تبليغاتX
مقالات بهزاد قاسمي - غم غربت دل
اشعار و جستار ها و مقاله هاي بهزاد قاسمي

غم غربت دل          پيشكش استاد فرزانه محمد علي شاكري يكتا            بهزاد قاسمی

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

ساكنان حرم  ستر و عفاف ملكوت

با من راه نشين باده‌ي مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه ی كار بنام من ديوانه زدند

جنگ هفتادودو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد

صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند

شيخ محمود شبستري در مورد اين شعر مي‌گويد: مدام كه پشت آئينه تاريك و مكدر نباشد صورت آدمي را در خود منعكس نمي‌نمايد، اكنون اگر نفس ناطقه انسان را آينه ی صفات الهي بشمار آوريم ظلوم بودن و جهول بودن همانند تاريكي و مكدر بودن پشت اين آئينه خواهند بود.

ظلومي و جهولي ضد نورند

وليكن مظهر عين ظهورند

چوپشت آيينه باشد مكدر

نمايد روي شخص از روي ديگر

امانت الهي همان صفات الهي است كه به انسان به عنوان خليفه ی خداوند بر روي زمين داده شده و چون انسان ظلوم و جهول است و بنا به تعبير شيخ همچون آينه است آن را قبول نموده اما انسان با قبول اين امانت همواره با غم غربت روبروست و داستان هبوط روح از شرق وجود عالم علوي به درون عالم سفلي كه غرب هستي است و نهايتاً زندان تن آغاز شده است غربت انسان و اسير بودن او در دام تن درون مايه‌ي اصلي بسياري از داستانهاي عرفاني است و رابطه ی نفس ناطقه‌ با بدن انسان از نوع رابطه ی يك ظرف با مظروف خود نمي‌باشد بلكه انسان آن چنان موجودي است كه هم داراي حيثيت محسوس و جنبه ی جسماني بوده و هم از صورت معنوي كه از عالم امر است برخوردار مي‌باشد، انسان از يك جهت به عالم خلق و از جهتي به عالم امر وابسته است. عالم روحاني را از آن جهت عالم امر مي‌خوانند كه تنها به امر حق تبارك تعالي موجود

گشته و از ماده و مدت منزه و مبرا مي‌باشد. در اين عالم موجودات آنچنان در احاطه‌ي نور حق فاني هستند كه تو گوئي جز امر حق چيز ديگري به شمار نمي‌آيند بدين ترتيب انسان فرآورده‌اي متشكل از دو عالم امر و خلق است، هم داراي جنبه ی تعلق و وابستگي و هم از جنبه ی تجرد و وارستگي برخوردار است. با توجه به شرايط تكوين انسان، صرف بودن بشر در عالم هيولائي و جهان مادي موجب غربت وي نمي‌باشد چون انسان از هر دو جهان داراي نشان مي‌باشد بلكه دليل غربت انسان اين است كه وي عالم امر و يگانگي خويش را فراموش كرده و در عالم ماده و پراكندگي محصور مانده است در واقع كسي كه خدا را فراموش كند خداوند او را نسبت به خودش نيز به فراموشي مي كشاند و فراموشي خود، منجر به از خود بيگانگي مي‌شود.

كي ير كيكارد فيلسوف دانماركي بر اين عقيده است كه زمان گذرا تز يا نهاد بوده و جاودانگي آنتي تز يا برابر نهاد مي‌باشد در نظر وي سنتز يا بر هم نهاده‌ي اين دو عامل جز لحظه‌ چيز ديگري نمي‌باشد. فلاسفه‌ي غرب بيشتر از اين موضوع به عنوان مسئله‌اي اجتماعي در مورد گفتار و كردار و پيشه‌ي آدمي ياد كرده‌اند ابونصر فارابي معلم ثاني كه در عهد ظلم و ستم عباسيان مي‌زيست و انديشمندان زمان او يا بايد همچون حلاج از هويدا كردن اسرار نمي‌هراسيدند و جان بر سر حق بنهند تا با حقيقت نهاد خويش يگانه بمانند و روحشان از تفرقه حفظ شود يا كه قسمتي از شخصيت خود را به خاطر معاش يا عيش قرباني كنند تا توانائي آفرينش‌هاي فكري را داشته باشند، فارابي به مدينه ی فاضله و مدينه ی ضاله اشاره مي‌كند كه اشاره‌اي به از خود بيگانگي انسان‌ها در زمان حكومت‌هاي جور است. هر چند بناي كيش زرتشتي نيز بر كردار نيك، گفتار نيك و پندار نيك نهاده شده است اما دين حكومتي ساساني كاملاً مغاير آرمانها و عقايدي بود كه اشوزرتشت در گاتها بيان نموده است.

فلك به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس

خواجه با وجود آشنائي عميق با آيين‌هاي ملي ايران باستان چنين مي‌سرايد:

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد

ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حكام، ظلمت شب يلداست

نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد

سهروردي بر اين عقيده است كه نفوس ناطقه پس از اين كه در پرتو علم و عمل به مرحله ی كمال رسيدند از عالم صورت و جهان ظلمت رهائي يافته و از لذات انوار عقيله برخوردار مي‌گردد. وي كه نفس ناطقه را نور اسپهبد مي‌خواند روي اين نكته تأكيد مي‌كند كه اگر در اين عالم بدن آدمي مظهر نور اسپهبد به شمار مي آيد در عالم علوي عقول مجرده مظاهر آن نور را تشكيل مي‌دهند.

هگل در اوديسه روح و حركت روح به سوي كمال سه دوره‌ي گذار را نام مي برد 1. هنر نمادين در اين نوع هنر دون مايه‌ي انديشگون و روحاني بر عنصر حسي چيره نيست و مقصود هنرمند در پيكر شكل جايي نمي‌گيرد پس زبان نمادين است نه سخن مي‌گويد نه پنهان مي‌كند تنها اشاره‌اي مي‌كند. 2. هنر كلاسيك در اين نوع هنر درونمايه ی انديشگون با عنصر حسي همخواني مي‌يابد و روح نيازمند نماد يا اشاره نيست 3. هنر رمانتيك، در اين نوع هنر توازن هنر كلاسيك از بين مي‌رود و درون مايه ی انديشگون فراتر و مقتدرتر از شكل حس پذير است و در واقع روح راغب است و جسم ناتوان.

از ديدگاه هگل جهان بدان گونه نيست كه بر ما ظاهر مي‌شود بلكه جهان واقعي جهاني است كه از طريق انديشه ی فلسفي درك و فهميده شده و به مرحله دانش مطلق رسيده باشد از اين نظر حقيقت حاصل فرآيند پديدار شناسي عقل در تاريخ است و يك داده‌ي عقلي يا حسي نيست در واقع محور اصلي پديدار شناسي هگل ديالكتيك تاريخ است و ديالكتيك بنا به تعريف يك ديا لوگ و گفتگوست و ... در نهايت جهان به منزله ی ذهن يا روح درمي‌آيد. در نتيجه هگل معتقد است آنچه مردم حقيقت مي‌پندارند درست بر خلاف حقيقت فلسفي است.

خواجه نيز همچون هگل شهد و شيريني جهان را خلاف آمد عادت مي‌داند، در نظر او رسيدن به آرامش و در واقع كسب جمعيت خاطر را در پريشاني زلف معشوق بايد جستجو شود.

اين كه پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت

اجر صبري است كه در كلبه‌ي احزان كردم

از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من

كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

حافظ از درون كثرت و پراكندگي‌ها نور وحدت را مشاهده كرده و از ميان انبوه خارها به مشاهده‌ي گل نشسته است. البته در زندگي اجتماعي، انسان‌ها معناي تعريف شده‌اي از خوشبختي دارند و اين معنا در كالبد خرد ابزاري جا مي‌گيرد. اين گونه عقل سودپرست همواره مورد نکوهش عرفا بوده است. غم غربت دل با آن لطيفه ی نهائی كه باعث انسانيت انسان شد پيوند ناگسستني دارد اما تا زماني كه روح در كالبد بدن است رسيدن به آن ناممكن به نظر مي‌رسد. اما سروشي از آن همواره در دل بيدار رساست:

كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست

آنقدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد

اما منشأ اين بانگ جرس جا و مكانی است كه خواجه مي‌بيند:

سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرونست

طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد

مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش

كو به تأييد نظر حد حل معما مي‌كرد

حكيم سهروردي كيخسرو را اهل خلسه و مشاهده‌ي انوار ملكوت دانسته و او را از طرفداران تقدس و عبوديت بشمار مي‌آورده و او را با جهان غيب مرتبط مي‌دانسته است. همچنين او رسيدن به معرفت را در سايه‌ي حكمت ذوقي و كشفي و حكمت بحثي و نظري مي‌ديده است و به دل عارف در مسير حق اهميت بنيادي مي‌داده، خواجه نيز گمشده‌ي انسان را دل او مي‌داند و براي رهايي انسان از غم غربت داروئي جز پناه جستن در عمق وجود خود تجويز نمي‌كند كه هركس خود را شناخت خدا را شناخت و گذار از اين دير خراب آباد را چنين كه مي‌آيد بايسته و شايسته مي‌داند:

آشنايان ره عشق درين بحر عميق

غرقه گشتند و نگشتند بآب آلوده

بودا مي‌گفت: رهرو صافي به قوئي مانند است كه از بركه‌ي خود دور افتاده است.

رابطه ی نفس علوي و روح مجرد با شعر حافظ البته در غالب اشعار خواجه مشخص است:

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند

آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست

سخن شناس نئي جان من خطا اينجاست

سرم به دنیي و عقبي فرو نمي‌آيد

تبارك الله از اين فتنه‌ها كه در سرماست

در اندرون من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

اما هبوط روح به عالم سفلي و درگير بودن او با تن، انسان را آلوده‌ي درد غربت نموده است:

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

بآب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

هولدرلين معتقد است كه شعر با معصوميتي جديد به جهان مي‌نگرد و اين موضوع زبان شعري را بر اشكال عادي سخن گفتن كه داراي قيد و بند‌هاي دست و پاگير بيشتري است، برتري مي‌بخشد. علاوه بر اين شعر صرفاً خيال پردازي و داستان سرائي خيالي نيست بلكه اساساً محصول تماس شاعر با خدايان و ميانجيگري او ميان خدايان و آدميان عادي است. اما رسالت شعري خالي از خطر نيست زيرا شاعر عريان و بي‌حفاظ در برابر تصوير خيالي ايستاده است كه مي‌تواند مانع بازگشت وي به جهان گردد و او را از سهیم شدن در صلح و آرامش همنوعانش باز دارد. آرامش كه ثمره ی از خودگذشتگي و قرباني شدن او در آوازش است، پس شعر هديه‌اي خداوندي است كه هم حقيقت و هم نيرومندي را با خود دارد اما از ديد شوپنهاور حقيقت هنر امري فرا تاريخي يعني جاودانه و ابدي است و ملكوتي بودن آن نيز بدين معناست كه هنر نوعي تعليق يا توقف اراده ی دنيوي است. هايدگر اعتقاد دارد كه حقيقت از بيخ و بن امري تاريخي است.

 شاعر با لحن ناب حساسيت اصيل خود را در حكميت دروني و بيروني زندگيش گرفتار حس مي‌كند و به گرداگرد جهان خود نظر مي‌افكند. درست بدين گونه همه چيز برايش تازه و ناشناخته است مجموع تمامي تجربيات، معرفت، ادراك و خاطره‌اش همه ی آنچه در برون و درون وي متجلي است، همه چيز چنان مي‌نمايد كه انگار براي نخستين بار ديده مي‌شود. پس براي شاعر هيچ چيز داده شده و مسلم فرض نمي‌شود پس زبان شعري نهايتاً عبارت است از تعليق گزاره‌هاي خبري عادي و جهان عادي. پس شعر جهان نوين را مطرح مي‌كند، شعري از خواجه را اين بار با درك مفاهيم مطرح شده از سوي هلدرلين شاعر بزرگ آلماني به تماشا مي‌نشينيم.

حجاب چهره ی جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست

روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم

عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم

دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم

چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس

كه در سراچه ی تركيب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوي شوق مي‌آيد

عجب مدار كه هم درد نافه ی ختنم

طراز پيرهن زركشم مبين چو شمع

كه سوزهاست نهاني درون پيرهنم

بيار هستي حافظ ز پيش او بردار

كه با وجود تو كس نشنود كه منم

اگر چه حسين اين حلاج نيشابوري با حماسه‌ي خود عالم معنا را تا ابد تحت جاذبه و تأثير شگرف خود قرار داد اما خواجه در قله‌اي سترگ‌تر آتشفشان عظيم‌تري را در خود پيدا و نهان مي‌كند.

افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع

شكر خدا كه سر دلش در زبان گرفت

زين آتش نهفته كه در سينه ی منست

خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت

مي‌خواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست

از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت

بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند

كانكس كه پخته شد مي‌چون ارغوان گرفت

حكيم سهروردي مي‌گويد: كسي كه به ذات خود شعور نداشته باشد به غير خود نيز شاعر نمي‌باشد. در نظر او ادراك غير چيزيست كه مستلزم ادراك ذات خويش مي‌باشد. به اين ترتيب حضور و ظهور، اساس ادارك بوده و علم اشراقي نيز ناظر به همين معني مي‌باشد بهر صورت ادراك چيزي جز التفات نفس نيست و مشاهده انسان به يك صورت کلی انجام نمي‌گيرد.

خواجه ی غيب‌گو و غيب‌بين شيراز در مواجهه ی خود با حلاج اين التفات دروني را كما بيش گزارش داده است، وقتي كه جوان است و همچون حلاج بي‌محابا مي‌سرايد.

حلاج بر سردار اين نكته خوش سرايد

از شافعي نپرسيد امثال اين مسائل

اما هر چقدر كه سوز و گداز حافظ در مسير حق ادامه مي‌يابد وسعت روحش نيز افزايش مي‌يابد و اتوريته ی حلاج در نظرش كوچك و كوچكتر مي‌شود:

گفت آن يار كز و گشت سردار بلند

جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد

اما حافظ نهايتاً در قله‌اي از معرفت مي‌نشيند كه حلاج مي‌تواند قطره‌اي از دريائي باشد كه او در آن غرق است و نبايد به آن دنيا راه پيدا كند به اين دليل كه:

گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان

كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد

همچنان كه شوريده‌اي همچون شمس تبريزي مي‌گويد: ( حلاج را هنوز «روح» تمام جمال ننموده بود و اگر نه«انالحق» چگونه گويد!؟ حق كجا و انا كجا!! اين انا چيست؟ اين حرف چيست؟ او در عالم روح نيز اگر غرق بودي حرف كي گنجيدي نون كي گنجيدي گفت! خدا يكي است. گفتم اكنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌اي، صد هزار ذره‌اي در عالم ما پراكنده پژمرده فرو فسرده ا‌ي او خود هست وجود قديم او هست تو را چه چون تو نيستي«الفقر فخري» خواجه كه در همه عالم نمي‌گنجد آن چه فخر مي‌كند فقير است مسكين است پيش نور حق عاجز شده سينه‌ي او در نور حق مي‌سوزد و مي‌گويد كاشكي صد سينه بودي هر روز مي‌سوختي در اين نور و مي‌ريختي و مي‌پوسيدي و ديگري رويانيدي).

اگر چه حلاج از جانب متشرعان نفرين و طرد شده ولي از طرف عارفان حمايت و تأييد. اما كمتر عارفي همچون شمس پرنده و لسان الغيب شيراز به او از قله‌هاي بزرگتري نگريسته‌اند قله‌هائي كه جايگاه رفيع حلاج از آن منظر همچون تپه‌اي به نظر مي‌رسيده است. هم او مي‌گويد! كه چون حلاج را برآويختند فرمان شحنگان شرع بود كه بعد از آويختن هر يكي از اهل بغداد سنگش بزنند و هر يكي چند سنگ منجنيقي مي‌زدند دوستانش را هم الزام كردند چاره نبود دسته گل عوض سنگ مي‌انداختند و حال در ناله آمد آن نظر كه آن حالت را درك مي‌كرد به تعجب سوؤال آغاز كرد كه بدان همه سنگ‌ها نناليدي به دسته‌هاي گل زدند ناليدي گفت:

اَما عَلِمتم ان الجَفا مِنَ الحبيبِ شديدُ آيا نمي‌دانيد كه تحمل جفا از سوي دوست سخت است.

منابع:

1.                               شعاع انديشه ی شهود در فلسفه ی سهروردي. دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني 

  1. تراژدي حلاج. قاسم ميراخوندي
  2. حقيقت و زيبائي. بابك احمدي
  3. ديوان حافظ
  4. دور هرمونتيك. مراد فرهادپور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:59  توسط بهزاد قاسمي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اشاره :
دوستان به باور حقير دو سوم شعر در ذهن خواننده فهيم آن شكل مي گيرد و آن چه شاعر نوشته است تنها يك سوم آن است پس دست خط زيباي شما ادامه شعر آينده آن و آينده و بلوغ آن است و براي من اتفاقي مهم تر از نوشته هاي شما نيست كه از آنها الهام گرفته و خواهم گرفت.
ضمن عرض پوزش ژرف از اينكه جوابي دريافت نمي نماييد با شرمندگي باور نماييد كه از ناتواني است نه بي توجهي يا سهل انگاري.
اين قصور را بر من ببخشيد.
با تشكر :
بهزاد قاسمي

پیوندهای روزانه
بهزاد قاسمی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
استاد شاکری یکتا
مرتضی قاجارگر(با زندگی کنار بیائید)
ت
علی اکبر عباسیان
بهزاد قاسمی (ابرگون)--منظومه ی شعر آخرین لیلا و سایر اشعار فارسی شاعر
اسرافیل اسدی (شعر طنر اجتماعی ترکی)
بررسی نظریه فضانوردان باستانی و حیات فرازمینی
هوای تازه می خواهم
علی مقدم کوهی
لیلی شبهای تار
مرتضي خرمي وآْلبوم عكس من
عباس غلامي
علي رضا بازرگان
l
استاد مرسلي
جستارهاي سياسي , اجتماعي , فرهنگي بهزاد قاسمي
البوم مسافرت هاي ما
گیاه شناسی عارف عطائی
بهزاد قاسمی ,وب کلوپ
فانوس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 


www.irLearn.com