یا پیر. پیر یا پدر آخرین مرحله از مراحل هفتگانه ای است که مهرپرست از آن می گذرد. برای رسیدن به این جایگاه بلند مهرپرست پیش از آن مرگ در زندگی را آزموده است، او با مرگی نمادین از نو پوست می اندازد و خوی ومنش تازه می گیرد ، حتی نامی دیگر بر او می نهند انگار دگر باره متولد شده است . چنین کسی به تن ، مرگ را استقبال می نموده تا به جان زندگی از سر گیرد . او با این مرگ نمادین از تن و خواهش های نفسانی رها می شده و به جان ره می برده است و یله و رها از دروازه ی آسمان می گذشته و در بهشت جانهای پاک و تابناک می آرمیده است، مرگ در آیین مهری با فنا فی الله که در نحله های عرفانی مرسوم است برابر پنداشته شده که نهایتاً عارف بعد از نوزائی و دوباره شدن و مینوی گشتن به بقا بالله می رسد و چنین کسی در آیین درویشی پیر نامیده می شود و مسیحیان که از آیین مهری بهره ها برده اند، نام پیشوای خود را پاپ می نامند که واژه ایست دیگر برای پدر . براساس عقیده ی مهریان نخستین مرحله ی خدائی شاهین بوده است و جانی که از زمین و آلایش گیتی رسته است همچون شاهین به سوی سپهر بی کران بال می گشاید. چنانکه گفته شد مهریان را عقیده بر این است که جان وقتی از جایگاه آسمانی خویش پائین می آید یعنی از گرو تمان به زیر می آید تا به جهان خاکی برسد هفت بار آلوده می شود تا آمادگی ماندن در کنار تنگنای خاک و در تخته بند تن را بیابد و بعد از عبور از دروازه ی ماه به زمین می اید، این فرو آمدن را کاتا باز نامیده اند و هنگامی که مهرپرست با تلاش و رنج جان را از آلایش های این هبوط پیراسته می گرداند و بعد از گذر از هفت مرحله راه آمده را بعد از گذر از هفت مرحله ی راه آمده را پس می رود تا شایستگی بازگشت به جایگاه آسمانی خود را داشته باشد . این عمل را آنا باز می نامیده اند . شاهین که در آئین مهر ارج بسیار دارد و نماد میتراست در فرهنگ یونانی و هلنی نیز ارجمند است . زمانی که هرکول پهلوان نیمه خدای هلنی، آتش می گیرد تا از گناهان خویش پاک شود به صورت شاهین به سوی المپ پر می گشاید یعنی جایگاه خدایان و اما گرو تمان آن بهشت جانها جایگاه سرود موسیقی کیهانی است و در آیین های عرفانی و نهانگرایانه از آن به عنوان وسیله ای برای پیوند به خداوند ، که جان جهان است ، یاد می شود. و هم آن عارفان معتقدند كه موسيقي كه ما مي شنويم بازتابي رنگ و رو باخته و دگرگون شده از آن موسيقي كيهاني است و به همين خاطر است كه گفته اند هنگامي كه كلام به پايان مي رسد موسيقي آغاز مي شود و چون اين موسيقي را نشاني از آن موسيقي مي پنداشته اند، عارفان با سماع مرغ جان را سروشي از آسمان مي زنند و چندي از بند تن و ماده مي رهند و تا كهكشان بال مي گشايند. همانگونه كه فيثاغورث گفته است من صداي اصطكاك افلاك را شنيدم و از آن علم موسيقي را نوشتم و مولانا جلال الدين چنين فرموده است : ناله ی سرنا و تهديد دهل چيزكي ماند به آن ناقور كل پس حكيمان گفته اند اين لحنها از دوار چرخ بگرفتيم ما بانگ گردشهاي چرخ است اينكه خلق مي سرايندش به طنبور و به حلق ما همه اجزاي آدم بوده ايم در بهشت آن لحنها بشنوده ايم و… عطار موسيقي را لحن خلقت مي نامد و سلطان ولد مي خواهد با تننن جان و دل را از تن گل برهاند: زين تن و جانم برهان دل با تننن تا برهد جان و دلم از تن گل با تننن اين موضوع كه موسيقي عرفاني و چيزي كه تفاوت بنياديني با موسيقي بازاري امروز دارد و قالب موسيقي سنتي ما يا موسيقي كلاسيك جا گرفته است مي تواند روان انسان را از تن جدا كند و براي لحظاتي به جايگاه اثیریش يعني گروتمان باز گرداند در آزمونهاي فرا روان شناسانه باز يافتني است يعني انديشه و تفكر مي تواند به صورتي عميق و ژرف شود كه بازتاب بيروني و قابل مشاهده داشته باشد همچون راهبان عیسوی در قرون وسطی آنقدر در ديرها به نيايش مي گذرانده اند كه نهايتابا نيروي نيايش و انديشه بر دست و پاي آنها زخمهايي همچون زخمهاي مسيح پديدار مي شد.اين راهبگان بعد از آن تبديل به قديسه مي شدند و در ازدواجی نمادین «عروس عیسی» ناميده مي شدند . اين شگفتي stigmatisation ناميده مي شود. همانطور كه گفته شد در قوس نزولي روان انسان از دروازه ي ماه یا مردمان مي گذرد تا آمادگي زيستن در خاك و جا شدن درون زندان تن را بيابد و در قوس صعودي كه بعد از گذشتن از هفت آزمون سخت و دشوار آمادگي صعود به آسمان را يافته است همچون شاهيني از دروازه ي خورشيد يا دروازه ي خدايان مي گذرد. مهريان مراسم خود را در غار انجام مي داده اند و مي توان بين غار افلاطون و غار مهريان پيوندي محكم يافت. همچنين زادن عيسي در غار و مهرابه هاي مهريان كه در غار بوده است، انجام یافته است. در ایران باستان پرندگان به علت نزدیکی به آسمان جایگاه ویژه ای داشتند چنانکه در اوستا نقش است ، اورمزد به زرتشت گفت: آسمان آفریده خداوند، زمان بیکرانه و پرندگانی را فراخوان که در فراز نا کار سازند... و خواجه ی غیب بین و غیب گوی شیراز نیز همچون تیری که از کمان رسته شاهین وار به آسمان بال می گشاید: بیا که قصر امل سخت سست بنیادست بیار باده که بنیاد عمر بر بادست غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست که ای بلند نظر شاهباز سد ره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آباداست تراز کنگره ی عرش می زنند صفیر ندانمت در این دامگه چه افتاداست مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوز عروس هزار داماد است منابع: حافظ و اندیشه های مهری، دکتر میر جلال الدین کزّازی خروس پرنده ی سپند خورشیدی، دکتر میر جلال الدین کزّازی شاهین مرغ پسند خورشیدی، دکتر میر جلال الدین کزّازی سوزن عیسی، دکتر میر جلال الدین کزّازی پیری و پیروی در آئین های عرفانی، دکتر میر جلال الدین کزّازی آناهیتا، سوزان کویری اسطوره، حماسه، رویا دکتر میر جلال الدین کزّازی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:38 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
«چيزي از نگاهت كم شده است كه مرا تا نهايت استفهام ميبرد آيا هميشه در خلاء قدم خواهيم زد» چشمانت نماد آفتاب است آمده اي؟ تا در مه نگاهم كني آنروزها: هواي ابري برف مه و كولاك سمج و خالي شدن كلاسها از غوغاي خنده. نه هيچگاه پنجرهي اميد بسته نمي شد و هميشه ذهن سماور سرشار از زمزمه زيستن بود مادرم سپيده را در جوي آب مي شست كنار اجاق خشك مي كرد و اطاق ازبوي سرخش مي شگفت آخ كرسي هم عالمي داشت بارها وقتي پنجره ي خوابم بروي باغچه تان گشوده شد: مرغ تخم گذاشت و لوله كرد و بيدار شدم به خلوت لانه اگر آن خروس مزاحم سر نمي زد تخم مرغ عسلي چه حالي داشت! شب آمده بود با چكه هاي اندوه: بر سقف خانه. اگر تنها بود آه اگر تنها بود مي نوشيدمش و سحر مي شدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:36 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
سني سويرم يار از: بهزاد قاسمي
(1) اولدوزوم سني چوخ سو ميشم سويندير ميشم هر آخشام سن قاش گوز آتان زامان گور نجه اوت توتوب كول اولموشام يانا يانا (2) تبريزده تهراندا باكودا سوگيليم نه دييم هارداسان اورگيم آمًا چوخ چالوشير بوگون گوره سن كوچه ميزه سوسپميشم!؟ (3) آي آپاردي مني سو آپاردي مني يادون آمًا اوت ووردي يانديردي قيزارتدي مني اوجا سؤزوم گورنه سن سيز ورولموشام: چوللره چايلارا داغلارا (4) بير اووج توپراخ اولدوم يادون مني آلاندا باخ گور نه قدير بويوك سن يار (5) بير سن، بير من، بير آلله آراموزدا بو دنيا يامان آشي، يامان داشي گله جاقدان دانوشما، گده جاقدان دانوشما قوي قورتولوم گوزلريوين ياشوندا.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 19:10 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
غم غربت دل پيشكش استاد فرزانه محمد علي شاكري يكتا بهزاد قاسمی دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با من راه نشين بادهي مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه ی كار بنام من ديوانه زدند جنگ هفتادودو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند شيخ محمود شبستري در مورد اين شعر ميگويد: مدام كه پشت آئينه تاريك و مكدر نباشد صورت آدمي را در خود منعكس نمينمايد، اكنون اگر نفس ناطقه انسان را آينه ی صفات الهي بشمار آوريم ظلوم بودن و جهول بودن همانند تاريكي و مكدر بودن پشت اين آئينه خواهند بود. ظلومي و جهولي ضد نورند وليكن مظهر عين ظهورند چوپشت آيينه باشد مكدر نمايد روي شخص از روي ديگر امانت الهي همان صفات الهي است كه به انسان به عنوان خليفه ی خداوند بر روي زمين داده شده و چون انسان ظلوم و جهول است و بنا به تعبير شيخ همچون آينه است آن را قبول نموده اما انسان با قبول اين امانت همواره با غم غربت روبروست و داستان هبوط روح از شرق وجود عالم علوي به درون عالم سفلي كه غرب هستي است و نهايتاً زندان تن آغاز شده است غربت انسان و اسير بودن او در دام تن درون مايهي اصلي بسياري از داستانهاي عرفاني است و رابطه ی نفس ناطقه با بدن انسان از نوع رابطه ی يك ظرف با مظروف خود نميباشد بلكه انسان آن چنان موجودي است كه هم داراي حيثيت محسوس و جنبه ی جسماني بوده و هم از صورت معنوي كه از عالم امر است برخوردار ميباشد، انسان از يك جهت به عالم خلق و از جهتي به عالم امر وابسته است. عالم روحاني را از آن جهت عالم امر ميخوانند كه تنها به امر حق تبارك تعالي موجود گشته و از ماده و مدت منزه و مبرا ميباشد. در اين عالم موجودات آنچنان در احاطهي نور حق فاني هستند كه تو گوئي جز امر حق چيز ديگري به شمار نميآيند بدين ترتيب انسان فرآوردهاي متشكل از دو عالم امر و خلق است، هم داراي جنبه ی تعلق و وابستگي و هم از جنبه ی تجرد و وارستگي برخوردار است. با توجه به شرايط تكوين انسان، صرف بودن بشر در عالم هيولائي و جهان مادي موجب غربت وي نميباشد چون انسان از هر دو جهان داراي نشان ميباشد بلكه دليل غربت انسان اين است كه وي عالم امر و يگانگي خويش را فراموش كرده و در عالم ماده و پراكندگي محصور مانده است در واقع كسي كه خدا را فراموش كند خداوند او را نسبت به خودش نيز به فراموشي مي كشاند و فراموشي خود، منجر به از خود بيگانگي ميشود. كي ير كيكارد فيلسوف دانماركي بر اين عقيده است كه زمان گذرا تز يا نهاد بوده و جاودانگي آنتي تز يا برابر نهاد ميباشد در نظر وي سنتز يا بر هم نهادهي اين دو عامل جز لحظه چيز ديگري نميباشد. فلاسفهي غرب بيشتر از اين موضوع به عنوان مسئلهاي اجتماعي در مورد گفتار و كردار و پيشهي آدمي ياد كردهاند ابونصر فارابي معلم ثاني كه در عهد ظلم و ستم عباسيان ميزيست و انديشمندان زمان او يا بايد همچون حلاج از هويدا كردن اسرار نميهراسيدند و جان بر سر حق بنهند تا با حقيقت نهاد خويش يگانه بمانند و روحشان از تفرقه حفظ شود يا كه قسمتي از شخصيت خود را به خاطر معاش يا عيش قرباني كنند تا توانائي آفرينشهاي فكري را داشته باشند، فارابي به مدينه ی فاضله و مدينه ی ضاله اشاره ميكند كه اشارهاي به از خود بيگانگي انسانها در زمان حكومتهاي جور است. هر چند بناي كيش زرتشتي نيز بر كردار نيك، گفتار نيك و پندار نيك نهاده شده است اما دين حكومتي ساساني كاملاً مغاير آرمانها و عقايدي بود كه اشوزرتشت در گاتها بيان نموده است. فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس خواجه با وجود آشنائي عميق با آيينهاي ملي ايران باستان چنين ميسرايد: خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد ديو چو بيرون رود فرشته درآيد صحبت حكام، ظلمت شب يلداست نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد سهروردي بر اين عقيده است كه نفوس ناطقه پس از اين كه در پرتو علم و عمل به مرحله ی كمال رسيدند از عالم صورت و جهان ظلمت رهائي يافته و از لذات انوار عقيله برخوردار ميگردد. وي كه نفس ناطقه را نور اسپهبد ميخواند روي اين نكته تأكيد ميكند كه اگر در اين عالم بدن آدمي مظهر نور اسپهبد به شمار مي آيد در عالم علوي عقول مجرده مظاهر آن نور را تشكيل ميدهند. هگل در اوديسه روح و حركت روح به سوي كمال سه دورهي گذار را نام مي برد 1. هنر نمادين در اين نوع هنر دون مايهي انديشگون و روحاني بر عنصر حسي چيره نيست و مقصود هنرمند در پيكر شكل جايي نميگيرد پس زبان نمادين است نه سخن ميگويد نه پنهان ميكند تنها اشارهاي ميكند. 2. هنر كلاسيك در اين نوع هنر درونمايه ی انديشگون با عنصر حسي همخواني مييابد و روح نيازمند نماد يا اشاره نيست 3. هنر رمانتيك، در اين نوع هنر توازن هنر كلاسيك از بين ميرود و درون مايه ی انديشگون فراتر و مقتدرتر از شكل حس پذير است و در واقع روح راغب است و جسم ناتوان. از ديدگاه هگل جهان بدان گونه نيست كه بر ما ظاهر ميشود بلكه جهان واقعي جهاني است كه از طريق انديشه ی فلسفي درك و فهميده شده و به مرحله دانش مطلق رسيده باشد از اين نظر حقيقت حاصل فرآيند پديدار شناسي عقل در تاريخ است و يك دادهي عقلي يا حسي نيست در واقع محور اصلي پديدار شناسي هگل ديالكتيك تاريخ است و ديالكتيك بنا به تعريف يك ديا لوگ و گفتگوست و ... در نهايت جهان به منزله ی ذهن يا روح درميآيد. در نتيجه هگل معتقد است آنچه مردم حقيقت ميپندارند درست بر خلاف حقيقت فلسفي است. خواجه نيز همچون هگل شهد و شيريني جهان را خلاف آمد عادت ميداند، در نظر او رسيدن به آرامش و در واقع كسب جمعيت خاطر را در پريشاني زلف معشوق بايد جستجو شود. اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت اجر صبري است كه در كلبهي احزان كردم از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم حافظ از درون كثرت و پراكندگيها نور وحدت را مشاهده كرده و از ميان انبوه خارها به مشاهدهي گل نشسته است. البته در زندگي اجتماعي، انسانها معناي تعريف شدهاي از خوشبختي دارند و اين معنا در كالبد خرد ابزاري جا ميگيرد. اين گونه عقل سودپرست همواره مورد نکوهش عرفا بوده است. غم غربت دل با آن لطيفه ی نهائی كه باعث انسانيت انسان شد پيوند ناگسستني دارد اما تا زماني كه روح در كالبد بدن است رسيدن به آن ناممكن به نظر ميرسد. اما سروشي از آن همواره در دل بيدار رساست: كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست آنقدر هست كه بانگ جرسي ميآيد اما منشأ اين بانگ جرس جا و مكانی است كه خواجه ميبيند: سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد گوهري كز صدف كون و مكان بيرونست طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش كو به تأييد نظر حد حل معما ميكرد حكيم سهروردي كيخسرو را اهل خلسه و مشاهدهي انوار ملكوت دانسته و او را از طرفداران تقدس و عبوديت بشمار ميآورده و او را با جهان غيب مرتبط ميدانسته است. همچنين او رسيدن به معرفت را در سايهي حكمت ذوقي و كشفي و حكمت بحثي و نظري ميديده است و به دل عارف در مسير حق اهميت بنيادي ميداده، خواجه نيز گمشدهي انسان را دل او ميداند و براي رهايي انسان از غم غربت داروئي جز پناه جستن در عمق وجود خود تجويز نميكند كه هركس خود را شناخت خدا را شناخت و گذار از اين دير خراب آباد را چنين كه ميآيد بايسته و شايسته ميداند: آشنايان ره عشق درين بحر عميق غرقه گشتند و نگشتند بآب آلوده بودا ميگفت: رهرو صافي به قوئي مانند است كه از بركهي خود دور افتاده است. رابطه ی نفس علوي و روح مجرد با شعر حافظ البته در غالب اشعار خواجه مشخص است: در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند آنچه استاد ازل گفت بگو ميگويم چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست سخن شناس نئي جان من خطا اينجاست سرم به دنیي و عقبي فرو نميآيد تبارك الله از اين فتنهها كه در سرماست در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست اما هبوط روح به عالم سفلي و درگير بودن او با تن، انسان را آلودهي درد غربت نموده است: ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است بآب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را هولدرلين معتقد است كه شعر با معصوميتي جديد به جهان مينگرد و اين موضوع زبان شعري را بر اشكال عادي سخن گفتن كه داراي قيد و بندهاي دست و پاگير بيشتري است، برتري ميبخشد. علاوه بر اين شعر صرفاً خيال پردازي و داستان سرائي خيالي نيست بلكه اساساً محصول تماس شاعر با خدايان و ميانجيگري او ميان خدايان و آدميان عادي است. اما رسالت شعري خالي از خطر نيست زيرا شاعر عريان و بيحفاظ در برابر تصوير خيالي ايستاده است كه ميتواند مانع بازگشت وي به جهان گردد و او را از سهیم شدن در صلح و آرامش همنوعانش باز دارد. آرامش كه ثمره ی از خودگذشتگي و قرباني شدن او در آوازش است، پس شعر هديهاي خداوندي است كه هم حقيقت و هم نيرومندي را با خود دارد اما از ديد شوپنهاور حقيقت هنر امري فرا تاريخي يعني جاودانه و ابدي است و ملكوتي بودن آن نيز بدين معناست كه هنر نوعي تعليق يا توقف اراده ی دنيوي است. هايدگر اعتقاد دارد كه حقيقت از بيخ و بن امري تاريخي است. شاعر با لحن ناب حساسيت اصيل خود را در حكميت دروني و بيروني زندگيش گرفتار حس ميكند و به گرداگرد جهان خود نظر ميافكند. درست بدين گونه همه چيز برايش تازه و ناشناخته است مجموع تمامي تجربيات، معرفت، ادراك و خاطرهاش همه ی آنچه در برون و درون وي متجلي است، همه چيز چنان مينمايد كه انگار براي نخستين بار ديده ميشود. پس براي شاعر هيچ چيز داده شده و مسلم فرض نميشود پس زبان شعري نهايتاً عبارت است از تعليق گزارههاي خبري عادي و جهان عادي. پس شعر جهان نوين را مطرح ميكند، شعري از خواجه را اين بار با درك مفاهيم مطرح شده از سوي هلدرلين شاعر بزرگ آلماني به تماشا مينشينيم. حجاب چهره ی جان ميشود غبار تنم خوشا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس كه در سراچه ی تركيب تخته بند تنم اگر زخون دلم بوي شوق ميآيد عجب مدار كه هم درد نافه ی ختنم طراز پيرهن زركشم مبين چو شمع كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم بيار هستي حافظ ز پيش او بردار كه با وجود تو كس نشنود كه منم اگر چه حسين اين حلاج نيشابوري با حماسهي خود عالم معنا را تا ابد تحت جاذبه و تأثير شگرف خود قرار داد اما خواجه در قلهاي سترگتر آتشفشان عظيمتري را در خود پيدا و نهان ميكند. افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت زين آتش نهفته كه در سينه ی منست خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت ميخواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند كانكس كه پخته شد ميچون ارغوان گرفت حكيم سهروردي ميگويد: كسي كه به ذات خود شعور نداشته باشد به غير خود نيز شاعر نميباشد. در نظر او ادراك غير چيزيست كه مستلزم ادراك ذات خويش ميباشد. به اين ترتيب حضور و ظهور، اساس ادارك بوده و علم اشراقي نيز ناظر به همين معني ميباشد بهر صورت ادراك چيزي جز التفات نفس نيست و مشاهده انسان به يك صورت کلی انجام نميگيرد. خواجه ی غيبگو و غيببين شيراز در مواجهه ی خود با حلاج اين التفات دروني را كما بيش گزارش داده است، وقتي كه جوان است و همچون حلاج بيمحابا ميسرايد. حلاج بر سردار اين نكته خوش سرايد از شافعي نپرسيد امثال اين مسائل اما هر چقدر كه سوز و گداز حافظ در مسير حق ادامه مييابد وسعت روحش نيز افزايش مييابد و اتوريته ی حلاج در نظرش كوچك و كوچكتر ميشود: گفت آن يار كز و گشت سردار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد اما حافظ نهايتاً در قلهاي از معرفت مينشيند كه حلاج ميتواند قطرهاي از دريائي باشد كه او در آن غرق است و نبايد به آن دنيا راه پيدا كند به اين دليل كه: گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد همچنان كه شوريدهاي همچون شمس تبريزي ميگويد: ( حلاج را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود و اگر نه«انالحق» چگونه گويد!؟ حق كجا و انا كجا!! اين انا چيست؟ اين حرف چيست؟ او در عالم روح نيز اگر غرق بودي حرف كي گنجيدي نون كي گنجيدي گفت! خدا يكي است. گفتم اكنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقهاي، صد هزار ذرهاي در عالم ما پراكنده پژمرده فرو فسرده اي او خود هست وجود قديم او هست تو را چه چون تو نيستي«الفقر فخري» خواجه كه در همه عالم نميگنجد آن چه فخر ميكند فقير است مسكين است پيش نور حق عاجز شده سينهي او در نور حق ميسوزد و ميگويد كاشكي صد سينه بودي هر روز ميسوختي در اين نور و ميريختي و ميپوسيدي و ديگري رويانيدي). اگر چه حلاج از جانب متشرعان نفرين و طرد شده ولي از طرف عارفان حمايت و تأييد. اما كمتر عارفي همچون شمس پرنده و لسان الغيب شيراز به او از قلههاي بزرگتري نگريستهاند قلههائي كه جايگاه رفيع حلاج از آن منظر همچون تپهاي به نظر ميرسيده است. هم او ميگويد! كه چون حلاج را برآويختند فرمان شحنگان شرع بود كه بعد از آويختن هر يكي از اهل بغداد سنگش بزنند و هر يكي چند سنگ منجنيقي ميزدند دوستانش را هم الزام كردند چاره نبود دسته گل عوض سنگ ميانداختند و حال در ناله آمد آن نظر كه آن حالت را درك ميكرد به تعجب سوؤال آغاز كرد كه بدان همه سنگها نناليدي به دستههاي گل زدند ناليدي گفت: اَما عَلِمتم ان الجَفا مِنَ الحبيبِ شديدُ آيا نميدانيد كه تحمل جفا از سوي دوست سخت است. منابع: 1. شعاع انديشه ی شهود در فلسفه ی سهروردي. دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:59 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
فروغ تولدي تازه
فروغ تولدي ديگر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:38 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشاره :
دوستان به باور حقير دو سوم شعر در ذهن خواننده فهيم آن شكل مي گيرد و آن چه شاعر نوشته است تنها يك سوم آن است پس دست خط زيباي شما ادامه شعر آينده آن و آينده و بلوغ آن است و براي من اتفاقي مهم تر از نوشته هاي شما نيست كه از آنها الهام گرفته و خواهم گرفت. ضمن عرض پوزش ژرف از اينكه جوابي دريافت نمي نماييد با شرمندگي باور نماييد كه از ناتواني است نه بي توجهي يا سهل انگاري. اين قصور را بر من ببخشيد. با تشكر : بهزاد قاسمي |
| پیوندهای روزانه |
|
بهزاد قاسمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|