فروغ تولدي تازه
فروغ تولدي ديگر
از : بهزاد قاسمي
پنجره سهم تو بود
مي خواستي
صدايت را بياويزي
كنار همين شمعداني ها
كه به آفتاب رو كرده اند
فروغ شاعريست تکرار ناپذير، براي رسيدن به عمق اين جمله بايد به معناي کلمه ي شاعر راه پيدا کنيم.
شاعري کشف تازه اي در جهان واژه هاست. به قدم نهادن در سرزمين کشف ناشده ي راز آلوده وناآشنا مي ماند.
هرچند کاشفان دنياي جديد ايماني سترگ به رويايشان داشته اند اما به همان اندازه اضطراب از آينده ي
نامعلوم. دقيقاً اين روحيه برخلاف روحيات افرادي است كه بعداً همان سير را خواهند پيمود.
(شاعر نمي داند که به کجا خواهد رسيد و مقلد مسير خود را از حفظ است) خواننده اکنون به سادگي مي تواند
دليل کشف نشدن و گمنام ماندن گويندگان بزرگ را در عصر خود دريابد. ويژگي ديگر شاعران سرايش در
پيرامون مانيفيستي خاص و منحصر به فرد است. از دم گذراي خيام تا پرواز بلند واژه هاي مولانا و عرفان
رندانه ي حافظ تا جهان آرمانگراي شاملو و درونمايهي تفکرات شرقي سهراب ... هر گوينده اي جهاني ويژه و
منحصر به خود دارد كه شباهت و اختلاف خاص خود را با ديگران نيز يدک مي کشد. ويژگي ديگر شاعر
گريز از روزمره گي است .غالب مردم به سرنوشت محتوم و يکنواخت خود عادت مي کنند و زندگي مردم در
مسير موفقيتهاي اجتماعي و مادي است ، درحالي که آثار ماندگار نوشتاري غالباً با شکست در زندگي متعارف به
دست آمده است . شاعري خطر کردن هر روزه است و گريز مداوم از حصار تنگ منيت، مگر نه اينکه بعد از
حاکميت مدرنيته و عقل تک گفتار نحله هاي ديگر فکري اگر نمرده باشند به حاشيه رانده شده اند. آيا وظيفه
ي عقل آن نيست که از منافع ارگانيسم دفاع نمايد!
آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
اگر چه حضرت مولانا ديوانگي را دوگونه مي پندارد: جنون قبل از رسيدن به عقل (اسکيزوفرني) و جنوني بعد
از رسيدن به نهايت تفکر و انديشه و چوبين ديدن آن انسان را احاطه مي کند.
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين سخت بي تمکين بود
شاعري همانگونه که بزرگان فرموده اند چيزي جز از خود بدر شدن و کالبد تنگ جسماني را دريدن نيست.
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
اين تکرار هر روزه ي از خود بدرشدن، واردکالبد ميوه ها و حيوانات گرديدن و دوباره برگشتن به زندگي
متعارف رنجي است که فقط آنان که سروده اند و زندگي بخشيدن به کلمات بي جان را تجربه نموده اند از آن
آگاهند... به همين خاطر است که بنيان افکنان سترگ متافيزيک، نيچه و هايدگر بعد از اينکه بزرگترين
تکيه گاه آدمي در طول قرنها يعني متافيزيک را از او گرفتند در برابر نيهيليسم پيش روي انسان معاصر
آفرينش هنري را قرار دادند ، اين غواصان اقيانوس انديشه با وجود اينكه در برابرزمين و زمان سر فرود نياورند
همواره شاعران را ارج نهاده اند. ارادت گوته به حافظ، شيفتگي هايدگر هلدرلين را و عشق نيچه به واگنر. به قول
نيچه شاعران دروغگوترين مردمانند چون خود از اين خصيصه آگاهند پس اين حسن آنهاست. آنان همچون سياوش
هرروز از آتش مي گذرند و دوباره سر در زندگي روزانه مي گذراند...
اما تكرار ناپذير بودن فروغ ويژگي خاص زمانه ايست كه او در آن مي زيست، فروغ از جمله روشنفكران اين
جامعه است جريان منور الفكري در كشور ما كاملا متفاوت است با آنچه در اروپا به وقوع پيوست ايرانيان در
عصر تحولات بزرگي همچون رنسانس جنبش اصلاح ديني و يا انقلاب صنعتي درخوابي سنگين فرو رفته
بودند. وقتي تعطيلات خوش ما به سر رسيد جهان كاملا تغيير كرده بود و ما در برهوتي گرفتار بوديم كه نه
سرزمين نياكانمان بود و نه آب و خاك اربابان جديدمان . الزاماً غرب و تفكر حاصل از مدرنيته جهان را تسخير
نمود. منور الفكران ما در برابر غرب سه گزينه ي متفاوت را در طي ادوار متعدد انتخاب نموده اند: شيفتگي به
غرب و نفرت از غرب و خودسنجي و غرب شناسي با بازآفريني سنت براساس نيازهاي زمان.
فروغ همچون هر متفكر بزرگ دو دوره و دومرحله ي كاري كاملا متفاوت دارد. فروغ اوليه كه بيشتر ساختارگراست
و با توجه به اينكه همواره از چاپ آثار اوليه اش ناراحت بوده و سعي در جمع كردن آنها داشته ما را مصمم تر مي
كند كه اين فروغ را جدي نگيريم . تحول فكري و عاطفي فروغ با «وهم سبز»آغاز مي شود. فروغ به دوره هايي از
تفكر فمينيستي تعلق خاطر دارد اما اين وابستگي مانع از زنانه بودن شعر فروغ نمي شود. اين شعر صددرصد زنانه
است و براي اولين بار در زبان فارسي زني با تمام احساس و عاطفه اش و با بار زنانگي كه مطمئناً در جامعه ي
مردسالارانه ي ما چندان دلپذير نيست، نمايان مي شود. شعر فروغ شعري عدالت خواهانه است. فروغ حتي از
سينماي فردين هم عدالت را ميطلبد. او در پي عدالت اجتماعي يا سياسي نيست؛ عدالتي كه فروغ در پي اوست
عدالت جنسيتي است يعني مرد فقط به خاطر مرد بودن برتر و زن به خاطر زن بودن كمتر نباشد. فروغ شاعري
بومي گراست. غالبا روشنفكران در جامعه ي ما يا شيفته ي غرب بوده اند يا شيفته ي تفكرات ماركسيستي و يا
بعضا بازخواني بسيار سطحي از سنت داشته اند اما رويكرد فروغ به سنت با استحاله شدن و تزريق خون به رگ بي
رمق آن بوده است. او به چكاوك جاروها با فرش به صداي چرخ خياطي و به حبابهاي كف صابون و به زندگي ملا
ل آور يكنواخت زن در خانه فضايي شاعرانه مي بخشد.
شعر فروغ شعري غنايي است. اين گونه شعر يادگار حافظ و مولانا و سعدي بوده است و همچنين
تاثيرگذارترين اشعار در طول تاريخ. فروغ عاشقانه با سلولهاي جامعه رابطه برقرار مي كند عشق فروغ در
معناي متداول آن خلاصه نمي شود بلكه او به شب، چراغ، پنجره، كوچه، شمعداني و آينه عشق مي ورزد و اين
استحاله ممكن نمي شود مگر با گسترش زندگي اجتماعي فروغ تا گذار از مرز زندگي با جزاميان ... همچون
مولانا كه وقتي مريدان بركه اي را براي استحمام حضرت آماده كرده و قبل از شيخ جزاميان به درون بركه
وارد شده بودند در ميان حيرت ياران مولانا با جزاميان استحمام كرده بود. شعر فروغ دردوره ي بلوغ فكري
او شعريست محتوا گرا در جامعه اي كه ساختار همواره برسنت شعري او حاكميت داشته است، خصوصاً در
دوراني كه در برابر ره گشاييهاي نيما چارپاره هاي مرسوم رمانتيسم مغموم «توللي ، نادرپور و ... » باب شده
بود ، جسارت فروغ گامي نو و حرفي تازه در زبان شعري ما بود.
استحاله شدن ، استعلا يافتن و نياز به جاودانگي را حتي بشر اوليه در غارها به تصويركشيده است. كارل
ياسپرس دوران محور را در ميان سالهاي 200 تا 800 پيش از ميلاد مي داند در اين دوران فرهنگ شفاهي به
فرهنگ نوشتاري تغيير شكل مي دهد. در چين كنفوسيوس و لائوتسه، در هندوستان اوپانيشادها و بودا، درايران
زرتشت نحله هاي فكري را براي استحاله شدن و يافتن جاودانگي نهادينه مي كنند. در ايران زمين، اشراقيگري
را مي توان از دوران گاتها و سرودن اوستا، ميترائيسم و نهايتاً شاهنامه ي فردوسي پي گرفت و سپس در
حكمت شرقي ابن سينا و حكمت اشراقي سهروردي به شكل بارور شده اي نظاره كرد. در آيين ميترا و زرتشت
ما با دوگونه زمان بيكرانه و كرانه مند روبرو هستيم . باورود اسلام كلمه ي صوفي كه براي اولين بار به عده
اي از مردم كه توجه شديدي به دين داشتند اطلاق شد و نحله ي عميقتري از معنويت گرايي را با توجه به
سرازير شدن ثروت اقوام مغلوب به طرف حكام اموي به عنوان اعتراضي سياسي مذهبي عليه حاكمان وقت
بوجود آورد اين تفكر از آموزه هاي اسماعيلي و ساير فرقه هاي باطني سيراب شد تا توجه به ايده هاي نو
افلاطونيان توسط ابن سينا معرفي گرديد. نهايتا به معناي خاص خود در تفكرات سهروردي ظهور و بروز
يافت. محوري ترين گزينه ي اشراق گرايان تمسك به باورهاي شخصي و الهامات فردي است. با شروع
مشروطيت و آشنايي ايرانيان با مدرنيته اين نوع خردورزي سنتي به چالش گرفته شد و كارآمدي آن زير سؤوال
رفت روشنفكران ما يا درگير عقايد سوسياليستي شدند يا غرب را بدون نقد و بررسي پذيرفتند يا با پنهان شدن
پشت تمام سنتها تمام دگرگوني در محيط زيست انسانها را ناديده انگاشتند. فروغ اما با استحاله شدن و رسيدن به
عمق وجودي كه دردها و مصائب اجتماعي انسان را لمس كرده بود از سرزمين كوتاه قدان مي گسلد و او با
استحاله شدن در دردها و مصائب زندگي اجتماعي رنگ تبار خوني گلها را به خود مي گيرد و نيمه ي گمشده ي
روح از حنجره ي زني كه سلولهاي ملتهب جامعه اي متورم، تمام عشق و هستي او را به يغما برده است،
دوباره سر بر مي آورد
خطوط را رها خواهم كرد
و هم چنيني شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلامهاي محبت عريانم
و زخمهاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس و
انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز وجود ملتهبي بود
كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
با وجود رسيدن به زمان بي كرانه و گشايش نوعي جاودانگي هنوز اما اسارت جاري زبان اوست.
ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم!
همچون حضرت مولانا كه نقل است روزي اسرار مي گفت كه غوكي صدا كرد و حضرت خاموش شد و در
برابر اعتراض مريدان گفت شايد او از ما بهتر اسرار مي داند من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت است
اما فروغ با تمام اشراق درونيش وقتي از پنجره بيرون را مي نگرد چيزي نمي بيند منهاي گنجشكها كه
همزبان فروغ بوده اند و در كارخانه مرده اند. فروغ پناهگاه ديگري هم دارد.
مرا پناه دهيد اي زنان ساده ي كامل
كه از وراي پوست سرانگشتان نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا به بوي شير تازه مي آميزد
اما در آسماني كه دروغ وزيدن گرفته است باور چه اهميتي مي تواند داشته باشد. الزاماً بايد به آغاز فصل سرد
ايمان آورد و با مرگ پرنده به پرواز نگريست چرا كه آفتاب همان نيمه گمشده ي انسان است اگرچه هميشه دم
دست است، اما همواره پنهان است، شعر فروغ نوستالژيك مي شود و در روياهاي كودكانه غرق مي شود
زماني كه جسم چندان پاك و بي ريا بوده كه براي روح تحملش چندان سخت نبوده است.
كوچه اي هست
كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده است
فروغ آن وزن اثيري را احساس نموده
اين كيست
اين كسي كه روي جاده ي ابديت
به سوي لحظه ي توحيد مي رود
اما هنوز منقولات ذهنش را رها نمي كند:
و ساعت هميشگي اش را
با منطق تفريق ها و تفرقه ها كوك مي كند
اما آن صدا، همان صدايي كه فروغ مي گويد:
تنها صداست كه مي ماند
دوباره شاعر را به اثرات تازه اي رهنمون ميشود و در بي وزني تمام مي سرايد:
و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي خوانند
و اين صدا همان صداست :
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر قلب چراغهاي مرا تكه تكه مي كردند
دريافتم كه بايد ، بايد، بايد
ديوانه وار دوست بدارم
منابع:
پله پله تا ملاقات خدا دكتر عبدالحسين زرين كوب
زير آسمانهاي جهان دكتر شايگان
در عصر مولانا دكتر سروش
افسونگري جديد دكتر شايگان
حقيقت و زيبايي بابك احمدي
مقاله اي از دكتر براهني چاپ شده در كاج