![]() |
![]() |
|
| اشعار و جستار ها و مقاله هاي بهزاد قاسمي |
|
«چيزي از نگاهت كم شده است كه مرا تا نهايت استفهام ميبرد آيا هميشه در خلاء قدم خواهيم زد» چشمانت نماد آفتاب است آمده اي؟ تا در مه نگاهم كني آنروزها: هواي ابري برف مه و كولاك سمج و خالي شدن كلاسها از غوغاي خنده. نه هيچگاه پنجرهي اميد بسته نمي شد و هميشه ذهن سماور سرشار از زمزمه زيستن بود مادرم سپيده را در جوي آب مي شست كنار اجاق خشك مي كرد و اطاق ازبوي سرخش مي شگفت آخ كرسي هم عالمي داشت بارها وقتي پنجره ي خوابم بروي باغچه تان گشوده شد: مرغ تخم گذاشت و لوله كرد و بيدار شدم به خلوت لانه اگر آن خروس مزاحم سر نمي زد تخم مرغ عسلي چه حالي داشت! شب آمده بود با چكه هاي اندوه: بر سقف خانه. اگر تنها بود آه اگر تنها بود مي نوشيدمش و سحر مي شدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:36 توسط بهزاد قاسمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اشاره :
دوستان به باور حقير دو سوم شعر در ذهن خواننده فهيم آن شكل مي گيرد و آن چه شاعر نوشته است تنها يك سوم آن است پس دست خط زيباي شما ادامه شعر آينده آن و آينده و بلوغ آن است و براي من اتفاقي مهم تر از نوشته هاي شما نيست كه از آنها الهام گرفته و خواهم گرفت. ضمن عرض پوزش ژرف از اينكه جوابي دريافت نمي نماييد با شرمندگي باور نماييد كه از ناتواني است نه بي توجهي يا سهل انگاري. اين قصور را بر من ببخشيد. با تشكر : بهزاد قاسمي |
| پیوندهای روزانه |
|
بهزاد قاسمی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|