تبليغاتX
مقالات بهزاد قاسمي
اشعار و جستار ها و مقاله هاي بهزاد قاسمي

سني سويرم يار             از: بهزاد قاسمي

 

(1)

اولدوزوم

 

سني چوخ سو ميشم

 

سويندير ميشم

 

هر آخشام سن قاش گوز آتان زامان

 

گور نجه‌ اوت توتوب كول اولموشام يانا يانا

 

(2)

 

تبريزده

 

تهراندا

 

باكودا

 

سوگيليم نه دييم هارداسان

 

اورگيم آمًا چوخ چالوشير بوگون

 

گوره سن كوچه ميزه سوسپميشم!؟

 

(3)

 

آي آپاردي مني

 

سو آپاردي مني

 

يادون آمًا اوت ووردي يانديردي قيزارتدي مني

 

اوجا سؤزوم

 

گورنه سن سيز ورولموشام:

 

چوللره

 

چايلارا

 

داغلارا

 

(4)

 

بير اووج توپراخ اولدوم

 

يادون مني آلاندا

 

باخ گور نه قدير بويوك سن يار

 

(5)

 

بير سن‏، بير من، بير آلله

 

آراموزدا بو دنيا

 

يامان آشي، يامان داشي

 

گله جاقدان دانوشما، گده جاقدان دانوشما

 

قوي قورتولوم گوزلريوين ياشوندا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 19:10  توسط بهزاد قاسمي | 

غم غربت دل          پيشكش استاد فرزانه محمد علي شاكري يكتا            بهزاد قاسمی

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

ساكنان حرم  ستر و عفاف ملكوت

با من راه نشين باده‌ي مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه ی كار بنام من ديوانه زدند

جنگ هفتادودو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد

صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند

شيخ محمود شبستري در مورد اين شعر مي‌گويد: مدام كه پشت آئينه تاريك و مكدر نباشد صورت آدمي را در خود منعكس نمي‌نمايد، اكنون اگر نفس ناطقه انسان را آينه ی صفات الهي بشمار آوريم ظلوم بودن و جهول بودن همانند تاريكي و مكدر بودن پشت اين آئينه خواهند بود.

ظلومي و جهولي ضد نورند

وليكن مظهر عين ظهورند

چوپشت آيينه باشد مكدر

نمايد روي شخص از روي ديگر

امانت الهي همان صفات الهي است كه به انسان به عنوان خليفه ی خداوند بر روي زمين داده شده و چون انسان ظلوم و جهول است و بنا به تعبير شيخ همچون آينه است آن را قبول نموده اما انسان با قبول اين امانت همواره با غم غربت روبروست و داستان هبوط روح از شرق وجود عالم علوي به درون عالم سفلي كه غرب هستي است و نهايتاً زندان تن آغاز شده است غربت انسان و اسير بودن او در دام تن درون مايه‌ي اصلي بسياري از داستانهاي عرفاني است و رابطه ی نفس ناطقه‌ با بدن انسان از نوع رابطه ی يك ظرف با مظروف خود نمي‌باشد بلكه انسان آن چنان موجودي است كه هم داراي حيثيت محسوس و جنبه ی جسماني بوده و هم از صورت معنوي كه از عالم امر است برخوردار مي‌باشد، انسان از يك جهت به عالم خلق و از جهتي به عالم امر وابسته است. عالم روحاني را از آن جهت عالم امر مي‌خوانند كه تنها به امر حق تبارك تعالي موجود

گشته و از ماده و مدت منزه و مبرا مي‌باشد. در اين عالم موجودات آنچنان در احاطه‌ي نور حق فاني هستند كه تو گوئي جز امر حق چيز ديگري به شمار نمي‌آيند بدين ترتيب انسان فرآورده‌اي متشكل از دو عالم امر و خلق است، هم داراي جنبه ی تعلق و وابستگي و هم از جنبه ی تجرد و وارستگي برخوردار است. با توجه به شرايط تكوين انسان، صرف بودن بشر در عالم هيولائي و جهان مادي موجب غربت وي نمي‌باشد چون انسان از هر دو جهان داراي نشان مي‌باشد بلكه دليل غربت انسان اين است كه وي عالم امر و يگانگي خويش را فراموش كرده و در عالم ماده و پراكندگي محصور مانده است در واقع كسي كه خدا را فراموش كند خداوند او را نسبت به خودش نيز به فراموشي مي كشاند و فراموشي خود، منجر به از خود بيگانگي مي‌شود.

كي ير كيكارد فيلسوف دانماركي بر اين عقيده است كه زمان گذرا تز يا نهاد بوده و جاودانگي آنتي تز يا برابر نهاد مي‌باشد در نظر وي سنتز يا بر هم نهاده‌ي اين دو عامل جز لحظه‌ چيز ديگري نمي‌باشد. فلاسفه‌ي غرب بيشتر از اين موضوع به عنوان مسئله‌اي اجتماعي در مورد گفتار و كردار و پيشه‌ي آدمي ياد كرده‌اند ابونصر فارابي معلم ثاني كه در عهد ظلم و ستم عباسيان مي‌زيست و انديشمندان زمان او يا بايد همچون حلاج از هويدا كردن اسرار نمي‌هراسيدند و جان بر سر حق بنهند تا با حقيقت نهاد خويش يگانه بمانند و روحشان از تفرقه حفظ شود يا كه قسمتي از شخصيت خود را به خاطر معاش يا عيش قرباني كنند تا توانائي آفرينش‌هاي فكري را داشته باشند، فارابي به مدينه ی فاضله و مدينه ی ضاله اشاره مي‌كند كه اشاره‌اي به از خود بيگانگي انسان‌ها در زمان حكومت‌هاي جور است. هر چند بناي كيش زرتشتي نيز بر كردار نيك، گفتار نيك و پندار نيك نهاده شده است اما دين حكومتي ساساني كاملاً مغاير آرمانها و عقايدي بود كه اشوزرتشت در گاتها بيان نموده است.

فلك به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس

خواجه با وجود آشنائي عميق با آيين‌هاي ملي ايران باستان چنين مي‌سرايد:

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد

ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حكام، ظلمت شب يلداست

نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد

سهروردي بر اين عقيده است كه نفوس ناطقه پس از اين كه در پرتو علم و عمل به مرحله ی كمال رسيدند از عالم صورت و جهان ظلمت رهائي يافته و از لذات انوار عقيله برخوردار مي‌گردد. وي كه نفس ناطقه را نور اسپهبد مي‌خواند روي اين نكته تأكيد مي‌كند كه اگر در اين عالم بدن آدمي مظهر نور اسپهبد به شمار مي آيد در عالم علوي عقول مجرده مظاهر آن نور را تشكيل مي‌دهند.

هگل در اوديسه روح و حركت روح به سوي كمال سه دوره‌ي گذار را نام مي برد 1. هنر نمادين در اين نوع هنر دون مايه‌ي انديشگون و روحاني بر عنصر حسي چيره نيست و مقصود هنرمند در پيكر شكل جايي نمي‌گيرد پس زبان نمادين است نه سخن مي‌گويد نه پنهان مي‌كند تنها اشاره‌اي مي‌كند. 2. هنر كلاسيك در اين نوع هنر درونمايه ی انديشگون با عنصر حسي همخواني مي‌يابد و روح نيازمند نماد يا اشاره نيست 3. هنر رمانتيك، در اين نوع هنر توازن هنر كلاسيك از بين مي‌رود و درون مايه ی انديشگون فراتر و مقتدرتر از شكل حس پذير است و در واقع روح راغب است و جسم ناتوان.

از ديدگاه هگل جهان بدان گونه نيست كه بر ما ظاهر مي‌شود بلكه جهان واقعي جهاني است كه از طريق انديشه ی فلسفي درك و فهميده شده و به مرحله دانش مطلق رسيده باشد از اين نظر حقيقت حاصل فرآيند پديدار شناسي عقل در تاريخ است و يك داده‌ي عقلي يا حسي نيست در واقع محور اصلي پديدار شناسي هگل ديالكتيك تاريخ است و ديالكتيك بنا به تعريف يك ديا لوگ و گفتگوست و ... در نهايت جهان به منزله ی ذهن يا روح درمي‌آيد. در نتيجه هگل معتقد است آنچه مردم حقيقت مي‌پندارند درست بر خلاف حقيقت فلسفي است.

خواجه نيز همچون هگل شهد و شيريني جهان را خلاف آمد عادت مي‌داند، در نظر او رسيدن به آرامش و در واقع كسب جمعيت خاطر را در پريشاني زلف معشوق بايد جستجو شود.

اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت

اجر صبري است كه در كلبه‌ي احزان كردم

از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من

كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

حافظ از درون كثرت و پراكندگي‌ها نور وحدت را مشاهده كرده و از ميان انبوه خارها به مشاهده‌ي گل نشسته است. البته در زندگي اجتماعي، انسان‌ها معناي تعريف شده‌اي از خوشبختي دارند و اين معنا در كالبد خرد ابزاري جا مي‌گيرد. اين گونه عقل سودپرست همواره مورد نکوهش عرفا بوده است. غم غربت دل با آن لطيفه ی نهائی كه باعث انسانيت انسان شد پيوند ناگسستني دارد اما تا زماني كه روح در كالبد بدن است رسيدن به آن ناممكن به نظر مي‌رسد. اما سروشي از آن همواره در دل بيدار رساست:

كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست

آنقدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد

اما منشأ اين بانگ جرس جا و مكانی است كه خواجه مي‌بيند:

سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرونست

طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد

مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش

كو به تأييد نظر حد حل معما مي‌كرد

حكيم سهروردي كيخسرو را اهل خلسه و مشاهده‌ي انوار ملكوت دانسته و او را از طرفداران تقدس و عبوديت بشمار مي‌آورده و او را با جهان غيب مرتبط مي‌دانسته است. همچنين او رسيدن به معرفت را در سايه‌ي حكمت ذوقي و كشفي و حكمت بحثي و نظري مي‌ديده است و به دل عارف در مسير حق اهميت بنيادي مي‌داده، خواجه نيز گمشده‌ي انسان را دل او مي‌داند و براي رهايي انسان از غم غربت داروئي جز پناه جستن در عمق وجود خود تجويز نمي‌كند كه هركس خود را شناخت خدا را شناخت و گذار از اين دير خراب آباد را چنين كه مي‌آيد بايسته و شايسته مي‌داند:

آشنايان ره عشق درين بحر عميق

غرقه گشتند و نگشتند بآب آلوده

بودا مي‌گفت: رهرو صافي به قوئي مانند است كه از بركه‌ي خود دور افتاده است.

رابطه ی نفس علوي و روح مجرد با شعر حافظ البته در غالب اشعار خواجه مشخص است:

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند

آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست

سخن شناس نئي جان من خطا اينجاست

سرم به دنیي و عقبي فرو نمي‌آيد

تبارك الله از اين فتنه‌ها كه در سرماست

در اندرون من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

اما هبوط روح به عالم سفلي و درگير بودن او با تن، انسان را آلوده‌ي درد غربت نموده است:

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

بآب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

هولدرلين معتقد است كه شعر با معصوميتي جديد به جهان مي‌نگرد و اين موضوع زبان شعري را بر اشكال عادي سخن گفتن كه داراي قيد و بند‌هاي دست و پاگير بيشتري است، برتري مي‌بخشد. علاوه بر اين شعر صرفاً خيال پردازي و داستان سرائي خيالي نيست بلكه اساساً محصول تماس شاعر با خدايان و ميانجيگري او ميان خدايان و آدميان عادي است. اما رسالت شعري خالي از خطر نيست زيرا شاعر عريان و بي‌حفاظ در برابر تصوير خيالي ايستاده است كه مي‌تواند مانع بازگشت وي به جهان گردد و او را از سهیم شدن در صلح و آرامش همنوعانش باز دارد. آرامش كه ثمره ی از خودگذشتگي و قرباني شدن او در آوازش است، پس شعر هديه‌اي خداوندي است كه هم حقيقت و هم نيرومندي را با خود دارد اما از ديد شوپنهاور حقيقت هنر امري فرا تاريخي يعني جاودانه و ابدي است و ملكوتي بودن آن نيز بدين معناست كه هنر نوعي تعليق يا توقف اراده ی دنيوي است. هايدگر اعتقاد دارد كه حقيقت از بيخ و بن امري تاريخي است.

 شاعر با لحن ناب حساسيت اصيل خود را در حكميت دروني و بيروني زندگيش گرفتار حس مي‌كند و به گرداگرد جهان خود نظر مي‌افكند. درست بدين گونه همه چيز برايش تازه و ناشناخته است مجموع تمامي تجربيات، معرفت، ادراك و خاطره‌اش همه ی آنچه در برون و درون وي متجلي است، همه چيز چنان مي‌نمايد كه انگار براي نخستين بار ديده مي‌شود. پس براي شاعر هيچ چيز داده شده و مسلم فرض نمي‌شود پس زبان شعري نهايتاً عبارت است از تعليق گزاره‌هاي خبري عادي و جهان عادي. پس شعر جهان نوين را مطرح مي‌كند، شعري از خواجه را اين بار با درك مفاهيم مطرح شده از سوي هلدرلين شاعر بزرگ آلماني به تماشا مي‌نشينيم.

حجاب چهره ی جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست

روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم

دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم

چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس

كه در سراچه ی تركيب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوي شوق مي‌آيد

عجب مدار كه هم درد نافه ی ختنم

طراز پيرهن زركشم مبين چو شمع

كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم

بيار هستي حافظ ز پيش او بردار

كه با وجود تو كس نشنود كه منم

اگر چه حسين اين حلاج نيشابوري با حماسه‌ي خود عالم معنا را تا ابد تحت جاذبه و تأثير شگرف خود قرار داد اما خواجه در قله‌اي سترگ‌تر آتشفشان عظيم‌تري را در خود پيدا و نهان مي‌كند.

افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع

شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت

زين آتش نهفته كه در سينه ی منست

خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت

مي‌خواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست

از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت

بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند

كانكس كه پخته شد مي‌چون ارغوان گرفت

حكيم سهروردي مي‌گويد: كسي كه به ذات خود شعور نداشته باشد به غير خود نيز شاعر نمي‌باشد. در نظر او ادراك غير چيزيست كه مستلزم ادراك ذات خويش مي‌باشد. به اين ترتيب حضور و ظهور، اساس ادارك بوده و علم اشراقي نيز ناظر به همين معني مي‌باشد بهر صورت ادراك چيزي جز التفات نفس نيست و مشاهده انسان به يك صورت کلی انجام نمي‌گيرد.

خواجه ی غيب‌گو و غيب‌بين شيراز در مواجهه ی خود با حلاج اين التفات دروني را كما بيش گزارش داده است، وقتي كه جوان است و همچون حلاج بي‌محابا مي‌سرايد.

حلاج بر سردار اين نكته خوش سرايد

از شافعي نپرسيد امثال اين مسائل

اما هر چقدر كه سوز و گداز حافظ در مسير حق ادامه مي‌يابد وسعت روحش نيز افزايش مي‌يابد و اتوريته ی حلاج در نظرش كوچك و كوچكتر مي‌شود:

گفت آن يار كز و گشت سردار بلند

جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد

اما حافظ نهايتاً در قله‌اي از معرفت مي‌نشيند كه حلاج مي‌تواند قطره‌اي از دريائي باشد كه او در آن غرق است و نبايد به آن دنيا راه پيدا كند به اين دليل كه:

گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان

كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد

همچنان كه شوريده‌اي همچون شمس تبريزي مي‌گويد: ( حلاج را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود و اگر نه«انالحق» چگونه گويد!؟ حق كجا و انا كجا!! اين انا چيست؟ اين حرف چيست؟ او در عالم روح نيز اگر غرق بودي حرف كي گنجيدي نون كي گنجيدي گفت! خدا يكي است. گفتم اكنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌اي، صد هزار ذره‌اي در عالم ما پراكنده پژمرده فرو فسرده ا‌ي او خود هست وجود قديم او هست تو را چه چون تو نيستي«الفقر فخري» خواجه كه در همه عالم نمي‌گنجد آن چه فخر مي‌كند فقير است مسكين است پيش نور حق عاجز شده سينه‌ي او در نور حق مي‌سوزد و مي‌گويد كاشكي صد سينه بودي هر روز مي‌سوختي در اين نور و مي‌ريختي و مي‌پوسيدي و ديگري رويانيدي).

اگر چه حلاج از جانب متشرعان نفرين و طرد شده ولي از طرف عارفان حمايت و تأييد. اما كمتر عارفي همچون شمس پرنده و لسان الغيب شيراز به او از قله‌هاي بزرگتري نگريسته‌اند قله‌هائي كه جايگاه رفيع حلاج از آن منظر همچون تپه‌اي به نظر مي‌رسيده است. هم او مي‌گويد! كه چون حلاج را برآويختند فرمان شحنگان شرع بود كه بعد از آويختن هر يكي از اهل بغداد سنگش بزنند و هر يكي چند سنگ منجنيقي مي‌زدند دوستانش را هم الزام كردند چاره نبود دسته گل عوض سنگ مي‌انداختند و حال در ناله آمد آن نظر كه آن حالت را درك مي‌كرد به تعجب سوؤال آغاز كرد كه بدان همه سنگ‌ها نناليدي به دسته‌هاي گل زدند ناليدي گفت:

اَما عَلِمتم ان الجَفا مِنَ الحبيبِ شديدُ آيا نمي‌دانيد كه تحمل جفا از سوي دوست سخت است.

منابع:

1.                               شعاع انديشه ی شهود در فلسفه ی سهروردي. دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني 

  1. تراژدي حلاج. قاسم ميراخوندي
  2. حقيقت و زيبائي. بابك احمدي
  3. ديوان حافظ
  4. دور هرمونتيك. مراد فرهادپور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:59  توسط بهزاد قاسمي | 
فروغ تولدي تازه

فروغ تولدي ديگر


                                                     از : بهزاد قاسمي



پنجره سهم تو بود



مي خواستي



صدايت را بياويزي



كنار همين شمعداني ها



كه به آفتاب رو كرده اند



فروغ شاعريست تکرار ناپذير، براي رسيدن به عمق اين جمله بايد به معناي کلمه ي شاعر راه پيدا کنيم.



شاعري کشف تازه اي در جهان واژه هاست. به قدم نهادن در سرزمين کشف ناشده ي راز آلوده وناآشنا مي ماند.



هرچند کاشفان دنياي جديد ايماني سترگ به رويايشان داشته اند اما به همان اندازه اضطراب از آينده ي



نامعلوم. دقيقاً اين روحيه برخلاف روحيات افرادي است كه بعداً همان سير را خواهند پيمود.



(شاعر نمي داند که به کجا خواهد رسيد و مقلد مسير خود را از حفظ است) خواننده اکنون به سادگي مي تواند



دليل کشف نشدن و گمنام ماندن گويندگان بزرگ را در عصر خود دريابد. ويژگي ديگر شاعران سرايش در



پيرامون مانيفيستي خاص و منحصر به فرد است. از دم گذراي خيام تا پرواز بلند واژه هاي مولانا و عرفان



رندانه ي حافظ تا جهان آرمانگراي شاملو و درونمايه‌ي تفکرات شرقي سهراب ... هر گوينده اي جهاني ويژه و



منحصر به خود دارد كه شباهت و اختلاف خاص خود را با ديگران نيز يدک مي کشد. ويژگي ديگر شاعر



گريز از روزمره گي است .غالب مردم به سرنوشت محتوم و يکنواخت خود عادت مي کنند و زندگي مردم در



مسير موفقيتهاي اجتماعي و مادي است ، درحالي که آثار ماندگار نوشتاري غالباً با شکست در زندگي متعارف به



دست آمده است . شاعري خطر کردن هر روزه است و گريز مداوم از حصار تنگ منيت، مگر نه اينکه بعد از



حاکميت مدرنيته و عقل تک گفتار نحله هاي ديگر فکري اگر نمرده باشند به حاشيه رانده شده اند. آيا وظيفه



ي عقل آن نيست که از منافع ارگانيسم دفاع نمايد!





آزمودم عقل دور انديش را



بعد از اين ديوانه سازم خويش را



اگر چه حضرت مولانا ديوانگي را دوگونه مي پندارد: جنون قبل از رسيدن به عقل (اسکيزوفرني) و جنوني بعد



از رسيدن به نهايت تفکر و انديشه و چوبين ديدن آن انسان را احاطه مي کند.





پاي استدلاليان چوبين بود



پاي چوبين سخت بي تمکين بود



شاعري همانگونه که بزرگان فرموده اند چيزي جز از خود بدر شدن و کالبد تنگ جسماني را دريدن نيست.



در اندرون من خسته دل ندانم کيست



که من خموشم و او در فغان و در غوغاست



اين تکرار هر روزه ي از خود بدرشدن، واردکالبد ميوه ها و حيوانات گرديدن و دوباره برگشتن به زندگي



متعارف رنجي است که فقط آنان که سروده اند و زندگي بخشيدن به کلمات بي جان را تجربه نموده اند از آن



آگاهند... به همين خاطر است که بنيان افکنان سترگ متافيزيک، نيچه و هايدگر بعد از اينکه بزرگترين



تکيه گاه آدمي در طول قرنها يعني متافيزيک را از او گرفتند در برابر نيهيليسم پيش روي انسان معاصر



آفرينش هنري را قرار دادند ، اين غواصان اقيانوس انديشه با وجود اينكه در برابرزمين و زمان سر فرود نياورند



همواره شاعران را ارج نهاده اند. ارادت گوته به حافظ، شيفتگي هايدگر هلدرلين را و عشق نيچه به واگنر. به قول



نيچه شاعران دروغگوترين مردمانند چون خود از اين خصيصه آگاهند پس اين حسن آنهاست. آنان همچون سياوش



هرروز از آتش مي گذرند و دوباره سر در زندگي روزانه مي گذراند...





اما تكرار ناپذير بودن فروغ ويژگي خاص زمانه ايست كه او در آن مي زيست، فروغ از جمله روشنفكران اين



جامعه است جريان منور الفكري در كشور ما كاملا متفاوت است با آنچه در اروپا به وقوع پيوست ايرانيان در



عصر تحولات بزرگي همچون رنسانس جنبش اصلاح ديني و يا انقلاب صنعتي درخوابي سنگين فرو رفته



بودند. وقتي تعطيلات خوش ما به سر رسيد جهان كاملا تغيير كرده بود و ما در برهوتي گرفتار بوديم كه نه



سرزمين نياكانمان بود و نه آب و خاك اربابان جديدمان . الزاماً غرب و تفكر حاصل از مدرنيته جهان را تسخير



نمود. منور الفكران ما در برابر غرب سه گزينه ي متفاوت را در طي ادوار متعدد انتخاب نموده اند: شيفتگي به



غرب و نفرت از غرب و خودسنجي و غرب شناسي با بازآفريني سنت براساس نيازهاي زمان.





فروغ همچون هر متفكر بزرگ دو دوره و دومرحله ي كاري كاملا متفاوت دارد. فروغ اوليه كه بيشتر ساختارگراست



و با توجه به اينكه همواره از چاپ آثار اوليه اش ناراحت بوده و سعي در جمع كردن آنها داشته ما را مصمم تر مي



كند كه اين فروغ را جدي نگيريم . تحول فكري و عاطفي فروغ با «وهم سبز»آغاز مي شود. فروغ به دوره هايي از



تفكر فمينيستي تعلق خاطر دارد اما اين وابستگي مانع از زنانه بودن شعر فروغ نمي شود. اين شعر صددرصد زنانه



است و براي اولين بار در زبان فارسي زني با تمام احساس و عاطفه اش و با بار زنانگي كه مطمئناً در جامعه ي



مردسالارانه ي ما چندان دلپذير نيست، نمايان مي شود. شعر فروغ شعري عدالت خواهانه است. فروغ حتي از



سينماي فردين هم عدالت را مي‌طلبد. او در پي عدالت اجتماعي يا سياسي نيست؛ عدالتي كه فروغ در پي اوست



عدالت جنسيتي است يعني مرد فقط به خاطر مرد بودن برتر و زن به خاطر زن بودن كمتر نباشد. فروغ شاعري



بومي گراست. غالبا روشنفكران در جامعه ي ما يا شيفته ي غرب بوده اند يا شيفته ي تفكرات ماركسيستي و يا



بعضا بازخواني بسيار سطحي از سنت داشته اند اما رويكرد فروغ به سنت با استحاله شدن و تزريق خون به رگ بي



رمق آن بوده است. او به چكاوك جاروها با فرش به صداي چرخ خياطي و به حبابهاي كف صابون و به زندگي ملا



ل آور يكنواخت زن در خانه فضايي شاعرانه مي بخشد.





شعر فروغ شعري غنايي است. اين گونه شعر يادگار حافظ و مولانا و سعدي بوده است و همچنين



تاثيرگذارترين اشعار در طول تاريخ. فروغ عاشقانه با سلولهاي جامعه رابطه برقرار مي كند عشق فروغ در



معناي متداول آن خلاصه نمي شود بلكه او به شب، چراغ، پنجره، كوچه، شمعداني و آينه عشق مي ورزد و اين



استحاله ممكن نمي شود مگر با گسترش زندگي اجتماعي فروغ تا گذار از مرز زندگي با جزاميان ... همچون



مولانا كه وقتي مريدان بركه اي را براي استحمام حضرت آماده كرده و قبل از شيخ جزاميان به درون بركه



وارد شده بودند در ميان حيرت ياران مولانا با جزاميان استحمام كرده بود. شعر فروغ دردوره ي بلوغ فكري



او شعريست محتوا گرا در جامعه اي كه ساختار همواره برسنت شعري او حاكميت داشته است، خصوصاً در



دوراني كه در برابر ره گشاييهاي نيما چارپاره هاي مرسوم رمانتيسم مغموم «توللي ، نادرپور و ... » باب شده



بود ، جسارت فروغ گامي نو و حرفي تازه در زبان شعري ما بود.





استحاله شدن ، استعلا يافتن و نياز به جاودانگي را حتي بشر اوليه در غارها به تصويركشيده است. كارل



ياسپرس دوران محور را در ميان سالهاي 200 تا 800 پيش از ميلاد مي داند در اين دوران فرهنگ شفاهي به



فرهنگ نوشتاري تغيير شكل مي دهد. در چين كنفوسيوس و لائوتسه، در هندوستان اوپانيشادها و بودا، درايران



زرتشت نحله هاي فكري را براي استحاله شدن و يافتن جاودانگي نهادينه مي كنند. در ايران زمين، اشراقيگري



را مي توان از دوران گاتها و سرودن اوستا، ميترائيسم و نهايتاً شاهنامه ي فردوسي پي گرفت و سپس در



حكمت شرقي ابن سينا و حكمت اشراقي سهروردي به شكل بارور شده اي نظاره كرد. در آيين ميترا و زرتشت



ما با دوگونه زمان بيكرانه و كرانه مند روبرو هستيم . باورود اسلام كلمه ي صوفي كه براي اولين بار به عده



اي از مردم كه توجه شديدي به دين داشتند اطلاق شد و نحله ي عميقتري از معنويت گرايي را با توجه به



سرازير شدن ثروت اقوام مغلوب به طرف حكام اموي به عنوان اعتراضي سياسي مذهبي عليه حاكمان وقت



بوجود آورد اين تفكر از آموزه هاي اسماعيلي و ساير فرقه هاي باطني سيراب شد تا توجه به ايده هاي نو



افلاطونيان توسط ابن سينا معرفي گرديد. نهايتا به معناي خاص خود در تفكرات سهروردي ظهور و بروز



يافت. محوري ترين گزينه ي اشراق گرايان تمسك به باورهاي شخصي و الهامات فردي است. با شروع



مشروطيت و آشنايي ايرانيان با مدرنيته اين نوع خردورزي سنتي به چالش گرفته شد و كارآمدي آن زير سؤوال



رفت روشنفكران ما يا درگير عقايد سوسياليستي شدند يا غرب را بدون نقد و بررسي پذيرفتند يا با پنهان شدن



پشت تمام سنتها تمام دگرگوني در محيط زيست انسانها را ناديده انگاشتند. فروغ اما با استحاله شدن و رسيدن به



عمق وجودي كه دردها و مصائب اجتماعي انسان را لمس كرده بود از سرزمين كوتاه قدان مي گسلد و او با



استحاله شدن در دردها و مصائب زندگي اجتماعي رنگ تبار خوني گلها را به خود مي گيرد و نيمه ي گمشده ي



روح از حنجره ي زني كه سلولهاي ملتهب جامعه اي متورم، تمام عشق و هستي او را به يغما برده است،



دوباره سر بر مي آورد





خطوط را رها خواهم كرد





و هم چنيني شمارش اعداد را رها خواهم كرد



و از ميان شكلهاي هندسي محدود



به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد



من عريانم عريانم عريانم



مثل سكوتهاي ميان كلامهاي محبت عريانم



و زخمهاي من همه از عشق است



از عشق، عشق، عشق



من اين جزيره سرگردان را



از انقلاب اقيانوس و



انفجار كوه گذر داده ام



و تكه تكه شدن راز وجود ملتهبي بود



كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد



با وجود رسيدن به زمان بي كرانه و گشايش نوعي جاودانگي هنوز اما اسارت جاري زبان اوست.



ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست



چرا نگاه نكردم!



همچون حضرت مولانا كه نقل است روزي اسرار مي گفت كه غوكي صدا كرد و حضرت خاموش شد و در



برابر اعتراض مريدان گفت شايد او از ما بهتر اسرار مي داند من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان



زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت است



اما فروغ با تمام اشراق درونيش وقتي از پنجره بيرون را مي نگرد چيزي نمي بيند منهاي گنجشكها كه



همزبان فروغ بوده اند و در كارخانه مرده اند. فروغ پناهگاه ديگري هم دارد.



مرا پناه دهيد اي زنان ساده ي كامل



كه از وراي پوست سرانگشتان نازكتان



مسير جنبش كيف آور جنيني را دنبال مي كند



و در شكاف گريبانتان هميشه هوا به بوي شير تازه مي آميزد



اما در آسماني كه دروغ وزيدن گرفته است باور چه اهميتي مي تواند داشته باشد. الزاماً بايد به آغاز فصل سرد



ايمان آورد و با مرگ پرنده به پرواز نگريست چرا كه آفتاب همان نيمه گمشده ي انسان است اگرچه هميشه دم



دست است، اما همواره پنهان است، شعر فروغ نوستالژيك مي شود و در روياهاي كودكانه غرق مي شود



زماني كه جسم چندان پاك و بي ريا بوده كه براي روح تحملش چندان سخت نبوده است.



كوچه اي هست



كه قلب من آن را



از محله هاي كودكيم دزديده است



فروغ آن وزن اثيري را احساس نموده



اين كيست



اين كسي كه روي جاده ي ابديت



به سوي لحظه ي توحيد مي رود



اما هنوز منقولات ذهنش را رها نمي كند:



و ساعت هميشگي اش را



با منطق تفريق ها و تفرقه ها كوك مي كند



اما آن صدا، همان صدايي كه فروغ مي گويد:



تنها صداست كه مي ماند



دوباره شاعر را به اثرات تازه اي رهنمون ميشود و در بي وزني تمام مي سرايد:



و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي خوانند



و اين صدا همان صداست :



پري كوچك غمگيني



كه شب از يك بوسه مي ميرد



و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد



وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود



و در تمام شهر قلب چراغهاي مرا تكه تكه مي كردند



دريافتم كه بايد ، بايد، بايد



ديوانه وار دوست بدارم



منابع:



پله پله تا ملاقات خدا دكتر عبدالحسين زرين كوب



زير آسمانهاي جهان دكتر شايگان



در عصر مولانا دكتر سروش



افسونگري جديد دكتر شايگان



حقيقت و زيبايي بابك احمدي



مقاله اي از دكتر براهني چاپ شده در كاج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:38  توسط بهزاد قاسمي | 

رستگاري در اديان شرقي                                         بهزاد قاسمي

 

از بدو تولد بشر و تكوين آفرينش ، رهائي و جاودانگي دغدغه ي اصلي بشر بوده است . از نقش و نگارهاي انسان اوليه بر غارها تا  متون مذهبي عصر عتيق و همچنين عقايد اومانيسي انسان معاصر تكاپوي بشر براي رهائي و رسيدن به فراتر از خود در اديان ، عقايد و نحله هاي متعدد فكري در طول قرنها ظهور و بروز نموده در اين مجال بررسي مي شوند . در تاريخ بشر حتي قبيله اي وجود نداشته كه به گونه اي دين نداشته باشد حتي بوته كاران نواحي مركزي استراليا و هنديهاي پاتا گونيا كه داراي پست ترين اشكال  موجود زنده ي بشري هستند به نوعي به عالم ارواح اعتقاد داشته و مشغول پرستش هستند و حتي در اهرام مصور و متون اوليه ي وداهاي هندي نيز كه  اعتقادات ، آرزوها و اعمال ديني آشكارا وجود دارند ، دين باعث اعتماد به حاصل كوششهاي زندگي از طريق اتصال  شخصي به قدرت يا قدرتهاي متعالي است. از ديدگاه روان شناسي دين بعضاً يك فعاليت فكري احساسي و يك عمل ارادي است اما دين همواره اشاره اي به يك موضوع مورد پرستش و ايمان دارد و كليه ي اعتقادات و عقايدي كه در بطن جوامع پرورده شدند به نحو ي حاصل ادياني است  كه موجود هستند يا سابقاً وجود داشته اند ،  اما رستگاري  رهائي انسان از ديدگا ههاي متعدد چگونه است  دين هندوئي ( 1500سال پيش از ميلاد مسيح ) عبارت است از رشد تدريجي و پيچيده ي گروهي از افراد بسيار مذهبي با طبايع كاملا ً گوناگون  اين دين  با اعتقاد نظري به يك روح جهاني ذاتي و دورني جهان شمول و سرتاسر پاك و نيز از طريق كنترل عملي جامعه به وسيله ي  ، نظام طبقاتي كاست تنوع پيدا كرده ودر عين حال وحدت خود را نيز حفظ نموده است . متون مقدس هندي ودا ناميده مي شوند ودر وداها راه اصلي رستگاري نيايش بيان گرديده است. به تدريج دين ساده ي و دايي داراي سلسه مراتب خاصي شد كه تحت كنترل روحانيون برهمن بود و رستگاري از طريق قرباني كردن به دست روحانيون برهمن به دست مي آمد.  دوره ي سوم تفكرات هندوئي با او پانيشادها آغاز مي گردد كه در مركز آن مفهوم برهما قرار دارد  كه به عنوان مشخص كردن يك ذات متعالي استفاده مي گردد و رستگاري عبارت است از تحقق رهايي ساكت و آرام خود واقعي فرد  از قيد همه تغييرات ، حتي تناسخ و جذب كامل آن در برهما  ودر عمل اين معرفت از طريق يوگا به منظوركسب جذبه ي آگاهي يا فوق آگاهي تكميل مي گردد . حذف آرام تمام فعاليتهاي حسي از جمله تنفس ، همچنين يوگا به عنوان وسيله ترك شهوت ، غضب ، حرص ، اشتباه، تقلب غرور و …. خالي شدن از تملكات دنيوي ،مورد استفاده است.  البته در تفكرات هندوئي جامعه ي كاست حفظ مي شود كه چهار طبقه ي اصلي آن عبارتند از برهمن ها ( روحانيون و انديشمندان) كشاترياها ( طبقه ي حكام و جنگجويان) و ايشيه ها ( كشاورزان و صنعتگران) شودارها ( طبقه ي پائين جامعه ي هند) و ….. امروز بيش از پنجاه وهشت طبقه در هند وجود دارد و متجاوز از 50 ميليون نفر هم افراد بي طبقه يا نجس ها ناميده  مي شوند كه امروزه  نجس بودن از لحاظ قانون اساسي غير قانوني شناخته شده است .دين بودائي اولين ديني بود كه به شكل بين المللي به خود گرفت اما از جنبه ي نظري همواره اين امر كه تفكر بودائي به عنوان يك دين شناخته شود مخالفت شده است . بدون شك نيت بنيانگذار اين دين تاسيس يك مذهب جديد نبود بلكه هدف او نجات فرد از دنيائي بود كه سراسر غم و درد و رنج و بدبختي است ، تنها بعد از در گذشت بودا شخص او را به مقام اولوهيت رسانيدند …. گوتاما به عنوان وارث راجه ي ثروتمند هندويي بود كه در قصرهاي خود زندگي مي كرد از پيري ، مرگ و درد و رنج اطلاعي نداشت.  پرسني گواتما زماني از ديدن چهار منظره تحت تاثير قرار گرفت ، پيرمردي بسيار شكسته ،  مريض و  درمانده ، يك جنازه و يك زاهد مذهبي آرام اين فكر كه تمام افراد بشر روزي دچار پيري خواهند شد او را مضطرب كرد ، گواتما قصر را ترك و رياضت اختيار نمود تا اينكه  وقتي چهار زانو زير درخت بو نشسته بود به چهار حقيقت برجسته دست يافت و بودا شد.

1-                                هر گونه وجود و هستي توأم با درد و رنج است.

2-                                تمام رنجها به علت روي آوردن به اميال  و هواهاي نفساني كه ذاتاً سيري ناپذير هستند.

 

3-                                بنابراين با سركوبي اين اميال و آرزوهاي نفساني  هم آلام نيز تسکین خواهد يافت.

 

4-                راهي كه به توقف آلام مي انجامد راه ميانه است و يا راه برجسته ي هشت تائي : نظرات صحيح، اهداف صحيح، گفتار درست ، كردار درست ، زندگي درست ، كوشش درست ، توجه درست ، تمركز درست و بعد از اين براي از هول تناسخ رها شد و بوداي او در اين تفكر تولد دوباره اي نخواهد بود .بودا مي گفت انسان بايد از طريق خودسازي رواني ، تربيت نفس و تعالي اخلاقي خود با تمرين و ممارست به ساخت حكيمانه ي حالت رواني هشياري فردي خود بپردازد . او جامعه ي كاستي را بر نمي تافت و اعتقادات متافيزيك رايج دين هندوئي و ارزش داشتن پرستش و نيايش و مقدس بودن متون وداها را قبول نداشت. اين نحله ي  فكري با اعتقاد به يك هستي متعال و قابل ستايش شروع نشد ، بزرگترين اصل اين نوع تفكر اين است كه از فرجام بد عمل زشت خود نمي توانيم بگريزيم و هر آدم عاقل بايد ريشه هاي خود خواهي را از درون خود بركند ،  آنچه به نام خود يا نفس خوانده مي شود يك شخصيت حقيقي نيست بلكه اجتماع موقت و بي ارزش از اميال  و تمايلات رواني است ،  درست مثل گل سرخ كه جز نام يك گل نيست.  در اين دين چيزي به نام وجود محض نيست بنابر تحليل بدبينانه ي بودا  از جهان بودن به معني به تدريج محو شدن ، بدبخت بودن و فقدان شخصيت است. در اين نحله ي فكري بنا بر نحوه ي عمل يك فرد روح او دوباره در اين جهان پر از بدبختي در جسم فرد ديگري حلول كرده و بدين ترتيب حيات جديدي مي يابد و تكاپوي فرد همچون بودا بايد بر رسيدن به نيروانا ، كه  به معني بالاترين شادمانيهاست ، باشد.  نيروانا رسيدن به فنا و خاموشي كامل شخصيت و خود آگاهي است « آنهائيكه اذهانشان از وجود در آينده بيزار شده ، افرادخردمندي كه تخم وجود را نابود ساخته اند و برتمايلات آنها هرگز اضافه نمي شود ، مثل اين چراغ بيرون مي روند».در شبه قاره ي هند در پي كشمكشهاي مسلمان و هندوها دين تامیل متولد شد كه  معبد آن در ارميتسار و به معبد ملائي مشهور است.  از نظر سياسي دين تامیل  منهاي دين يهود تنها دين در تاريخ عالم است كه باعث تولد يك ملت گرديده محل عمده ي اين دين بيشتر سياسي بوده  ونه مذهبي ، اين دين رستگاري را در معرفت به خدا يا به دست آوردن خدا يا جذب شدن در خدائي  پاك و منزه مي داند و بر بي ارزش بودن  دنيا و بيچارگي انسان تاكيد مي كند. لازم به ذكر است كه  در اين نحله از تفكر نظام طبقاتي كاستي مورد طرد بنيانگذار آن قرار گرفته است.

دين كنفوسيوسي دين اصلي قديم ترين ملت جهان است ،  بعضي آنرا در زمره ي اديان به  حساب نمي آورند و بيشتر آنرا به عنوان يك مكتب اخلاقي مي شمارند زيرا بنيانگذار آن  اعتقاد به وجود يك خداوند متشخص و انجام دعا و نماز و پرستش همگاني يك ذات متعال را تشويق ننموده است اما او همواره وجود يك ذات متعال و نظارت اوبر جهان را تعليم داده است و پرستش خداوند هم همواره به صورت رسمي وجود داشته است.  رستگاري در آئين كنفوسيوس در اين جمله خلاصه مي شود. «آنچه بر خود نمي پسندي در حق ديگران انجام نده»  و اين رابطه بين فرمانروا و زير دستان ، پدر و فرزند ، شوهر و همسر و برادر بزرگتر و كوچكتر ، دوست و دوست برقرار است به طوركلي آرمان اخلاقي دين كنفوسيوسي اين است كه هر فرد در روابط بلافصل زندگي خود سهم شايسته ي خود را به انجام رساند « بشر ما فوق فرمول خاص آرمان اخلاقي كنفوسيوس براي هر فرد مي باشد ودر مقابل آدم متوسط قرار داده شده است و لزوماً مذكر مي باشد . در چين البته دين تائو از دين كنفوسيوس قديمي تر مي باشد و آن دين توسط  لا ئوتسه بنيان  نهاده  شده است . اين  نحله ي فكري به صورت خلاصه رستگاري را چنين مي بيند« آسمان از آن جهت عمر طويل دارديا زمين بدين خاطر زياد دوام مي آورد كه آنها از خود يا براي خود زندگي نمي كنند»  از اين روي حكيم شخصي خود را در آخر قرار مي دهد و با اين حال نخستين جايگاه را دارد ، بزرگترين تعالي  اين است كه انسان همانند آب به همه چيز نفع رساند و دست آخر نيز پائين ترين مكانها را ،  كه همه از آنها بدشان مي آيد ،  اشغال كند . خلاصه اينكه:  با زخم را با محبت جبران كن.  برخلاف آئين كنفوسيوس كه اين جهاني است در آئين تائو احكام مربوط به دنياي ديگر نقش  اساسي دارد دين شينتوكه زرژاپن متداول است رستگاري را در وفاداري نسبت به مافوق كه  روح اين دين مي باشد وارزش ديني براي نظافت و خلوص ، احترام به زيبائي  به عنوان مكمل دين و احترام به نيروي ماورا الطبيعه ي موجود در طبيعت مي داند . نهايتا دين جايني كه همزمان با بودائيسم به عنوان نهضت اصلاح گرانه به وجود آمد در اين نحله ي فكري اهيما ( عدم آزار به جانداران ديگر ، جايگاه ويژ ه اي دارد، و  ورا ههاي رستگاري عبارتند از :  اجتناب از كشتن ، دروغ گفتن ، دزدي كردن ، لذات جنسي و وابستگي ها .. . واما تعداد افراد معتقد  به اين اديان در شرق دين :  كنفوسيوسي300 ميليون نفر ، دين هندويي 322 ميليون نفر،  دين بودائي 275ـ150 ميليون  نفر ـ دين تائويي 50 ميليون، نفر دين شينتو 79 ميليون نفر ميليون نفر ، دين تامیل2/6 ميليون نفر، دين جايني 6/1ميليون نفره البته يكي از اد يان رايج در شرق دين زردشتي است ولي  چون خا ستگاه آن ايران بوده است جداگانه بررسي خوهد شد.

 

منبع : اديان زنده  ي جهان    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:32  توسط بهزاد قاسمي | 

 تقويم جنون

ميشل فوكو اين فرزند ناخلف ساختگرائي ديرينه شناس فرهنگ غرب و ويرانگر علوم اجتماعي رايج است فوكو از بيرون و بالاي سر به علوم اجتماعي مي‌نگريست نه از درون آنها به همين روي مقولات و مفاهيمي بكار مي‌برد كه با مفاهيم رايج در علوم اجتماعي بسيار متفاوت است آثار مختلف فوكو در زمينه‌ي پيدايش جنون و عقل در دوران روشنگري، شرايط امكان پيدايش دانش پزشكي و روان پزشكي، زندان، مجازات و انضباط، تكنيك‌هاي سلطه، روابط قدرت، دانش و شرايط تبديل شدن انسان به سوژه و ايده دانش و جنسيت وحدت يكپارچه‌اي دارد. تازيخ ديوانگي در عصر عقل كتابي است كه در آن فوكو به ظهور عقل و بي‌عقلي در عصر روشنگري و به همراه آن اخراج و طرد دسته‌هايي از انسانها به ويژه «ديوانگان» از دايره عقل است جنون بيش از آن از اشكال مقدس معرفت دانسته مي‌شد وليكن با ظهور عقل تك گفتار تجربه نا محصور جنون سركوب مي‌گردد و ميان جنون و بيماري رابطه‌اي برقرار مي‌گردد كتاب ديوانگي و تمدن با شرحي درباره طرد و حبس جذاميان آغاز مي‌شود. جداميان در طي قرون ميانه در حواشي شهرهاي اروپا پراكنده بودند درون اين حبس‌ها جذاميان از ساكنين شهرها دور نگه داشته مي‌شدند و در عين حال به اندازه كافي به شهر نزديك بودند تا تحت مراقبت باشد. آنها گاه به ديده‌يي محبت و گاه دشمني نگريسته مي‌شدند. از طرفي مردمي شرور بشمار مي‌رفتند كه خداوند آنها را كيفر داده بود و همچنين  نشانه تكليف مسيحيان به دستگيري از ديگران بودند ناگهان در پايان قرون ميانه مركز جذاميان در سراسر اروپا تخليه شد اين عرصه از نو به وسيله‌ي ساكنين تازه‌اي پر شد كه نشانه‌هاي تازه اي داشتند. فوكو پس از تصوير جذاميان لعنت شده و در عين حال مقدس‏ كشتي ديوانه‌ها را شرح مي‌دهد‏ در دوران رنسانس ديوانگان را بر كشتي‌هايي سوار مي‌كردند و در مسير رودخانه‌هاي اروپا روانه مي‌كردند تا به جستجوي عقل بروند. فرد ديوانه كه به كشتي بسته شده بود محبوسي بود در درون آزادترين و بازترين راهها... و بدين وسيله انسان ديوانه به عنوان موجود فرهنگي جاي مرگ را به عنوان كانون توجه عميق و گسترده درباره‌ي نظم و معنا گرفت ابتدا ديوانگان‏ ساده لوح‌ها... ميخواره‌ها‏، عياشها تبهكاران و معشوقه‌بازها همگي از يك قماش به شمار مي‌رفتند و از طريق باروها و دروازه‌هاي شهرها به منظور حراست شهرها از دسته‌هاي متعدد افراد بيكار‏ بيمار و ديوانه با گماردن پاسبان حراست مي‌شدند.

اما با توجه به دنياز روز افزون به كار به عنوان امري اخلاقي اجتماعي بناگاه باروهاي شهرها بر چيده شدند فرد بيكار‏ ديوانه و فقير ديگر طرد يا مجازات نمي‌شد بلكه به خرج ملت و به بهاي آزاديش مورد مراقبت قرار مي‌گرفت اما مي‌بايست زندگي در حبس و توقيف را بپذيرد متعاقباً بحران اقتصادي قرن 17 كه همزمان با عبور از دوران رنسانس به دوران كلاسيك بود كارگر ارزان قيمت را به عنوان نياز اصلي جوامع غربي مطرح ساخت لذا فقيران و ساير اقشاري كه مايل بودند با دستمزد پائين كار كنند وارد جرگه‌ي توليد شدند و ماجراي حبس و طرد خصوصي‌تر و تخصصي‌تر شد لذا از ترس اينكه مبحوس شدن اين اقشار با ديوانگان موجب ديوانگي آنها شود و جامعه را از كار و توليد آنها بي‌بهره مي‌سازد موجب شد تا زنجير را از دست و پاي آنها باز كنند و نه تنها اقشار عمده‌ي ناسازگار و محروم را وارد عرصه‌ي توليد اقتصادي نمايند بلكه در فكر بهبود ديوانگان و وارد كردن آنها به اين عرصه شوند چون ديگر جمعيت به عنوان يك ثروت ملي محسوب مي‌شد و اين ثروت بالقوه بايد در مسير توليد اقتصادي بكار گماشته مي‌شد.    

روابط جديد با ديوانگان به ناگهان با انقلاب فرانسه پديدار شد. اصلاح طلبان كويكر در انگلستان به رهبري تيوك و عقل گرايان روان پزشك در فرانسه به رهبري پينل ظهور پيدا كردند‏، شيو‌ي عمل كويكرها اين بود كه هر محبوس يا بيماري را وادار كنند به مسؤوليت جرم يا بيماري خود را بپذيرد در بيمارستان آنها وحشت آزادگونه جنون جاي خود را به اضطراب كشنده‌ي مسؤوليت داد ترس اكنون از پشت دروازه‌هاي تيمارستان به وجدان بيمار انتقال يافته بود چون هدف درمان آگاهي دادن به بيمار به عنوان مسؤول بيماري خود بشمار مي‌رفت از اين رو مجموعه دقيقي از آيين‌ها و روش‌ها و مراقبت‌ها ضروريي بود و انجام مي‌گرفت تا اين توهم كه بيمار مسؤول بيماري خود است دروني سازي شود در فرانسه هم پينل معتقد بود كه ديوانگان مي‌بايست خود به اين مسئله پي ببرند كه از ملاكهاي اخلاق عمومي سرپيچي كرده‌اند مي‌بايست ايشان با روش‌هاي باز پروري‏، تغيير خود آگاهي و انضباط بدني و رواني دوباره به وضعيت تاييد ملاكها و معيارهاي اجتماعي باز گردند.

با ظهور فرويد و تأكيد او بر رابطه بيمار و پزشك و اهميت يافتن شخصيت پزشك به عنوان انسان درمانگر ساختارهاي حبس و توقيف و سلطه تحول مي‌يابند و به واسطه پزشك است كه ديوانگي به بيماري روحي تبديل مي شود و به همين خاطر معناي عميق حبس و توقيف به كنار نهاده مي‌شود و پيدايش بيماري رواني با معناي امروزين ممكن مي‌شود.

فوكو معتقد است كه اگر شخصيت پزشك مي تواند پديده‌ي جنون را تجريد و مشخص كند نه به اين دليل است كه نسبت بدان شناخت دارد بلكه به خاطر سلطه اي است كه بر او دارد به نظر فوكو حتي توانائي روانكاو در فهم بيماري رواني فرد بيمار دستخوش ابهام شده است. روانكاوي مي‌تواند برخي از اشكال جنون را شرح دهد اما نسبت به عمل خطير ناعقلي بيگانه مانده است اين غيريت در پرتو برق آساي شاعران بزرگي همچون آرتود‏ هولدرلين، نروال، فيتر جرالد... كه به نحويي از دام حبس و توقيف اخلاقي عظيم رهيده‌اند و تجربه اساسي ناعقلي را در يك خطر ديده‌اند تجرببه‌اي كه ما را به وراي حدود جامعه فرامي‌خواند‏، فوكو مي‌گريد اين غريت آيا نمي‌تواند محفلي براي انكار سراسري فرهنگ مدرن باشد چيزي كه مجنون يا حلاج نمادهاي آن در جامعه‌ي ما هستند چنانكه افلاطون هنر و آفرينش هنري را محصول از خود به درشدگي هنرمند در لحظه‌ي آفرينش هنري مي‌ديد و به مفهوم الهام مي‌رسيد. وارسطو از نا متعارف بودن كار شاعر ياد مي‌كرد كه البته تأكيدي است بر عنصر نابخردانه هنر كه كار كرد تازه‌اي از نيروي عقلاني را آشكار مي‌كند و نيچه هم معتقد بود كه شاعران به علت كاربرد مجازهاي شعري از حقيقت دور مي‌افتند اما او معتقد بود كه چون شاعران خود آگاهند كه دروغ گويند پس اين فضيلت آنهاست اين موضوع كه نوابغ در چارچوب صوررت بندي دانايي دوران خود محصور نمي‌مانند‏، سوژه‌ي خود آگاه دكارت را كه فرهنگ و تمدن غرب حول محور آن مي‌چرخد سخت آسيب پذير كرده روآوري غربيان به اشعار مولانا يا بوديسم از نشانه‌هاي آن است و ما را به اين نكته رهنمون مي‌كند كه ترديد بنيان دانائي است. نقل است از پيشگوي معبد دلفي پرسيدند داناترين فرد آتن كيست و او گفت: سقراط چون سقراط را از اين موضوع آگاه كردند متعجب شد و از تمام مردم آتن پرسيد كه داناترين فرد آتن كيست و هر كس به نوبه خود، خود را داناترين فرد آتن محسوب مي‌كرد و چون سقراط تنها فردي بود كه خود را دانا نمي‌شمرد معتقد شد كه پيشگوي معبد راست گفته است و اما حضرت خداوندگار مولاناجلال الدين محمد بلخي ديوانگي را دو گونه مي‌پندارد جنون مادون عقل اسكيزووني و ديگر ديوانگي مافوق عقل كه عبارت است از نوعي شيفتگي و انكشاف روحي و به عاشقان عارف تعلق دارد

آزمودم عقل دورانديش را

بعد از اين ديوانه سازم خويش را

پس فنون باشد جنون اين شد مثل

خاصه در زنجير اين مير اجل

نيست از عاشق كسي ديوانه‌تر

عقل از سوداي او كورست؟ كر

زانكه اين ديوانگي عام نيست

طب را ارشاد اين احكام نيست

گر طبيبي را رسد زين گون جنون

دفتر طب را فرو شويد به خون

طب جمله عقل‌ها منقوش اوست

روي جمله دلبران روپوش اوست

اين نوع ديوانگي با ديوانگي معمولي فرق دارد و در واقع ما فوق عقل است.

زين خرد جاهل همي بايد شدن                             

    دست در ديوانگي بايد زدن

عاشقم من بر فن ديوانگي                                   

    سيرم از فرهنگي و فرزانگي

هر چه غير شورش و ديوانگي است                      

   اندرين ره دوري و بيگانگي است

هين بنه برپايم آن زنجير را                               

    كه در يدم سلسله‌ي تدبير را

عشق يا جنون الهي نام برازنده‌اي بر اين نوع ديوانگي است به نشانه‌اي از غلبه‌ي جنون الهي است

ما اگر قلاش و گر ديوانه‌ايم                         

       مست آن ساقي و آن پيمانه‌ايم

برخط و فرمان او سر مي‌نهيم                     

        جان شيرين را گروگان مي‌دهيم

عقل راه نااميدي كي رود                            

    عشق باشد كان طرف برسر دود

لاابلي عشق باشد ني خرد                         

     عقل آن جويد كز آن سودي برد

و اما گاهي عارفان دچار شوريدگي مي‌شوند همچون حضرت خداوندگار در دوران سرايش ديوان شمس چنانكه معاندان انبياي عظام را مجنون مي‌خوانده‌اند در دوران سرايش مثنوي گاه گاهي به جنون دوره‌اي يا ادواري مبتلا مي‌شده است.

من سر هر ماه سه روز اي صنم

بي‌گمان بايد كه ديوانه شوم

هين كه امروز اول سه روزه است...

و نهايتاً حالتي است كه عارفان عاشق دارند در عين حال سراپا هوش و شعورند اما مردم آنان را ديوانه مي‌پندارند چرا كه از امور پست دينوي رخ برتافته‌اند و دنيا و ابناي آن را به چيزي نگرفته‌اند.

آن گل سرخ است تو خونش مخوان         

    مست عقل است او تو مجنونش مخوان

منابع:

كريم زماني، ميناگر عشق

 ميشل فوكو، فراسوي ساختارگرائي،ترجمه‌حسين بشيريه

ميشل فوكو، تاريخ ديوانگي

 بابك احمدي، حقيقت و زيبائي  

 

 از : بهزاد قاسمي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:6  توسط بهزاد قاسمي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اشاره :
دوستان به باور حقير دو سوم شعر در ذهن خواننده فهيم آن شكل مي گيرد و آن چه شاعر نوشته است تنها يك سوم آن است پس دست خط زيباي شما ادامه شعر آينده آن و آينده و بلوغ آن است و براي من اتفاقي مهم تر از نوشته هاي شما نيست كه از آنها الهام گرفته و خواهم گرفت.
ضمن عرض پوزش ژرف از اينكه جوابي دريافت نمي نماييد با شرمندگي باور نماييد كه از ناتواني است نه بي توجهي يا سهل انگاري.
اين قصور را بر من ببخشيد.
با تشكر :
بهزاد قاسمي

پیوندهای روزانه
بهزاد قاسمی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
استاد شاکری یکتا
مرتضی قاجارگر(با زندگی کنار بیائید)
ت
علی اکبر عباسیان
بهزاد قاسمی (ابرگون)--منظومه ی شعر آخرین لیلا و سایر اشعار فارسی شاعر
اسرافیل اسدی (شعر طنر اجتماعی ترکی)
بررسی نظریه فضانوردان باستانی و حیات فرازمینی
هوای تازه می خواهم
علی مقدم کوهی
لیلی شبهای تار
مرتضي خرمي وآْلبوم عكس من
عباس غلامي
علي رضا بازرگان
l
استاد مرسلي
جستارهاي سياسي , اجتماعي , فرهنگي بهزاد قاسمي
البوم مسافرت هاي ما
گیاه شناسی عارف عطائی
بهزاد قاسمی ,وب کلوپ
فانوس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 


www.irLearn.com